25

Woman Profile
گیتی آرین
نویسنده

چند سال پیش، وقتی برای نخستین بار «انسان در جستجوی معنا» را خواندم، چیزی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، خودِ ویکتور فرانکل بود؛ انسانی که از دل یکی از تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ گذشته بود و با وجود از دست دادن خانواده، آزادی و بسیاری از چیزهایی که زندگی را برای انسان قابل تحمل می‌کنند، هنوز توانسته بود معنایی برای ادامه دادن پیدا کند.

آن زمان، کتاب را با تحسینِ فرانکل بستم. برایم شگفت‌انگیز بود که کسی بتواند چنین رنجی را تجربه کند و پس از آن، درباره‌ی امید و معنای زندگی بنویسد.

اما حالا که دوباره سراغ این کتاب رفتم، کمتر به قهرمانیِ فرانکل فکر می‌کردم و بیشتر درگیر پرسش‌هایی شدم که کتاب در ذهنم ایجاد می‌کرد: آیا انسان همیشه، حتی در سخت‌ترین شرایط، آزادیِ انتخاب دارد؟ آیا هر رنجی الزاماً می‌تواند معنایی پیدا کند؟ و آیا همه‌ی آدم‌ها توان یکسانی برای ایستادگی در برابر رنج و خشونت دارند؟

ویکتور فرانکل، روان‌پزشک اتریشی و از بازماندگان اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها، این کتاب را در سال ۱۹۴۶ منتشر کرد. کتاب دو بخش دارد: بخش نخست روایتِ تجربه‌ی شخصی او از زندگی در اردوگاه‌هاست و بخش دوم به معرفی «لوگوتراپی»، نظریه‌ی روان‌درمانی او درباره‌ی یافتن معنا در زندگی، اختصاص دارد.

در بخش اول کتاب، فرانکل تلاش می‌کند نشان دهد که انسان در برابر شرایط بسیار سخت چگونه واکنش نشان می‌دهد. او از سه مرحله‌ی روانی در تجربه‌ی زندانیان می‌نویسد: شوک نخستین هنگام ورود به اردوگاه، بی‌حسیِ تدریجی در برابر خشونت و مرگ، و سپس دشواریِ بازگشت به زندگی پس از آزادی.

یکی از هولناک‌ترین بخش‌های این قسمت، نه شوک اولیه‌ی زندانیان بود و نه آن بی‌تفاوتی‌ای که بعد از مدتی در برابر رنج و مرگ پیدا می‌کردند؛ بلکه از نظر من، سخت‌ترین مرحله همان چیزی بود که پس از آزادی اتفاق می‌افتاد. زندانیانِ آزادشده، با وجود رهایی از اردوگاه، هنوز از نظر روانی درگیر گذشته بودند و نمی‌توانستند به‌آسانی به زندگی عادی بازگردند.

فرانکل می‌نویسد: «می‌خواستیم دنیا را با چشمان انسان‌های آزاد بنگریم؛ هر لحظه می‌گفتیم آزادی، آزادی، آزادی! ولی قادر به درک آن نبودیم. آن‌قدر در طی سال‌ها در آرزوی آن بودیم و این واژه را بر زبان آورده بودیم که اکنون دیگر برای‌مان بی‌معنی شده بود.»

فرانکل حتی گفت‌وگوی دو زندانیِ آزادشده را نقل می‌کند که یکی از دیگری می‌پرسد: «بگو ببینم امروز خوشحال بودی؟» و پاسخ می‌شنود: «راستش را بخواهی، نه.» او توضیح می‌دهد که تواناییِ شاد بودن نیز مانند بسیاری چیزهای دیگر، در اردوگاه از آنان گرفته شده بود.

زندانیانِ آزادشده، با وجود این‌که دیگر پشت سیم‌های خاردار نبودند، هنوز نمی‌توانستند آزادی را باور کنند یا دوباره شادی را تجربه کنند. بسیاری از انسان‌ها پس از تجربه‌ی یک فاجعه، حتی با پایان یافتن آن نیز مدت‌ها با اثراتش زندگی می‌کنند؛ چون زخم‌های روانی معمولاً دیرتر از زخم‌های جسمی التیام پیدا می‌کنند.

