
مادر نگاهی به ساعت گوشیاش انداخت و گفت: «هفتونیم شد.»
ابروهایش درهم بود، چشمهایش میان موترها میگشت و لب پایینیاش را میان دندانهایش گرفته بود.
اولین موتر که ایستاد، سوار شدیم. حتی به رنگ و مدلش نگاه نکردیم؛ فقط میدانم که رنگ تاکسی را نداشت.
راننده پسر جوانی بود که با کرتی و نیکتایی پشت فرمان جا گرفته بود و هرازگاهی از آیینه نگاهی به مادر میانداخت. بالاخره گفت: «جایی معلم هستید؟»
مادر سرش را بهنشانهٔ تأیید تکان داد: «بله بچیم!»
راننده برعکس ما خیلی راحت بود و لبخند از لبش نمیافتاد: «والله استاد شما ره ببین که چقدر به ای شاگردها زحمت میکشید، باز اینها که جایی رسیدند، واللهگی یک سلام بتند!»
مادر در حالی که صفحهٔ گوشیاش را روشن میکرد، گفت: «بچیم، شغل ما بدون کدام طمع و توقع است.»
و دوباره به ساعت گوشیاش نگاه کرد: «ای شغلِ مقدسِ پیغمبری است. معلم فقط به رضای الله کار میکند.»
راننده سرش را تکان داد و منمنکنان گفت: «نینی استاد! منظور مه ای نبود که شما توقع دارید. بیاعتنایی شاگرد ره گفتم. هرچی نباشد معلم جای پدر و…»
راننده حرف میزد؛ اما اینبار مادر گوشیاش را پایین آورد و با دقت از آیینه به او خیره شد. حتی وقتی راننده سؤالی دیگر پرسید، مادر خاموش ماند و به نگاه کردنش ادامه داد.
تکانی به بازویش دادم: «مادر، تیر شدیم!»
مادر چشم از آیینه گرفت و نگاهی به اطراف انداخت: «میبخشی بچیم! پیش همان دروازهٔ مکتب ایستاد کو.»
راننده «بلهای» گفت و دوباره سرگرم صحبت شد.
مادر صدافغانی را از بکسکجیبیاش بیرون کشید و سوی راننده دراز کرد: «اینه بچیم، خیر ببینی!»
راننده از بالای شانه نگاهی به مادر انداخت و با لبخند گفت: «باشه استاد! به یاد روزهایی که مه همیرقم پُر میگفتم و شما همیرقم باحوصله جواب میدادید.»


دیدگاه وجود ندارد