Photo by Shirley Baker

Photo by Shirley Baker


Woman Profile
گندم
نویسنده

این روزها در یکی از صفحات عکاسی، به عکس‌هایی از این دست برخوردم که برایم جالب و شیرین بود و ضمناً مرا به یاد خاطره‌ای از دوران کودکی انداخت؛ خاطره‌ای که هر بار به یادش می‌افتم، هم خنده‌ام می‌گیرد و هم دلم برای آن روزها و آدم‌هایش تنگ می‌شود.

حدود ده سال سن داشتم که مادربزرگ مادرم فوت کرد. مراسم فاتحه‌خوانی روز چهلم، مهمانان زیادی داشت و خانه و حویلی پر از رفت‌وآمد بود. طبق معمول، در کنار کارهای دیگر، مثل تنظیم و ترتیب اتاق‌ها، فرش کردن صفه باغ و زیر خمه‌های تاک‌های انگور و آماده کردن صفه‌های حویلی برای مهمانان زن و مرد به صورت جداگانه، در بخش آشپزی هم کارهای زیادی بود؛ آماده کردن ظروف غذا، شستن و آماده کردن میوه، سالاد و خلاصه هر چیزی که برای پذیرایی از آن همه مهمان لازم بود.

بزرگسالان و جوانان خانواده و قوم‌وخویش، از دور و نزدیک، برای همکاری جمع شده بودند. بعضی کارهای کوچک و کم‌دردسر را هم به دخترها و پسرهای کوچک‌تر می‌سپردند؛ مثل گرفتن چادری مهمان‌های زنانه، تنظیم بوت‌ها در یک گوشه و به صف کردن منظم آن‌ها و همچنین نگهداری ظرف‌های غذایی که مهمانان با خود می‌آوردند.

در مزار رسم چنین بود که وقتی به خانه‌ای که عزادار است می‌رفتی، حتماً غذایی در خانه خودت پخته و با خودت می‌بردی. به همین خاطر، مهمان‌ها گاهی دیگچه، قابلمه، کاسه و ظرف‌های غذا هم با خود می‌آوردند و این‌ها هم باید جایی جمع و نگهداری می‌شد.

برای این کارها، از شب قبل روی کاغذ شماره می‌نوشتیم. یک برگه از هر شماره را داخل خریطه می‌انداختیم و وقتی چادری یا هر چیز دیگری را از مهمان می‌گرفتیم، یک شماره به او می‌دادیم و کاپی همان شماره را داخل خریطه‌ای که چادری در آن بود، طوری می‌گذاشتیم که از بیرون خریطه معلوم باشد؛ تا هنگام رفتن مهمان، پیدا کردن چادری‌اش مشکل نباشد.

همان روز، هنگام رفتن مهمان‌ها، بوت‌های خاله کوکو شیرین جان، که ماجی‌ملای منطقه ما بود، گم شد.

خاله کوکو شیرین جان در یکی از مکاتب منطقه معلم بود و اسم اصلی‌اش شیرین بود. چون بزرگ‌ترین خواهر از میان هشت خواهر و برادر بود، در آن زمان به خواهر بزرگ‌تر «کوکو» یا «دادا» می‌گفتند و بعدها خاله‌زاده‌هایش «خاله» را هم به آن اضافه کردند. در مکاتب افغانستان هم پسوند نام معلمین زن «جان» و برای معلمین مرد «خان» بود. به این ترتیب شد خاله کوکو شیرین جان.

می‌گفتند در جوانی دختر بسیار زیبا، طناز، خوش‌رو و خوش‌برخوردی بوده، اما زندگی‌اش آن‌طور که خودش می‌خواست پیش نرفته بود.

آن وقت من از این چیزها چیزی نمی‌فهمیدم. برای من خاله کوکو شیرین جان همان زن بلندقد، خوش‌لباس و شیکی بود که ابروهایش همیشه وسمه کشیده بود و چشم‌های سرخ و نمناکی داشت. می‌گفتند تراخم داشته و بعد از آن تکلیف، چشم‌هایش همیشه سرخ و آب‌دار مانده بود؛ طوری که فکر می‌کردی همیشه گریه کرده یا در آستانه گریه است. صدای غلیظ و مردانه و چهره برافروخته و عصبانی‌اش هم از مشخصات همیشگی‌اش بود و راستش را بخواهید، برای من کمی ترسناک بود.

سال‌ها بعد، وقتی بزرگ‌تر شدم، از مادر و خاله‌ها و دیگر اطرافیان چیزهایی درباره زندگی‌اش شنیدم و تازه فهمیدم پشت آن اخم‌ها و تندی‌ها چه قصه‌ای بوده است.