فرانکل در صفحات بعدی، از آسیب‌پذیر بودنِ انسان در برابر شرایط خشونت‌آمیز اردوگاه می‌نویسد. او از آدم‌هایی مثال می‌زند که زندگیِ طولانی در فضای خشن اردوگاه باعث شده بود رفتار و نگاه‌شان تغییر کند؛ کسانی که گاهی همان خشونتی را که خود تجربه کرده بودند، نسبت به دیگران نشان می‌دادند.

اینجا همان مسئله‌ی مهم پیش می‌آید که آیا قربانیِ یک فاجعه ممکن است خود نیز به تکرار فاجعه رو بیاورد؟ آیا کسی که ظلم دیده است، می‌تواند ظلم کردن به دیگران را برای خود توجیه کند؟

یکی از مثال‌های تأثیرگذار کتاب، داستان گندم‌زار است. فرانکل می‌نویسد: «یک روز با دوستی در کنار مزرعه‌ای به سمت اردوگاه می‌رفتیم. ناگهان به مزرعه‌ی سبز گندم برخورد نمودیم. من بی‌اختیار می‌خواستم از کنار آن بگذرم؛ اما دوستم دستم را گرفت و مرا به میان گندم‌زار برد. من آهسته گفتم که نباید ساقه‌های سبز گندم را لگدکوب کرد؛ اما او برآشفت و با پرخاش و خشمگینانه فریاد کشید و گفت: ببینم آنچه از ما گرفته‌اند کافی نیست؟ زن و فرزندم را کشتند، حالا تو مرا از لگد کردن چند ساقه‌ی گندم منع می‌کنی؟»

در این قسمت، ما درباره‌ی تأثیری می‌خوانیم که رنجِ طولانی می‌تواند بر نگاه انسان بگذارد. وقتی کسی مدت زیادی با خشونت، ترس و تحقیر زندگی کند، ممکن است چیزهایی که زمانی برایش ارزش بودند، دیگر همان معنا را نداشته باشند.

اما سؤال اساسی این است: آیا قرار گرفتن در شرایط غیرانسانی، انسان را به موجودی غیرانسانی تبدیل می‌کند؟ اگر چنین باشد، پس تکلیفِ اختیارِ انسان چه می‌شود؟

فرانکل در کنار این نمونه‌های تلخ، از انسان‌هایی هم می‌نویسد که در همان شرایط غیرانسانی تلاش می‌کردند انسانیت خود را حفظ کنند؛ کسانی که تکه‌ای از نان خود را با دیگری تقسیم می‌کردند یا حاضر نبودند برای نجات خود، به دیگران آسیب بزنند.

این بخش نشان می‌دهد که انسان فقط محصول شرایط نیست. شرایط می‌توانند بر ما تأثیر بگذارند، اما نمی‌توانند تمام امکانِ انتخاب را از ما بگیرند.
با این حال، تواناییِ انسان‌ها برای چنین انتخابی همیشه یکسان نیست. وقتی از بیرون به رنج دیگران نگاه می‌کنیم، شاید گفتن این‌که «انسان باید قوی و شریف بماند» آسان باشد؛ اما برای کسی که جنگ، خشونت یا فقدان را تجربه کرده، مسئله بسیار پیچیده‌تر از این‌هاست.

بخش دوم کتاب به معرفی لوگوتراپی اختصاص دارد؛ روشی که فرانکل بر پایه‌ی آن معتقد است مهم‌ترین انگیزه‌ی انسان، یافتن معنا در زندگی است. او تأکید می‌کند که معنا برای همه‌ی انسان‌ها یکسان نیست و هر فرد باید آن را در زندگی خودش پیدا کند.

از نگاه فرانکل، انسان می‌تواند از سه راه به معنا دست پیدا کند: از طریق خلق کردن و انجام دادن کاری ارزشمند، از طریق تجربه‌ی عشق و ارتباط با دیگران، و در نهایت از راه نگرشی که در برابر رنج‌هایی که نمی‌توانیم تغییر دهیم، انتخاب می‌کنیم.

بخش اول این دیدگاه برایم قابل درک بود؛ این‌که انسان می‌تواند از طریق ساختن، دوست داشتن و ارتباط با دیگران به زندگی معنا بدهد. اما وقتی به بخش مربوط به رنج رسیدم، سؤالات بیشتری برایم به وجود آمد.

