
شاید عشق همان حس عجیبی است که در آن قلبهایمان را بههم میبازیم؛ بیقرار میشویم. دلجان شبیه آفتابی بود که بر زندهگی خاموش صادق تابیده بود و او را به این باور رسانده بود که گاهی، یک نفر میتواند به اندازهٔ هزار نفر ارزش داشته باشد.
صادق دستش را گرفت و بوسید و دلجان با لبخند گفت خدا هم به عشقشان لبیک گفته است و صادق آرام پاسخ داد که شکرگزار بودن اوست، و آن شب، آغاز عشقی شد که گمان میکردند بیپایان است.
اما عشق همیشه ساده نیست؛ گاهی آدم میان عشق و وطن گیر میماند و شاید هیچ عشقی بالاتر از عشق به وطن نباشد. یک سال از ازدواج شان گذشته بود و در خانهٔ کوچکشان خود را خوشبختتر از آن میدانستند که حتی فکرش را میکردند، تا اینکه زندهگی در افغانستان روی دیگرش را نشان داد؛ سایهٔ جنگ افتاد، شوروی حمله کرد و پنجشیر، قلب تپندهٔ مقاومت، درگیر شعلههای نخستین تجاوز شد.
خبرهای خونبار، پیکر شهدا و داغ هممحلیها، صادق را از پا انداخت و سرانجام، دیدن پایمالشدن عزت مردمش چون خنجری بر قلبش نشست. بیمقدمه نزد پدر رفت و از رفتنش گفت و پدر، پس از سکوتی غمآلود، تنها گفت: «اگر میروی، برای خدا و وطن برو.»
صادق همان روز به جبههٔ پنجشیر پیوست، کنار پسرهای کاکاهایش، در دل کوهها و درههایی که صدای فیر و فریاد با سوگند جوانانی درهم میآمیخت که عشق را فدای خاک کرده بودند.
دلجان با نبودنش روبهرو شد؛ نه میتوانست گریه کند و نه بخندد، فقط میان امید و ترس معلق ماند، تا روزی که در حال نماز، صدای آمدنش را شنید و با دیدنش جان تازه گرفت. نتوانست نزد خانوادهاش او را در آغوش بکشد اما روحش بارها او را در بر گرفت.
در خلوت، دلجان از نگرانی گفت و صادق دلداری داد تا اینکه او صادق را به طلایی پیچیده در پارچهٔ خامکدوزیشده تشبیه کرد؛ گرانبها و آسیبپذیر. اما صادق تنها لبخند زد و همان شب اعلان کرد که پذیرفته است رو در رو با روسها بجنگد.
نگاه دلجان به پدری دوخته شد که راضی نبود اما مانع هم نشد و مادر و خواهر با اشک بدرقهاش کردند، با حس سنگین راهیکردن عزیزی بهسوی جنگ.
خبر شهادت پسر کاکایش رسید و بعد، خبر شهادت صادق. آسمان انگار به سوگ نشست، دنیا تاریک شد و پدر با زحمت فراوان پیکرش را از کوه پایین آورد و در حصارک، زیر درختان، به خاک سپردند، بیآنکه دلجان حتی جنازهاش را ببیند.
دلجان با اشک، او را در کوهها و درهها صدا زد؛ از هندوکش تا بامیان و نورستان. از عشقی گفت که به بهای آزادی وطن، وطنی را در دل او ویران کرده بود و با زمزمهٔ «شهادتت مبارک» سوگش را فریاد زد.
پس از آن، «خانصاحب» هفت شبانهروز لب به غذا نزد، مادر هر روز را با دعا و ناله آغاز کرد و دلجان، با دلی پر از زخم، هرگز ازدواج نکرد؛ با خاطرهٔ صادق نفس کشید و با غم نبودنش پیر شد، تا در سالهای آخر عمرش، وقتی بیماری تنش را شکست، گفت خواب صادق را دیده که آمده و گفته است وقتش رسیده تا به من ملحق شوی.
و صبح همان روز آرام جان سپرد؛ چرا که گاهی آنانی که در جنگ میمیرند، رستگار میشوند و آنانی که زنده میمانند، با داغی تا ابد، بازماندهگان همیشهگی جنگاند.


دیدگاه وجود ندارد