
جای خالی برادر
قصه از آخرین روز امتحان مکتب ما شروع شد؛ وقتی همهمهای بین دختران افتاد که «آنها» هرات و مزار را گرفتهاند. چشمها نگران به هر سویی میدوید. گویی مزار آخرین سنگر کابل و هرات آخرین پناه کابل بود. نگران بودیم و از همدیگر میپرسیدیم که چه خواهد شد و سرنوشت به کجا خواهد رسید. دلداریهای ما با این حرف تمام میشد که «آنها» نمیتوانند کابل را بگیرند؛ مردم خواهند ایستاد؛ جوانانی داریم که طعم آزادی را چشیدهاند و نمیگذارند خوشی خانوادههایشان از دست برود. اما من، با وجود تمام این دلداریها، دلم ناآرام بود. میدانستم حادثهی شومی در راه است، اما نمیدانستم چه چیزی. میان نگرانیها، به این فکر میکردم که کاش پای «آنها» هرگز به کابل نرسد. بازگشت به تاریکی برای مایی که برای آرزوهایمان سختی کشیده بودیم، قابل قبول نبود. ... ادامه مطلب