من می‌فهمم چرا فرانکل، با توجه به تجربه‌ای که از سر گذرانده بود، بر قدرت انتخاب انسان چنین تأکیدی می‌کند. شاید برای کسی که در شرایطی قرار گرفته که تقریباً همه‌چیز از او گرفته شده، همین باور به آزادیِ درونی یکی از معدود راه‌های زنده ماندن باشد. اما باز هم این سؤال پیش می‌آید که آیا همه‌ی انسان‌ها در برابر رنج‌های بزرگ، توان یکسانی برای انتخاب دارند؟

در خلال کتاب، می‌توان تأثیر اندیشه‌های نیچه و داستایفسکی را نیز بر فرانکل مشاهده کرد. او از جمله‌ی مشهور نیچه: «آنچه مرا نکشد، قطعاً نیرومندترم می‌سازد»، و همچنین از سخن داستایفسکی: «تنها از یک چیز می‌ترسم و آن این‌که شایسته‌ی رنج‌هایم نباشم»، برای توضیح نگاه خود به رنج و تجربه‌ی انسانی استفاده می‌کند.

یکی از بخش‌هایی که با آن موافق نیستم، همین الهام گرفتنِ فرانکل از جمله‌ی نیچه است. البته نمی‌توان گفت که فرانکل معتقد است هر رنجی حتماً انسان را قوی‌تر می‌کند؛ اما این جمله گاهی چنین برداشتی ایجاد می‌کند که گویی هر درد و سختی، در نهایت باید به رشد و بهتر شدن انسان منجر شود. من با این برداشت موافق نیستم.

از نظر من، همه‌ی رنج‌ها به رشد، عمق یا معنا نمی‌رسند. بعضی رنج‌ها شاید باعث شوند انسان چیزهای تازه‌ای درباره‌ی خودش و زندگی بفهمد، یا حس کند که توان بیشتری برای مقابله با رنج پیدا کرده است؛ اما بعضی رنج‌های دیگر فقط او را خسته، فرسوده و زخمی می‌کنند. تجربه‌هایی مانند جنگ، از دست دادن عزیزان، خشونت یا زندگیِ طولانی در ترس، همیشه باعث قوی‌تر شدن انسان نمی‌شوند. گاهی تنها چیزی که باقی می‌گذارند، آسیب‌هایی جدی و روانی است.

و اگر انسان تا این اندازه مسئول پیدا کردن معنا در زندگی خود است، پس تکلیف کسانی که بعد از یک تجربه‌ی تلخ یا یک فاجعه دیگر نمی‌توانند معنایی برای زندگی و آن رنج پیدا کنند چیست؟ آیا باید احساس کنند که به اندازه‌ی کافی قوی نبوده‌اند؟

از نظر من، انسانی که تجربه‌ای ویرانگر دارد، پیش از آن‌که دنبال معنا باشد، به زمان، امنیت، حمایت و فرصت برای بهبود نیاز دارد. نباید بارِ مسئولیتِ رنج را بر دوش کسی گذاشت که خود، قربانیِ رنج است. پیدا کردن معنا برای بعضی انسان‌ها شاید اتفاق بیفتد، اما نباید انتظار داشت که همه بتوانند از یک رنج عمیق به معنا برسند؛ چراکه اگر کسی نتوانست به آن برسد، احساس شکست و سرخوردگی می‌کند و شاید این معناجویی، خود دلیلی شود برای فروپاشیِ بیشتر او.

زبان کتاب ساده، روان و دور از اغراق است. فرانکل با وجود موضوع سنگینی که درباره‌ی آن می‌نویسد، تجربه‌ی خود را به شکلی روشن و قابل فهم بیان کرده است. البته بخش دوم کتاب، به دلیل ماهیت نظری خود، شاید برای بعضی خوانندگان کمی کندتر باشد؛ اما برای فهمیدن دیدگاه او درباره‌ی معنا، خواندن این بخش ضروری است.

در پایان، شاید با همه‌ی حرف‌های فرانکل موافق نباشم، اما این کتاب باعث شد دوباره درباره‌ی رنج‌های اجتناب‌ناپذیر، امید، مسئولیت‌ها و آزادیِ انسان فکر کنم. به نظرم ارزشمندیِ کتاب، در کنار روایت از یک تجربه‌ی زیسته، همین تواناییِ ایجاد فکر و پرسش برای خوانندگان باشد.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *