
به نظر من، شاید غمانگیزترین شکل مواجههٔ انسان در جهان این باشد که یک شخصیت از جهانِ یک رمان، بیشتر از یک انسان، او را بفهمد. پس میتوانم بگویم که رابطهٔ من با رمان، نوعی مواجهه است. مواجهه با چیزی بیرون از خودم که گاهی، برخلاف انتظار، مرا به خودم و احساسات و عواطف واقعیام بازمیگرداند.
میتوانم با گوشیای که کنار دستم است رمان بخوانم و تمرکزم را از دست ندهم اما این اواخر هنگام خواندن، گوشی را از خودم دور میکنم. نمیدانم چرا اما شاید نمیخواهم در فاصلهٔ خواندن و مواجهه، مدام از متن بیرون بیایم، جملهای را بیرون بکشم و دوباره به آن نگاه کنم. شاید هم میخواهم که خواندن برای من مدتی در همان جهان کتاب اتفاق بیفتد، بدون آنکه بخواهم همان لحظه به جهان بیرون ترجمهاش کنم.
این تغییر شاید حاصل رابطهای میان متن و تجربه، انتظار و حساسیتها، احساسات و عواطف خواننده است. یعنی اینطور که قبلن هم توسط آدمهای دیگری گفته شده: «معنای متن، خیلی جدا از خواننده نیست.» پس میتوان گفت که معنای متن، مرتبط است با تجربههایی که خواننده در جریان خواندن متن رمان، به نحوی با آنها درگیر و سرگردان است.
پس شاید وقتی جملهای از رمان مرا متوقف میکند، آن جمله در من احساسی را نمایان کرده است که پیش از آن، به همان شکل در متن وجود نداشته است. کلمهها همان کلمهها هستند، جملههای متن رمان هم دستکاری نشدهاند اما معنایی که در من پیدا میکنند، از زندهگی من نیز میآید: از چیزهایی که تجربه کردهام، از چیزهایی که از دست دادهام، از ترسهایی که با آنها مواجه شدهام و حتا از چیزهایی که دربارهٔ خودم نمیدانم. به همین دلیل است که بعضی جملهها خیلی شخصی میشوند.
گاهی متوجه میشوم که نویسنده چیزی را نوشته است که من هرگز نتوانستهام دربارهٔ خودم بگویم. اینطور نیست که نویسنده مرا شناخته باشد؛ موضوع کاملن برعکس است. هیچ نویسندهای چیزی دربارهٔ من نمیدانسته است. اما ادبیات دقیقن در همین بیگانهگی، امکان نوعی شناخت را فراهم میکند: آدم در سخن دیگری، با خودش مواجه میشود.
خواندهایم که متن رمان هیچ چیزی را کامل به خواننده تقدیم نمیکند. همیشه اختیار را در مواجهه با فهم متن رمان، به دست خواننده میسپارد. شاید موضوع «خودم را در رمان پیدا کردن» نیز چیزی از همین قبیل موارد باشد. اینطور که من در یک رمان، فقط شخصیت داستان را دنبال نمیکنم و در میان کلمههای متن رمان، تجربهٔ خودم را وارد میکنم. آنچه نویسنده دربارهٔ فقدان نوشته، ممکن است برای من دربارهٔ دلبستهگی باشد؛ آنچه برای شخصیت داستان آرامش است، ممکن است برای من ترس باشد و جملهای که در متن رمان فقط بخشی از قصهٔ داستان است، در ذهن من به چیزی بسیار شخصی تبدیل شود.
از همینجا است که مسئلهٔ بیروننویسی برایم شکل دیگری پیدا میکند. زمانی جملههایی را که دوست داشتم از کتاب بیرون مینوشتم. میخواستم نگهشان دارم، دوباره بخوانم یا با دیگری قسمتشان کنم. اما حالا کمتر این کار را میکنم و تنها موضوعاتی که به نظرم خیلی عمومی میآیند، بیروننویس میکنم. گاهی حس میکنم بعضی جملهها آنقدر به من نزدیک میشوند که بیرون آوردنشان از کتاب، نوعی آشکار کردن خودم به نظر میرسد.
یعنی میدانم که جمله هنوز متعلق به نویسنده است، اما وقتی من آن جملهها را انتخاب و بیروننویس میکنم، من هم دیگر خیلی بیطرف واقع نمیشوم. اگر من جملهای را از میان صدها جمله انتخاب کنم و منتشرش کنم، چیزی دربارهٔ خودم نیز گفتهام. دیگران ممکن است ندانند چرا دقیقن همین جمله را انتخاب کردهام، اما کسانی که مرا خوب میشناسند، شاید بتوانند از میان انتخابم چیزی را حدس بزنند. در این معنا، نقلقول کردن گاهی شکل بسیار ظریفی از خودافشایی است.
این شاید یکی از جنبههای کمتر دیدهشدهٔ رابطهٔ شخصی ما با ادبیات باشد. معمولن از تأثیر کتاب بر خواننده حرف میزنیم: اینکه کتاب چه چیزی به ما آموخته، چه احساسی در ما ایجاد کرده یا چگونه نگاه ما را تغییر داده است. اما خواننده نیز با انتخاب، نشانهگذاری و واکنش خود، بخشی از این رابطه را به بیرون میآورد. آنچه زیر آن خط کشیدهایم، آنچه در حاشیه نوشتهایم و حتی آنچه تصمیم گرفتهایم با دیگری قسمت نکنیم، بخشی از تاریخ شخصی خواندن ما است. شاید هم این احتیاط، در نهایت، نوعی دفاع از حریم شخصی خواننده باشد.
خلاصه اینکه، ادبیات به ما امکان میدهد چیزهایی را تجربه کنیم که الزامن نمیتوانیم به زبان خود بیاوریم و یا بنویسیم. میتوانیم پشت شخصیتها، راویها و جملههای نویسندهگان پنهان شویم و در عین حال خود را در آنها پیدا کنیم که این یکی از تناقضهای زیبای خواندن و ادبیات است.


دیدگاه وجود ندارد