Image: AI generated / ChatGPT

جای خالی برادر

قصه از آخرین روز امتحان مکتب ما شروع شد؛ وقتی همهمه‌ای بین دختران افتاد که «آن‌ها» هرات و مزار را گرفته‌اند. چشم‌ها نگران به هر سویی می‌دوید. گویی مزار آخرین سنگر کابل و هرات آخرین پناه کابل بود. نگران بودیم و از همدیگر می‌پرسیدیم که چه خواهد شد و سرنوشت به کجا خواهد رسید. دلداری‌های ما با این حرف تمام می‌شد که «آن‌ها» نمی‌توانند کابل را بگیرند؛ مردم خواهند ایستاد؛ جوانانی داریم که طعم آزادی را چشیده‌اند و نمی‌گذارند خوشی خانواده‌های‌شان از دست برود. اما من، با وجود تمام این دلداری‌ها، دلم ناآرام بود. می‌دانستم حادثه‌ی شومی در راه است، اما نمی‌دانستم چه چیزی. میان نگرانی‌ها، به این فکر می‌کردم که کاش پای «آن‌ها» هرگز به کابل نرسد. بازگشت به تاریکی برای مایی که برای آرزوهای‌مان سختی کشیده بودیم، قابل قبول نبود. ... ادامه مطلب
Image: Magnific

چرخ خیاطی؛ روایتی از محرومیت، هنر و رؤیاهای ناتمام

صدای چرخ خیاطی از صدای رؤیاهایم بلندتر بود. هر صبح، پیش از آن‌که آفتاب از پشت پنجره سر برآورد، پشت چرخ می‌نشستم. پارچه‌ای زیر سوزن می‌گذاشتم، نخ را از میان انگشتانم عبور می‌دادم و پاهایم را روی پدال می‌فشردم. سوزن بالا می‌رفت و پایین می‌آمد؛ درست مثل امیدی که در دلم زنده می‌شد و گاهی، پیش از آن‌که به ثمر برسد، دوباره فرو می‌مرد. اتاق کوچک ما بوی پارچه، نخ و خستگی می‌داد. روی دیوار، تقویمی قدیمی آویزان بود و گوشه‌ی اتاق، دفترهای مکتبم روی هم تلنبار شده بودند؛ دفترهایی که هنوز میان صفحه‌هایشان بوی روزهای ازدست‌رفته را نگه داشته بودند. ... ادامه مطلب
Image: Pixabay

وقتی درد از خانه می‌آید

امروز به شفاخانه رفتم، چون خودم مریض بودم. در میان آدم‌هایی که هرکدام برای درد و بیماری خود آمده بودند، زنی را دیدم که برای معاینه‌ی گوشش نزد داکتر آمده بود. شنوایی گوشش کم شده بود و از طرف دیگر، خودش هم حامله بود. مادرم از روی کنجکاوی و دلسوزی پرسید: «چه شده به گوشت؟» ... ادامه مطلب
Image: Magnific

وقتی زبان‌ها قفل می‌شوند؛ نگاهی به سلامت روان زنان در سایه خشونت

امروز شنبه ۱۸ میزان، روز جهانی سلامت روان است؛ و من امروز خواستم از دردهای عمیق الهه و آن سکوت اجباری و سنگین مادرش بنویسم. در جغرافیای ما افغانستان، زنان بی‌شماری هستند که تازیانه‌های خشونت را با پوست و استخوان خود لمس می‌کنند. اما دردناک‌تر از آن، آدم‌هایی هستند که این فاجعه را می‌بینند، با تمام وجود متوجه خشونت می‌شوند، اما در پیله سکوت فرو می‌روند. کسانی که شاید در اعماق دلشان هزاران بار فریاد می‌کشند، اما زبانشان همواره بسته و قفل است. ... ادامه مطلب