
شخصیتهای فرعی یک داستان ناواحد
چند روز پیش در بازار قدم میزدم. ازدحام آدمها مثل همیشه جاری بود؛ چهرههایی که میآمدند و میرفتند، صداهایی که در هم گره میخوردند و زندگیهایی که برای لحظهای از کنار هم عبور میکردند. مردی با شتاب از میان جمعیت میگذشت، زنی دست کودکش را گرفته بود و پیرمردی مقابل ویترین یک دکان ایستاده بود. هیچکدام را نمیشناختم. شاید دیگر هرگز هم نبینمشان. با این حال، ذهنم به همین ناآشنایی رضایت نمیداد. ... ادامه مطلب



