عکس تزیینی؛ طراحی‌شده توسط Google Gemini (AI)

عکس تزیینی؛ طراحی‌شده توسط Google Gemini (AI)


Woman Profile
کوثر بخارایی
نویسنده

روزگاری دارم که نمی‌دانم شب را چگونه صبح می‌کنم و صبح را چگونه شب. روز از کار بسیار، با تنی ضعیف، خسته و درمانده می‌شوم و دیگر حوصلهٔ عشرت و خندیدن و حرف‌زدن با دوستان و خانواده نمی‌ماند.

از جنگیدن خسته شده‌ام، ولی اعصابم که به‌ هم می‌ریزد، فریادی می‌زنم. اما می‌دانید چه می‌شود؟ تنم سست می‌شود و سرم درد می‌گیرد و بر نفس و شش‌هایم تأثیر می‌گذارد. هوا به دماغم نمی‌رسد تا این‌که به ضعف‌کردن می‌رسم.

مادرم می‌خواهد خواهرم را داکتر ببرد، ولی در جیبم یک قیران هم نمانده است. یک بار، دوبار و برای بار آخر می‌گویم: «نزد من پول دفتر است، نه از خودم.»

فریاد می‌زند و دادوواویلا می‌کند و مجبور می‌شوم پول را بدهم. بعدش به فکر فرو می‌روم که پول را چگونه دوباره سر جایش بگذارم. کلمات بر سرم هجوم می‌آورند و نمی‌توانم کنترل‌شان کنم. از جای خود برمی‌خیزم، به صالون -که در یک گوشه‌اش آشپزخانهٔ باز دارد- می‌روم و به دنبال دوایی، چیزی، می‌گردم که خلاص کند.

بلی! خودش است. یافتم. هم ناراحتم و هم خوشحال. به اتاق دیگر، که همه نشسته‌اند، می‌روم و می‌گویم: «آفرین، آفرین، همین‌طور بی‌غم زنده‌گی کنید. امشب از دست من خلاص خواهید شد.» و از اتاق بیرون می‌آیم. خواهرم هم در همان اتاق، زیر سیروم، خوابیده بود. به مهمان‌خانه می‌آیم و یک وسیلهٔ نوک‌تیز هم کنارم گذاشته‌ام تا کسی آمده مزاحمت نکند. دهن بوتل را باز می‌کنم. هر آن‌چه که داخلش است، می‌خورم؛ یعنی به دهن می‌اندازم. اندکی مانده که برادرم دوان‌دوان می‌آید و آن را از دستم می‌قاپد. دعوا و سروصدا می‌کنم. برادرم را می‌زنم و بقیه را هم می‌خواهم بدهد. با همه دعوا و سروصدا می‌کنم تا این‌که گروهی از مردها می‌آیند و مرا ساکت می‌کنند. در جریان سخنرانی آن‌ها، من بی‌هوش می‌شوم.

چشمانم را که باز می‌کنم، دوروبرم پر از مریض است. دادوفریاد می‌کنم که مرا از آن اتاق بکشند بیرون. جیغ می‌زنم و جیغ می‌زنم تا این‌که برادرانم می‌آیند و دستانم را محکم می‌بندند. داکتری می‌آید و برایم می‌گوید: «ای‌قدر غالمغال نکو، این‌جه شفاخانه است.»

هرچه فحش بلد هستم، نثار داکتر می‌کنم تا برایم آرام‌بخش تزریق می‌کند. دیگر من خودم نیستم.
به عالمی دیگر رفته‌ام؛ به گذشته. یک عالم خاطره‌ها می‌آیند و می‌روند، می‌آیند و می‌روند.

برادرم در یک پهلوی من نشسته است و شوهر دختر عمه‌ام در پهلوی دیگرم، که مردی با لباس سیاه را می‌بینم؛ از آن طرف صالون به من نزدیک می‌شود.

تبسمی بر لبم نقش می‌بندد و می‌گویم: « آمده که مرا ببرد.»

در قسمت پایین تختم ایستاده است و با چشمانش برایم می‌فهماند که دیگر وقت خداحافظی من است. تنم را، جسمم را، تسلیمش می‌کنم و به برادرم می‌گویم: «سعود، برای مه یک گیلاس آب بده.» ولی تا او برایم آب می‌آورد، دیگر روح من در تنم نیست و کم‌کم روح را به دست عزرائیل سپرده‌ام.

چشمانم را باز می‌کنم. در اتاقی تاریک، با لباس سفیدی بر تن، خوابیده‌ام. آن‌قدر اتاق تنگ است که فقط می‌توانم برخیزم و بنشینم. دو آدم -که ملک‌اند یا انسان- نزد من می‌آیند و می‌پرسند: «دینت چیست؟…»

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *