
نوپا در دنیای مکتب بودم؛ دختری از تبار اوزبیک (ترک) که تازه پا به مکتب گذاشته بود و جهان واژهها برایش تازه داشت شکل میگرفت.
آن روزها، هر واژه برایم چیزی بیشتر از یک واژه بود؛ پنجرهای رو به جهانی که هنوز نمیشناختم. فارسی را در مکتب آرامآرام یاد میگرفتم و واژههای تازه را یکییکی به واژهنامهی کوچک ذهنم میافزودم. گاهی یک کلمه آنقدر برایم تازه و عجیب بود که ساعتها در ذهنم میماند.
یکی از همان واژهها «بطی» بود.
در کتاب ساینس خوانده بودیم: «رشد نباتات بطی است؛ به چشم دیده نمیشود، اما پس از مدتی که نبات بزرگتر شد، میتوان فهمید که رشد کرده است.»
آن روز، معنای «بطی» را یاد گرفتم؛ یعنی آهسته، کُند، چیزی که حرکتش آنقدر آرام است که در لحظه نمیتوانی تغییرش را ببینی. اما اگر چشم از آن برداری و پس از مدتی دوباره نگاهش کنی، ناگهان میبینی که چهقدر تغییر کرده است.
آن زمان نمیدانستم بعضی واژهها قرار است سالها بعد دوباره به سراغ آدم بیایند.
سالها گذشت و خیلی بعدتر فهمیدم «بطی» فقط یک واژه در کتاب ساینس نبود و عمقی داشته که هزاران انسان را درگیر خود میکند.
وقتی طالبان دوباره بر کشور مسلط شدند، در نخستین روزها گفتند با تحصیل دختران مشکلی ندارند؛ دختران میتوانند درس بخوانند، ما تغییر کردیم و مثل قدیم فکر نمیکنیم. دروازهی مکاتب و دانشگاهها برای همیشه باز خواهد ماند.
ما هم، مثل کسی که هنوز به نخستین جمله اعتماد دارد، گوش دادیم.
روز دوم رسید و از اخبار میشنیدم که گفتند: مشکل تحصیل نیست؛ مشکل حجاب است. دختران باید با حجاب کامل به دانشگاه و مکتب بروند.
روز سوم آمد. گفتند صنفهای دختران و پسران باید از هم جدا شود. اگر جدا باشند، تحصیل ادامه خواهد داشت. و ما هنوز نمیدانستیم که این «اگر»ها هر روز کوچکتر و دروازهها هر روز بستهتر خواهند شد.
تازه یک سال از حاکمیتشان گذشته بود که اعلامیهی تازهای آمد و اینبار دیگر حرف از حجاب و جدایی صنفها نبود. گفتند بخش دختران دانشگاهها به دلیل «مشکلات» تا اطلاع ثانوی تعطیل است.
«تا اطلاع ثانوی.» چه عبارت عجیبی! دو کلمه که آن روز شاید کوتاه به نظر میرسید، اما بعدها به اندازهی چندین سال طول کشید و تا امروز ادامه دارد.
و حالا پنج سال از آن «تعطیلی موقت» گذشته است و وارد ششمین سال شدیم؛ پنج سال کامل گذشت، اما «اطلاع ثانوی» هنوز اطلاع ثانوی باقی مانده است.
پنج سالی که در آن، دخترانی که آن روز دانشآموز و دانشجو بودند بزرگتر شدند؛ دخترانی که قرار بود مهندس، داکتر، معلم، نویسنده و دانشمند شوند، اما کتابهایشان بسته ماند و بخشی از زندگیشان را نتوانستند تجربه کنند.
پنج سالی که بسیاری از آنها دیگر حتی نمیدانند اگر یک روز دوباره دروازههای دانشگاه و مکتب باز شود، باید از کجا آغاز کنند. دقیقاً مثل عقابی که سالها زندانی بوده، پرواز را فراموش کرده و بر معنای آزادی در واژهنامهی ذهن خود قفل زده است.
و عجیبتر از همه این است که حالا، هر بار واژهی «بطی» را میشنوم، دیگر فقط به رشد آرام یک نبات فکر نمیکنم. به نظامی فکر میکنم که تاریکیاش نیز بطی رشد کرد. نه آنقدر سریع که همه در نخستین روز متوجه عمقش شوند؛ بلکه قدمبهقدم، روزبهروز، فرمانبهفرمان.
شاید اگر درختی را هر روز تماشا کنیم، متوجه رشدش نشویم. اما اگر عکسی از پنج سال پیشِ آن را کنار امروز بگذاریم، دیگر نمیتوانیم انکار کنیم که چقدر بزرگ شده است. رشد، همیشه با سر و صدا اتفاق نمیافتد. گاهی آرام و گاهی «بطی» است. گاهی آنقدر آهسته اتفاق میافتد که وقتی چشم باز میکنی، میبینی چیزی که روز اول کوچک و موقتی به نظر میرسید، سالهاست سایهاش را بر تمام زندگی انداخته است.
وقتی به آن روز اول نگاه میکنم، به یاد همان دختر نوپای مکتب میافتم که در صنف ساینس نشسته بود و برای نخستینبار معنای «بطی» را یاد میگرفت.
آن دختر نمیدانست سالها بعد، همین یک واژه برایش معنای دیگری پیدا خواهد کرد:
معنای رشدِ آرامِ تاریکی.
رشدِ بطیِ یک نظام.
رشدِ چیزی که هر روز اندکی بیشتر شد، تا جایی که دیگر چشمها به تاریکی عادت کردند. و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد: گاهی چیزی که در یک روز کوچک به نظر میرسد، اگر هر روز اندکی بزرگتر شود، روزی تمام آسمان را میپوشاند.
امروز، پانزدهم آگست است. اولین روزی که سنگبنای این تاریکی با آمدن این نظام گذاشته شد و امروز رسماً ششمین سال خود را برای ادامه این تاریکی آغاز کرد…


دیدگاه وجود ندارد