داستانهای کوتاه

انقلاب | داستان کوتاه
شاید عشق همان حس عجیبی است که در آن قلبهایمان را بههم میبازیم؛ بیقرار میشویم. دلجان شبیه آفتابی بود که بر زندهگی خاموش صادق تابیده بود و او را به این باور رسانده بود که گاهی، یک نفر میتواند به اندازهٔ هزار نفر ارزش داشته باشد. صادق دستش را گرفت...
06.06.2026
مادر سختگیر
از گرمای زیاد، رو به هلاکشدن هستم. سروصدای شاگردان، اعصابم را بیشتر خراب میکند. صدایم را بالا میبرم و رو به نمایندهٔ صنف فریاد میزنم: «حداقل برو یک استاد همکار بیار بی خاصیت!» ...
12.05.2026
تا دم مرگ
چکشهای محکمی بر آهنچادر میکوبید تا آن را به شکل دلخواه دربیاورد. گرمای نیمهظهر ماه سرطان/تیر، طاقتش را تاق کرده بود. گوشی در جیبش زنگ خورد. با آستین، عرق پیشانیاش را گرفت و دست در جیب برد تا گوشیاش را دربیاورد. مادرش بود. لبی گزید و تماس را وصل کرد. ...
12.05.2026