
قبل از پرداختن به وضعیت اسفناک زنان در جغرافیای افغانستان و رنجی که به اشکال مختلف متحمل میشوند، دوست دارم خوانندهٔ محترم را به دل تاریخ و مبارزات نفسگیر زنان، پرچمداران جنبشهای انسانی و برابریخواه ببرم.
در آغاز مبارزات زنان، واژهٔ «فمینیسم» به معنای امروزی وجود نداشت و تنها در اواخر قرن نوزدهم، در سال ۱۸۷۰ در فرانسه و ۱۸۹۰ میلادی در انگلستان، مطالبات زنان برای آزادی و برابری تحت عنوان «فمینیسم» مطرح شد. پیش از آن، زنان در گوشهوکنار جهان شروع کردند به طرح پرسشهایی که چیستی موجودیتشان را در شکلدهی به اگزیستانس فردی و جمعی برجسته میکرد.
زنان بهصورت فردی و گروهی، ساختارهای اجتماعی و فرهنگیای را که برای آنها محرومیت و محدودیت ایجاد میکرد، نقطهٔ آغاز مبارزات خویش قلمداد کردند و سنتهای نهادینه شده را دلیل تداوم رفتارهای غیرانسانی دانستند.
حالا به نظریات برخی از چهرههای برجستهٔ تاریخ زنان میپردازیم که اگر نبودند، بدون تردید راه دستیابی به حقوق زنان دشوارتر و طولانیتر میشد. در قرن هفدهم، ماری آستل، فیلسوف و نویسنده، معتقد بود که خداوند زن و مرد را برابر آفریده است. در سال ۱۷۳۴، «قانون مدنی سوئد» امتیازاتی حقوقی برای زنان قائل شد که مردان را از فروش اموال متعلق به زنان بدون رضایت آنان منع میکرد. در سال ۱۷۵۰، جنبش فرهنگی «بلو استاکینگ» در بریتانیا با حضور گروههایی از زنان روشنفکر و با دعوت از مردان شکل گرفت و مباحثی غیررسمی دربارهٔ حقوق زنان آغاز شد. در سال ۱۷۶۵، گروه «دختران آزادی» در آمریکا شکل گرفت که بخشی از مبارزات آنان حمایت از جنبشهای استقلالطلبانهٔ آمریکا در برابر استعمار انگلستان بود. در سال ۱۷۹۰، جودیت سارجنت موری، نویسنده و فیلسوف آمریکایی، در آثار خود مینویسد که زنان و مردان از نظر تواناییهای عقلانی و ذهنی برابرند. در سال ۱۷۹۱، سند جداگانهٔ «اعلامیهٔ حقوق زنان و شهروندان زن» در پاسخ به اعلامیهٔ حقوق انسان و شهروند تدوین شد، زیرا با وجود آنکه سند نخست بر برابری انسانها تأکید کرده بود، ولی در عمل زنان از تمام حقوق سیاسی و مدنی خود محروم مانده بودند.
در سال ۱۷۹۲، مری ولستونکرافت، نویسنده، فیلسوف و مدافع حقوق زنان اهل بریتانیا، در نوشتههای خود بر حق آموزش برای زنان تأکید میکند. وی همچنین بر کمبود آموزش و فرصتهای اجتماعی زنان روشنی میافکند و خواستار استقلال اقتصادی و مدنی آنان میشود. در سال ۱۸۳۰، نانا اسماعو، شاعر و آموزگار مسلمان اهل آفریقا، جنبشی را آغاز میکند که مهمترین فعالیت آن ترویج آموزش زنان و دختران است. در سال ۱۸۳۲، سوزان وویکن، نویسنده، روزنامهنگار، ماما و فعال حقوق زنان اهل فرانسه، به سردبیری نخستین نشریهٔ فمینیستی فرانسه، «تریبون زنان»، منصوب میشود.
