Ph 15 1200x500

انقلاب | داستان کوتاه

شاید عشق همان حس عجیبی است که در آن قلب‌های‌مان را به‌هم می‌بازیم؛ بی‌قرار می‌شویم. دل‌جان شبیه آفتابی بود که بر زنده‌گی خاموش صادق تابیده بود و او را به این باور رسانده بود که گاهی، یک نفر می‌تواند به اندازهٔ هزار نفر ارزش داشته باشد. صادق دستش را گرفت و بوسید و دل‌جان با لبخند گفت خدا هم به عشق‌شان لبیک گفته است و صادق آرام پاسخ داد که شکرگزار بودن اوست، و آن شب، آغاز عشقی شد که گمان می‌کردند بی‌پایان است. ... ادامه مطلب
Ph 2 1200x500

مادر سخت‌گیر

از گرمای زیاد، رو به هلاک‌شدن هستم. سروصدای شاگردان، اعصابم را بیشتر خراب می‌کند. صدایم را بالا می‌برم و رو به نمایندهٔ صنف فریاد می‌زنم: «حداقل برو یک استاد همکار بیار بی خاصیت!» ... ادامه مطلب
Ph 1 1200x500

تا دم مرگ

چکش‌های محکمی بر آهن‌چادر می‌کوبید تا آن را به شکل دل‌خواه دربیاورد. گرمای نیمه‌ظهر ماه سرطان/تیر، طاقتش را تاق کرده بود. گوشی‌ در جیبش زنگ خورد. با آستین، عرق پیشانی‌اش را گرفت و دست در جیب برد تا گوشی‌اش را دربیاورد. مادرش بود. لبی گزید و تماس را وصل کرد. ... ادامه مطلب