
انقلاب | داستان کوتاه
شاید عشق همان حس عجیبی است که در آن قلبهایمان را بههم میبازیم؛ بیقرار میشویم. دلجان شبیه آفتابی بود که بر زندهگی خاموش صادق تابیده بود و او را به این باور رسانده بود که گاهی، یک نفر میتواند به اندازهٔ هزار نفر ارزش داشته باشد. صادق دستش را گرفت و بوسید و دلجان با لبخند گفت خدا هم به عشقشان لبیک گفته است و صادق آرام پاسخ داد که شکرگزار بودن اوست، و آن شب، آغاز عشقی شد که گمان میکردند بیپایان است. ... ادامه مطلب


