
الف و لایتناهی
اطرافش را نگاه میکند. پشت میز نشسته است؛ هوا ابری است و هنوز شام نشده. او تنها در این اتاق، به کمیپوترِ روبهرویش خیره شده است. صدای عبور موترها، موتورسیکلتها و جیغ دستفروشان است که لحظهای خاموش نمیشود. از میز دور میشود و سوی آینه میرود. بیشتر به آن «عروس مردهگان» شباهت داشت؛ ریملی که روی گونههایش پخش شده بود، چشمهای بیروح و پُف کردهای که هیچ احساسی نداشتند و موهایی که به شلختهترین شکل ممکن رویشانههایش ریخته بودند. ... ادامه مطلب



