Image: Pexels

مادر یکی‌گک است/ پانزده دقیقه

کنارم خانمی با فاصله نشسته بود که میان‌سالی‌اش را گذشتانده بود. چهره‌اش میان خطوط ریز و درشت گم شده بود؛ انگار خاطرات سال‌های زندگی‌اش در صورت و گردن و دست‌هایش به خطی ناخوانا نوشته شده بودند. ... ادامه مطلب
Image: AFP

خیال‌بافی ناسازگار

در رده‌ی کنار جدول، کامیون لاجوردی قرار داشت و من از عقب شیشه، زل زده بودم به تصویر کلافه‌کننده‌ی آن کامیون. این طرف‌تر، خانم کهن‌سالی با دختر کوچکی نشسته بودند. در چوکی کنار راننده، پدر با یک پسر جوان نشسته بود و پهلوی آن‌ها، راننده‌ی میان‌سالی عقب فرمان جاگرفته بود. تاکسی از سه طرف دیگر، با موتر‌های شاسی‌سیاه و کورولا‌های سفید و سرخ احاطه شده بود. ... ادامه مطلب
Image: Pexels

پیش از آنکه صبح شود (۲)

چند ثانیه‌ای از سوارشدن ما در تاکسی می‌گذشت. یک طرفم مادربزرگ نشسته بود و طرف دیگر، چند خریطه‌ی سودا. با مادربزرگ چنان درگیر تحلیل سیاست‌های کشور بودیم، گویی اینجا تاکسی نه، بلکه میز مذاکره باشد. مادربزرگ سخنگوی حکومت شده بود و من هم مدافع حقوق تمام مردم افغانستان. وقتی دیدم به نتیجه نمی‌رسیم، گفتم: «خو برو، بی‌بی‌جان، همی تو راست میگی.» مادربزرگ اعتراض‌کنان گفت: «واا! یک‌عالم دلیل برایش می‌گویم، هنوزم مرا منت میدهد.» قبل از اینکه طغیانی شود، دست‌هایم را بالا بردم: «تسلیم!» مادربزرگ با لبخند، سرش را تکان داد. ... ادامه مطلب
Photo by SAJJAD HUSSAIN / AFP

پیش از آن‌که صبح شود

نگاهی به اطراف انداختم که چشمم به آینه‌ی مقابل راننده افتاد. در آینه، ابروهای مایل و چشم‌های نگرانش را دیدم که بی‌وقفه از چپ به راست و از راست به چپ می‌رفتند. صدای گرفته‌اش در ذهنم تکرار شد: «مسیر ما هم…» ... ادامه مطلب