چند ثانیهای از سوارشدن ما در تاکسی میگذشت. یک طرفم مادربزرگ نشسته بود و طرف دیگر، چند خریطهی سودا. با مادربزرگ چنان درگیر تحلیل سیاستهای کشور بودیم، گویی اینجا تاکسی نه، بلکه میز مذاکره باشد. مادربزرگ سخنگوی حکومت شده بود و من هم مدافع حقوق تمام مردم افغانستان. وقتی دیدم به نتیجه نمیرسیم، گفتم: «خو برو، بیبیجان، همی تو راست میگی.» مادربزرگ اعتراضکنان گفت: «واا! یکعالم دلیل برایش میگویم، هنوزم مرا منت میدهد.» قبل از اینکه طغیانی شود، دستهایم را بالا بردم: «تسلیم!» مادربزرگ با لبخند، سرش را تکان داد. ...
ادامه مطلب