خاله شیرین جان و سه خواهر دیگرش، دختران خانواده‌ای متمول بودند. از پدرشان میراث زیادی به آن‌ها رسیده بود و برادران‌شان، برای اینکه این میراث به قول خودشان «تیت و پاش» نشود، هیچ‌کدام از چهار خواهر را نگذاشتند ازدواج کنند. می‌خواستند همه در همان خانه پدری بمانند و میراث خانواده هم در همان خانه و میان خودشان حفظ شود.

خاله شیرین جان هم در جوانی عاشق یکی از همکارانش شده بود. آن‌طور که بعدها برایم قصه می‌کردند، آن دو واقعاً عاشق همدیگر بودند، اما برادران نگذاشتند این دو به هم برسند. نه تنها او، بلکه هر چهار خواهر هیچ‌وقت ازدواج نکردند و سال‌های عمرشان را در همان خانه پدری گذراندند.

به این ترتیب، چهار خواهر در گذر سال‌ها، در نگاه جامعه آن روز افغانستان، کم‌کم تبدیل شدند به همان چیزی که مردم به آن «پیردختر» می‌گفتند؛ زنانی مجرد، سختگیر و بدخلق. البته امروز که به زندگی‌شان فکر می‌کنم، نمی‌دانم چقدر از آن بدخلقی واقعاً خصلت خودشان بود و چقدرش نتیجه سال‌ها زندگی‌ای بود که انتخابش نکرده بودند.

خاله کوکو شیرین جان بعد از تقاعد از وظیفه معلمی، در خانه یک مکتب خانگی ایجاد کرده بود و به دخترها و پسرها درس می‌داد؛ از قاعده بغدادی و الفبا شروع می‌کرد، قرآن ختم می‌شد و بعد هم حافظ و بیدل. به همین دلیل در محل ما همه او را «ماجی‌ملا» می‌گفتند.

اما در آن روزی که بوت‌هایش گم شده بود، من هیچ‌کدام از این قصه‌ها را نمی‌دانستم. برای من فقط یک ماجی‌ملای بلندقد و عصبانی بود که ازش می‌ترسیدم.

آن روز لب صفه نشست و من خریطه چادری‌اش را زودتر پیدا کرده، به دستش دادم؛ به این امید که زودتر برود و مجبور نباشم بیشتر از این آن هیبت ترسناکش را تحمل کنم.

ولی، با تأسف، بوت‌هایش گم شده بود و در آن قطاری که گذاشته بودیم، نبود.

چند دختر، باهم و در میان بیروبار رفتن مهمان‌ها، با عجله بوت خاله کوکو شیرین جان را می‌پالیدیم که ناگهان کسی با دستان زمخت و نیرومندش گوشم را تاب داد و فریاد ناشی از دردم در فضا پیچید.

با کنج چشم و به‌زحمت، از سمت گوش قاپیده‌شده‌ام بالا را نگاه کردم. خاله کوکو شیرین جان با غضب می‌گفت:

«خر زیر پایت، خر را می‌پالی‌ها!»

با ناله پرسیدم:

«چی شده، ماجی‌ملا جان؟»

گفت:

«بکش بوت‌هایم را! صد دفعه نگفتم بوت مرا نپوشید؟»

به پاهایم نگاه کردم…

بوت‌های براق، نگین‌دار و قشنگ خاله کوکو جان به پای من بود!

بسیار کلان‌تر از پایم بود، اما شاید همان روز بسیار دلم خواسته بود برای چند لحظه‌ای داشته باشمش.

حالا که سال‌ها از آن روز گذشته، هر وقت این خاطره به یادم می‌آید، بیشتر از همه خنده‌ام می‌گیرد که اصلاً نفهمیده بودم صاحب آن بوت‌ها کیست. شاید آن روز، همان قشنگ‌ترین بوتی بود که آرزو کرده بودم بپوشمش.

و امروز که این خاطره را می‌نویسم، به این فکر می‌کنم و یک درد تلخ و حس عجیبی از همدردی و حتی ترحم در دلم پیدا می‌شود. با خودم می‌گویم شاید آن زن همیشه عصبانی و اخمو، آن روز هم فقط از گم شدن بوت‌هایش خشمگین نبود؛ شاید از همه چیزهای گم‌شده زندگی خودش خشمگین بود؛ از جوانی‌ای که گذشت، از عشقی که به سرانجام نرسید و از سال‌هایی که می‌توانست جور دیگری باشد و نشد.

آن روز من فقط از گوش تاب‌خورده‌ام و از خشم ماجی‌ملا می‌ترسیدم، اما امروز که به آن روز فکر می‌کنم، دلم برای خاله کوکو شیرین جان هم گرفت.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند