Photo: GANDOMIN

بالزاکی‌شدن

نمی‌دانم بالزاک وقتی این جمله را نوشت، می‌دانست که روزی خواننده‌ای در گوشه‌ای از جهان، پس از خواندن چند کتابش، خودش را بالزاکی خواهد نامید یا نه. البته که نه. من هم تا پیش از خواندن آثارش، بالزاک را آن‌چنان که باید نمی‌شناختم. حالا هم نمی‌شناسمش و نمی‌توانم ادعا کنم جهانش را به تمامی فهمیده‌ام. اما اعتراف می‌کنم که با خواندن آثار او، بالزاکی شدم. این را نه از سر اغراق می‌گویم و نه برای آن‌ که علاقه‌ام به نویسنده‌ای را به رخ بکشم. من وقتی کتابی از بالزاک می‌خوانم، دیگر نمی‌توانم بیشتر مسائل را به همان شکل سابق ببینم و این یکی از مهم‌ترین دلایلی است که به بالزاک ارادت خاصی دارم. ... ادامه مطلب
0002 2 1200x500

مروری بر داستان روشنای خاکستر اثر زهرا یگانه

«وقتی از خانۀ پدرت با لباس سفید بیرون شدی، از خانۀ شوهرت با کفن برگرد». تا به حال چند بار این جمله را در زندگی‌تان شنیده‌اید؟ تعداد کثیری از زنان و دختران افغانستان با همین جمله بزرگ می‌شوند و با همین جمله راهی خانۀ شوهرشان می‌شوند. ... ادامه مطلب
0009 1 1200x500

داستانی که تمام نمی‌شود؛ روایتی بر داستان «تذکره»

دومین داستانی است که از سپوژمی زریاب می‌خوانم، اما این یکی خیلی بیشتر از یک داستان بود؛ مرا به یاد داده انداخت. یادم آمد وقتی از وظیفه به خانه برمی‌گشت، تذکره‌اش را که استیکر رأی‌دهی داشت، همراه با کارت‌های نظامی‌‌اش، زیر بوت‌هایش پنهان می‌کرد تا طالبان در مسیر راه اذیتش نکنند. وقتی به خانه می‌رسید، از او می‌پرسیدیم: «کسی چیزی نگفت؟» و او هم از اتفاقات مسیر برایمان قصه می‌کرد. آچه و داده همیشه می‌گفتند که در زمانِ حکومتِ حزب دمکراتیک خلق در دهه‌های ۱۳۵۷، مردان را به اجبار به سربازی می‌بردند و در سال ۱۳۷۱، با پایان حکومت دکتر نجیب و به قدرت رسیدن مجاهدین، این سیستم سربازی اجباری متوقف شد. ... ادامه مطلب
© Gandomin

به مساحت قوطی گوگرد؛ روایت انسان در میان خاک و خون

بعضی کتاب‌ها خوانده نمی‌شوند، لمس می‌شوند؛ مثل جای زخمی که ناخواسته لمس شود و به سوزشی ختم شود. «به مساحت قوطی گوگرد» از همین جنس کتاب‌هاست؛ کتابی کوچک و سبک در صد و چند ورق، اما سنگین به اندازه‌ی یک گور دسته‌جمعی. ... ادامه مطلب