
اگر روزی دختری در کوچه و بازار با پرزه، توهین یا خشونت لفظی روبهرو شود و در پاسخ فقط بگوید: «این حرفها را برای خودت نگه دار»، «حق نداری با من چنین رفتار کنی»، «حد خودت را بدان» یا «فکر نکن دختران ابزاری برای شوخیها و اذیتکردن تو هستند»، چه کسی بیشتر مورد قضاوت قرار خواهد گرفت؟ مردی که حرمت انسان دیگری را زیر پا گذاشته است یا زنی که تنها از حق خود دفاع کرده است؟ شاید این پرسش در نگاه نخست عجیب بهنظر برسد، اما تجربهٔ زندهگی روزمره در بسیاری از جوامع، بهخصوص جامعهٔ ما، یعنی افغانستان، نشان میدهد که پاسخ آن چندان هم روشن نیست. گویا در ذهن بسیاری از مردم، مشکل اصلی نه خود خشونت، بلکه دیدهشدن اعتراض به خشونت است.
از همان سالهای نخست زندهگی، بیشتر ما دختران با جملاتی بزرگ میشویم که در ظاهر از سر محبت و نگرانی گفته میشوند؛ مثلا: «جواب نده»، «سرت را پایین بینداز و رد شو»، «مبادا مردم ببینند»، «مبادا نامبد شوی»، «اگر چیزی بگویی، خودت را به دردسر میاندازی». این توصیهها آنقدر تکرار شدهاند که کمتر کسی از خود میپرسد چرا باید دختری که مورد آزار قرار گرفته است، نگران آبرو و حیثیت خانواده باشد، اما مردی که به او آزار رسانده است، کمتر موضوع نگرانی و سرزنش قرار گیرد.
در بسیاری از خانوادهها، استدلال دیگری نیز وجود دارد. مادر، خواهر بزرگتر یا دیگر زنان خانواده میگویند اگر با پسری که تو را اذیت کرده و پرزه رفته است، بحث کنی و در برابر او بایستی، ممکن است او تحقیر شود و کینه به دل بگیرد. ممکن است فردا که تنها به بازار یا کوچه میروی، برایت دامی بگذارد، دیگران را علیه تو تحریک کند، پسرهای دیگری را پشتسرت بیندازد یا برای انتقام، تو را بدنام کند. آنان میگویند: «به خاطر یک پرزه، خودت را گرفتار نکن. مردها عقدهای میشوند و بعداً انتقام میگیرند.»
این ترسها کاملاً خیالی نیستند. در بسیاری از موارد، زنان واقعاً با خطر انتقام، خشونت و آزارهای بیشتر روبهرو هستند. اما پرسش اساسی همچنان باقی است: چرا بار کنترل غرور، خشم و رفتار خشونتآمیز مردان بر دوش زنان گذاشته میشود؟ چرا به دختران گفته میشود که مراقب باشند مبادا مردی از اعتراض آنان رنجیده شود، اما کمتر به پسران آموزش داده میشود که جریحهدارشدن غرورشان، آن هم بهخاطر کاری که اول خودشان انجام داده اند، مجوزی برای انتقام و خشونت نیست؟
تناقض بزرگ دقیقاً در همینجاست. اگر پسری پس از یک مشاجرهٔ لفظی، از روی گستاخی، به زنی دستدرازی کند یا بخواهد با بدنام کردن او انتقام بگیرد، نگاه بسیاری از مردم باز هم متوجه زن میشود. میگویند: «چرا جواب دادی؟»، «چرا با او بحث کردی؟»، «چرا آبرویش را در پیش روی مردم بردی؟» گویا مرد حق داشته است که برای حفظ غرور خود به خشونت متوسل شود و این زن بوده که با اعتراضش باعث این وضعیت شده است.
اما مگر زن چه کرده است؟ او فقط گفته است: «حق نداری با من اینگونه صحبت کنی.» او فقط خواسته است از حق خود دفاع کند. پس چرا زنی که تنها بهصورت لفظی اعتراض کرده است، مقصر شناخته میشود، اما مردی که به خشونت، تعرض یا انتقامجویی روی آورده است، کمتر مورد سرزنش قرار میگیرد؟ چرا آنچه آبرو را تهدید میکند، نه دستدرازی و خشونت مرد، بلکه دیدهشدن مقاومت زن است؟
این منطق، مسوولیت اخلاقی را از دوش خشونتگر برمیدارد و بر دوش قربانی میگذارد. در چنین وضعیتی، زن نهتنها مسوول رفتار خود، بلکه مسوول کنترل خشم، غرور و واکنش مردان نیز شناخته میشود. گویا اگر مردی بهدلیل مخالفت یک زن دست بر خشونت بزند، باز هم این زن است که باید پاسخگو باشد.