همانطور که مشاهده میکنید، این تنها بخشی از مبارزات زنان برای احقاق حقوق برابر است و مبارزات آنان ریشهای عمیق دارد. چهبسا افرادی بودهاند که فعالیتهای مدنیشان در تاریخ ثبت نشده است. من فقط به نمونههایی اشاره کردهام که در تاریخ مکتوب آمدهاند و بدون تردید اندیشهٔ دفاع از حقوق انسانی زنان بسیار قدیمیتر از ظهور واژهٔ «فمینیسم» است. واژهٔ «فمینیسم» که ریشهٔ فرانسوی دارد و از واژهٔ «féminisme» گرفته شده، در دههٔ ۱۸۸۰ میلادی برای جنبشهای دفاع از حقوق زنان به کار رفت و در دههٔ ۱۸۹۰ در انگلستان وارد زبان شد و بهمرور زمان در کشورهای دیگر نیز رواج یافت.
حال به نکتهٔ مهمی میپردازیم که این جنبش جهانی امروزه در پی آن است. فمینیسم مدرن دیگر تنها مطالباتی را که زنان در آغاز برای آنها مبارزه میکردند، دنبال نمیکند و دیگر جنبشی واحد با دیدگاهی مشخص وجود ندارد، بلکه اهداف و رویکردهای گوناگونی در میان فمینیستها دیده میشود. بهعنوان مثال، میان فمینیستها بر سر موضوعاتی چون هویت جنسیتی و حقوق افراد تراجنسیتی اختلافنظر وجود دارد؛ برخی این موضوع را بخشی از مسائل فمینیستی میدانند و برخی دیگر بهکلی با این دیدگاه مخالفاند.
در این بخش باید از کتاب مهم و تاریخی فردریش انگلس با عنوان «منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» یاد کنم که خود روشنگر دیدگاه برخی از اندیشمندان بزرگ غربی دربارهٔ نقش زنان است. در این کتاب، انگلس با بهرهگیری از اندیشههای کارل مارکس، دیدگاه خود را دربارهٔ زنان چنین بیان میکند که نابرابری زن و مرد امری طبیعی نیست، بلکه تاریخی است. دوم آنکه آزادی زنان با استقلال مالی دستیافتنی است؛ موضوعی که سرچشمهٔ بسیاری از مبارزات فمینیستها در عصر حاضر به شمار میرود. از دیگر نکات برجستهٔ این کتاب آن است که انگلس معتقد بود منشأ این نابرابریها مالکیت خصوصی و نظام سرمایهداری است و تنها در جامعهٔ سوسیالیستی ریشهٔ این مشکلات برچیده خواهد شد. به همین دلیل، بسیاری از فمینیستها اندیشههای مارکسیستی را میپذیرفتند و به جنبشهای سوسیالیستی و کمونیستی میپیوستند.
از سوی دیگر، فیلسوفان تاریخسازی چون نیچه و شوپنهاور که منتقد فمینیسم، بهویژه فمینیسم رادیکال، بودند نیز نظریات جنجالبرانگیزی ارائه کردهاند که از سوی فمینیستها زنستیزانه تلقی شده است. از نظر نیچه، نهتنها زن و مرد، بلکه انسانها نیز از نظر تواناییها و شخصیت با یکدیگر متفاوتاند و ایدهٔ برابریخواهی، حقوق انسانهای برتر را نادیده میگیرد. شوپنهاور که در میان فیلسوفان به بدبینی شهرت دارد، معتقد بود زنان از نظر عقلانی و اخلاقی تفاوتهای بنیادینی با مردان دارند و نقش اصلی آنان ایفای وظایف خانوادگی و تربیت فرزندان است. این دیدگاهها در عصر کنونی کمتر جدی گرفته میشوند.
در عین حال، فیلسوفانی نیز هستند که منتقد فمینیسماند، نه مخالف آن؛ زیرا فمینیسم رادیکال را خطری برای حفظ بنیان خانواده یا بقای جامعه میدانند. فمینیسم رادیکال که در اوایل دههٔ ۱۹۷۰ شکل گرفت، بر این عقیده استوار بود که تمام مشکلات زنان به نظام مردسالاری ختم میشود. یکی از چهرههای برجستهٔ این جریان، شولامیت فایرستون است که معتقد بود تفاوتهای زیستی زنان و مسئلهٔ تولیدمثل زمینهٔ سلطهٔ مردان بر زنان را فراهم کرده است و پیشرفت فناوریهای مرتبط با تولیدمثل میتواند به رهایی و آزادی زنان کمک کند.
