
«سمفونی مردگان» را چند روز قبل بستم و حس میکردم گویی از مراسم تشییع چند انسان برگشتهام؛ انسانهایی که پیش از مرگ، بارها در سکوت کشته شده بودند. «سمفونی مردگان» فقط داستان مرگ چند نفر نیست؛ مرثیهٔ نسلی است که زیر بار جهل، تعصب و حسادت، آرامآرام خاموش شد. کتابی که بعد از تمام شدنش، اندوهش تمام نمیشود؛ در گوشهای از قلبت میماند و هر از گاهی، بیصدا خودش را به یادت میآورد.
آیدین برای من فقط یک شاعر نبود؛ انسانی بود که بزرگترین گناهش متفاوت بودن بود. میخواست بخواند، بنویسد، عاشق شود و جهان را کمی بزرگتر از حجره و بازار پدر ببیند. اما چه میشود کرد وقتی در بعضی خانهها، متفاوت بودن بیشتر از گناه مجازات دارد؟ آیدین شاید اگر در خانهای دیگر، میان آدمهایی دیگر متولد میشد، سرنوشتش اینقدر تلخ نبود.
و اورهان… از او متنفر شدم، بارها. اما هرچه بیشتر به او فکر کردم، دیدم شاید او هم به شکلی دیگر قربانی همان خانه بود. اورهان برای بهدست آوردن تأیید پدر، آنقدر شبیه پدر شد که خودش را گم کرد. آیدین زیر فشار آن خانه شکست و اورهان یاد گرفت دیگران را بشکند. یکی قربانی شد و دیگری تبدیل شد به کسی که قربانی میگیرد.
آیدا اما غم بیصدای این سمفونی بود. دختری که حتی فرصت نکرد مثل آیدین فریاد بزند. دردش برایم عجیب آشنا بود؛ شبیه دختران کشورم. شبیه تمام دخترانی که از کودکی یاد گرفتند خواستههایشان را کوچک کنند، سکوت کنند و آنقدر آرام فرو بریزند که مبادا صدای شکستنشان مزاحم کسی شود.
و یوسف… گویی اولین زخم این خانواده بود؛ اولین نشانهای که میگفت در این خانه قرار نیست هیچکس سالم از زندگی عبور کند. هر کدام به شکلی از زندگی جا ماندند؛ یوسف در دنیای خودش، آیدا در سکوتش، آیدین میان شعرها و رؤیاهایش، و اورهان در حسادتی که آرامآرام تمام انسانیتش را بلعید.
اما ترسناکترین شخصیت برای من شاید پدر بود؛ نه فقط بهخاطر خشونتش، بلکه به این دلیل که احتمالاً خودش بهراستی باور داشت کار درستی میکند. و چه چیزی ترسناکتر از انسانی که ویرانت میکند و گمان میکند دارد تو را میسازد؟ پدر برایم شبیه نسلی بود که شاید محبت داشت، اما بلد نبود محبت کند؛ میترسید و نام ترسش را غیرت میگذاشت؛ کنترل میکرد و نامش را پدری.
برداشت من از «سمفونی مردگان» این است که برای کشتن یک انسان، همیشه لازم نیست جانش را بگیری. گاهی کافیست سالها نفهمیاش، تحقیرش کنی، رؤیاهایش را بسوزانی و هر بار که خواست خودش باشد، از او بخواهی شبیه تو زندگی کند. در این کتاب هیچکس یکباره نمرد؛ همه ذرهذره، به دست نزدیکترین آدمهای زندگیشان، از زندگی حذف شدند.
و شاید تلخترین حقیقت همین باشد؛ گاهی اولین جایی که یک انسان در آن میشکند، نه جنگ است، نه جامعه و نه خیابان، بلکه خانه است.


دیدگاه وجود ندارد