مسئله فقط یک پرزه در کوچه نیست؛ موضوع بر سر نوع تربیت اجتماعی است که به دختران میآموزاند میان حق خود و پذیرش اجتماعی یکی را انتخاب کنند. دختران خیلی زود یاد میگیرند که پیش از آنکه به حق خود فکر کنند، به نگاه دیگران فکر کنند. پیش از اعتراض، نگران قضاوت مردم باشند و پیش از آنکه بپرسند: «چرا باید به کسی اجازه بدهم من را اذیت کند؟»، از خود بپرسند: «اگر حرف بزنم، مردم دربارهٔ من چه خواهند گفت؟»
به همین دلیل است که بسیاری از زنان، پیش از آنکه معنای دفاع از حق خود را بیاموزند، معنای ترس از قضاوتشدن را یاد میگیرند. آنان از کودکی میآموزند که سکوت، نشانهٔ نجابت است و تحملکردن، فضیلتی زنانه محسوب میشود. هر چه کمتر اعتراض کنند، «خوبتر» و «آبرومندتر» شناخته میشوند و هرچه بیشتر از خود دفاع کنند، احتمال بیشتری وجود دارد که با برچسبهایی مانند: «زن بیادب» یا «زن بیحیا» روبهرو شوند.
«سیمون دو بووار» در کتاب «جنس دوم» نوشته که: «زن، زن زاده نمیشود، بلکه به زن تبدیل میشود». منظور او این است که زنبودن تنها یک واقعیت زیستی نیست، بلکه جامعه نیز در ساختن معنای زنبودن نقش دارد. بسیاری از آنچه بعدها بهعنوان «طبیعت زنانه» معرفی میشود، در حقیقت نتیجهٔ سالها آموزش، تکرار و محدودیت است. زن آرام، زن مطیع و زن خاموش، بیش از آنکه یک سرشت طبیعی باشد، محصول انتظاراتی است که نسلها تکرار شدهاند.
در همین راستا، «جودیت باتلر» نیز معتقد بود بسیاری از نقشهایی که طبیعی و بدیهی به نظر میرسند، در واقع محصول تکرار مداوم هنجارهای اجتماعی هستند. وقتی جامعه هزاران بار به زنان میگوید که آرام باشند، تحمل کنند و کمتر دیده شوند، این رفتارها بهتدریج چنان عادی جلوه میکنند که گویا بخشی از ذات زنان هستند؛ در حالی که آنچه طبیعی به نظر میرسد، اغلب نتیجهٔ سالها آموزش و بازتولید فرهنگی است.
«پیر بوردیو» نیز معتقد بود موفقترین شکل سلطه آن است که دیگر نیازی به زور آشکار نداشته باشد. انسانها گاهی چنان به روابط نابرابر عادت میکنند که آن را طبیعی و بدیهی میپندارند. بههمین دلیل است که بسیاری از زنان، بدون آنکه کسی مستقیماً آنان را مجبور کند، احساس میکنند سکوتکردن وظیفهٔ آنان است. اینجاست که سلطه نه فقط از طریق اجبار، بلکه از طریق ترسها، باورها و هنجارهایی که نسلبهنسل منتقل شدهاند، بازتولید میشود.
شاید بزرگترین موفقیت چنین ساختاری آن باشد که قربانیانش نیز آن را طبیعی بدانند. وقتی زنی باور کند که اعتراضکردن بیآبرویی است، دیگر نیازی به سرکوب مستقیم وجود ندارد. سکوت، خود به بخشی از هویت او تبدیل میشود.
و حالا شاید زمان آن رسیده باشد که بهجای آموزش سکوت، دفاع از خود را آموزش دهیم؛ به جای آنکه دختران را از حرف مردم بترسانیم، به پسران بیاموزانیم که احترام به دیگران وظیفهٔ آنان است، و بهجای آنکه زنان را مسوول حفظ آبروی جمعی بدانیم، خشونت را مسوول شرمساری اجتماعی بشناسیم. زیرا جامعهای که سکوت زنان را فضیلت میداند، ناخواسته راه را برای استمرار بیعدالتی هموار میکند؛ اما جامعهای که صدای آنان را به رسمیت میشناسد، یک گام به عدالت نزدیکتر میشود.


دیدگاه وجود ندارد