همانطور که مشاهده میکنید، این جنبشها نیز مخالفان و موافقان خود را دارند و منازعه میان این دو گروه پایانناپذیر به نظر میرسد. با این حال، در میان همهٔ این دیدگاهها، نقش نظام سرمایهداری نهتنها بر وضعیت زنان، بلکه بر نوع و استاندارد زندگی مردم سراسر جهان را نیز نباید کمرنگ شمرد. از پیامدهای این نظام، که در عصر کنونی به نوعی استعمار فرهنگی و اقتصادی کشورهای آسیا و خاورمیانه انجامیده است، گرفته تا آنچه در سرزمینهایی دور از کشورهای حامی و بنیانگذار نظام سرمایهداری رخ میدهد، همگی نشان میدهد که کشورهای کمتر توسعهیافتهای چون افغانستان بیش از دیگران آسیب میبینند و متأسفانه نخستین قربانیان این سیاستها محرومترین قشر جامعه، یعنی زنان، هستند.
استقلال و آزادی یک زن در کشوری چون افغانستان که سالیان سال است با پدیدهٔ شوم جنگ دستوپنجه نرم میکند، هرگز به موضوع اصلی نگرانی ناسیونالیستهای بورژوایی غرب تبدیل نشده است. اینکه غرب به نوعی بردهداری سیاسی علاقهمند است، محل بحث نیست؛ زیرا آنچه امروز در افغانستان رخ میدهد، خود گواه آن است که تا زمانی که نظام سرمایهداری به بقای خود ادامه دهد، زن افغانستان روی خوش زندگی را نخواهد دید.
آنچه گروهی کوچک را قادر میسازد ابتداییترین ارزشهای انسانی و اجتماعی را نقض کنند، در گام نخست حمایت نظامهایی است که تنها در پی اهداف سیاسی و گسترش نفوذ خود هستند. اگر در سیاست کلاسیک، جنگ بر سر ایدئولوژیها و نظریههای سیاسی بود، امروز پدیدههایی چون ناسیونالیسم نیز به آن افزوده شدهاند. اکنون مشاهده میکنیم که بسیاری از رهبران غربی بیش از آنکه بر باورهای سیاسی تمرکز داشته باشند، بر حفظ فرهنگ، زبان و قدرت ملی یا فردی تأکید میکنند و همین امر بر آشفتگی اوضاع جهان افزوده است.
مسئلهٔ زنان افغانستان هرگز دغدغهٔ اصلی قدرتهای جهانی نبوده و نخواهد بود. اگر تغییری رخ دهد، باید خودجوش و از درون جامعه باشد. این تغییر باید همهٔ گروهها و جریانهای فکری را در بر بگیرد؛ زیرا امروز دیگر مبارزه تنها بر سر آزادی زنان نیست، بلکه بر سر آزادی همگانی از چنگال فقر، گرسنگی و استبداد است.
حق تحصیل باید به باوری درونی برای تکتک شهروندان افغانستان تبدیل شود؛ زیرا قدرتهای خارجی، با همهٔ توان نظامیای که در اختیار داشتهاند، هرگز برای از میان برداشتن گروهی کوچک که آشکارا بر زنان ستم روا میدارند، اقدام قاطعی نکردهاند.
مسئلهٔ زنان افغانستان هرگز مسئلهٔ برهنگی یا تبدیل شدن آنان به کالایی مصرفی نبوده است، که هر اقدامی در حمایت از آنان تهدیدی برای ارزشهای فرهنگی تلقی شود. بنابراین، در گام نخست، این روشنفکران، اندیشمندان و فعالان حقوق زنان هستند که باید پیشگام شوند تا با اتکا به نیروی مردم، فشارهای سیاسی و مدنی بنیان این ظلم را بخشکانند؛ باشد که روزی زنان افغانستان آزادانه به علم، دانش و زندگی انسانیای بپردازند که در آن تمامی حقوقشان محفوظ باشد.
به امید فردایی روشن.


دیدگاه وجود ندارد