
دوست دارم در شهر خودم، روم و شهریارِ خودم باشم!
ناخودآگاه، خاطرههایی از اندرون خیالم بیاجازه به لبهایم مینشینند و هر واژه، مزهای از دلتنگی و چاشنیِ شیرینِ انتظار در بغل دارد. آهستهآهسته، بالِ خیال بر گذشتهها مینشیند و مرا میبرد به روزگاری که همهچیز ساده بود؛ ساده زندگی میکردیم، ساده دل میبستیم و ساده خوشحال میشدیم.
دلم برای شهرم تنگ شده؛ برای هوای شهرم، برای مردمش، برای کوچههای کاهگلی، دروازههای چوبی و خانههایی که در کنار هم، آمیزهای از معماری قدیم و زندگی مدرن بودند. دلم برای همان درختهایی تنگ شده که روبهروی دروازهی خانهمان ایستاده بودند و من وظیفه داشتم هر روز برای شادابیشان آب بریزم. چه خرسندیِ عجیبی بود آن روزها…
کاش میشد زبان نباتات را فهمید! واقعاً دوست داشتم بدانم درختها چگونه از من تشکر میکردند. آیا آنها هم مثل ما آدمها گاهی سپاسگزاری را فراموش میکنند؟ یا از گفتنش خجالت میکشند؟ یا شاید اصلاً سپاسگزاری برایشان معنایی ندارد و تمام تشکرشان همان سبز ماندن و سایه بخشیدن است…؟
دلم برای آن حسِ خوب و آرام پر میکشد؛ برای دنیایی که واقعیتر بود؛ دنیایی که در آن میتوانستیم دستهای یکدیگر را لمس کنیم، عطر هم را استشمام کنیم، یکدیگر را در آغوش بکشیم، نمنم باران را تماشا کنیم و نشستن شبنم بهاری را بر برگ و گل، در کنار هم ببینیم.
دلم برای دورهمیها تنگ شده؛ برای آن بگوبخندهای گرم و بیتکلف، برای صداهایی که از اتاقی به اتاق دیگر میرفتند و خانه را از زندگی پُر میکردند.
خانهمان… آه، دلم برای خانهمان چقدر تنگ شده است.
خانهای که بوی خوش غذای خواهر بزرگم، چند متر مانده به در، به استقبالم میآمد. خانهمان نه آنقدر بزرگ بود و نه خیلی کوچک؛ اما برای من، تمام دنیا بود. از همه بیشتر، باغچهی خانه را دوست داشتم؛ باغچهای که همیشه سبز بود و چند تاک انگور بیدانه داشت. بیدانه بودن انگورها برای من اتفاق بزرگی بود؛ انگار طبیعت، آنها را مخصوصِ من آفریده بود.
دلم برای روزهای کمتوقعم تنگ شده است؛ روزهایی که تمام دغدغهام بعد از یک روز خستگی این بود که پیالهای چای داغ در دست بگیرم و منتظر آغاز شدن مجلس کوچک خانوادگیمان در خانهای باشم که جای تولدم بود. دلم برای آن روزها تنگ شده که بزرگترین دلهرهام، فهمیدن مطلب صفحهی بعدِ کتاب بود؛ روزهایی که قلبم متن کتابها را با تمام وجود لمس میکرد؛ دستم ناچار به نوشتن جملهای بود که مغزم حکم میکرد و قلبم حس. روزهایم کتاب بود و شبهایم تأمل بر کتاب…
دلم برای لحظههایی تنگ شده که چهارچشمی منتظر رسیدن انگورهای تاکِ حیاط خانهمان بودم. دلم برای دوستانم تنگ شده؛ برای دلهای پُر از محبتشان و چشمهای مملو از سخاوتشان. برای کوچههای کاهگلی که پر بودند از همسایههای مهربان و اهل صحبت؛ برای صداهایی که از پشت دروازهها میآمد و برای سلامهایی که بیمقدمه، گرم و صمیمی بودند. دلم سخت برای صحبتها و جمعهای خواهرانهمان تنگ شده است؛ همان جمعهایی که با یک ساعت جروبحث، خیال میکردیم تمام دغدغههای دنیا را حل کردهایم!
و امروز… دقیقاً چهار سال است که از خانه، از محله، از شهر و از کشورم دورم.
چهار سال است که هر بار نام خانه میآید، چیزی در گوشهای از قلبم آرام و بیصدا میشکند. چهار سال است که خاطرات، خانهی دیگری در وجودم ساختهاند؛ خانهای که دیوار ندارد، اما در هر گوشهاش کودکیِ من زندگی میکند. درختهایش هنوز سبزند، تاکهای انگورش هنوز منتظر رسیدناند، بوی غذای خواهرم هنوز در هوایش پیچیده و چای داغ هنوز کنار مجلس کوچک خانوادگیمان منتظر من است.
دلتنگم… و از دلِ همین دلتنگی، به استقامت رسیدم؛ به صبوری، به پذیرفتن، به ادامه دادن. دوری به من آموخت که گاهی آدم برای زنده ماندنِ خاطراتش باید دور شود؛ و برای قدر دانستنِ یک خانه، باید مدتی از آن فاصله بگیرد.
اما هنوز در عمیقترین جای قلبم، کودکی نشسته است که دلش میخواهد دوباره در همان کوچههای کاهگلی قدم بزند، به درختهای جلوی خانه آب بدهد، انگورهای بیدانه را تماشا کند، کنار خواهرانش بنشیند و با یک پیاله چای، از سادهترین چیزهای دنیا خوشحال باشد.
دلتنگم… اما میدانم این تنگنای روزگار نیز میگذرد؛ همانگونه که همهی روزهای سخت گذشتهاند.
شاید روزی دوباره برگردم؛ به شهرم، به خانهمان، به باغچه، به تاکهای انگور و به آغوش آدمهایی که سالهاست دلم برایشان پر میکشد…
اما گاهی از خودم میپرسم: اگر برگردم، آیا درختها هنوز سبزند؟ آیا تاکهای انگور، هنوز آن شیرینیِ روزهای کودکیام را در خود نگه داشتهاند؟ آیا کوچهها هنوز همان کوچهها هستند؟ آیا همسایهها هنوز پشت همان دروازهها ایستادهاند و با همان صمیمیت سلام میکنند؟ و از همه مهمتر… آیا خانه هنوز همان خانه است، یا فقط منم که سالهاست در خاطرهاش زندگی میکنم؟
شاید روزی برگردم و ببینم همهچیز سر جای خودش است؛ درختها سبزند، تاکها پُر از انگورند، باغچه هنوز نفس میکشد و خانه هنوز بوی همان روزها را میدهد. و شاید هم برگردم و بفهمم که بعضی چیزها فقط یکبار اتفاق میافتند؛ بعضی روزها فقط یکبار زندگی میشوند و بعضی خانهها، بعد از رفتنِ ما، دیگر هرگز همان خانهی قبلی نمیشوند.
اما هرچه باشد، من هنوز دلم میخواهد برگردم… نه فقط به یک شهر، نه فقط به یک خانه، بلکه به خودِ آن دختری که در آن خانه با کوچکترین لحظهها خرسند میشد.
و تا آن روز، با تمام دلتنگیام، صبور میمانم.


دیدگاه وجود ندارد