002 5 1200x500

آخرین سفر و سکوت دره

منطقه‌ای در کابل به نام مندوی است که ۳۶۵ روز سال پرجمعیت است؛ گویا تمام مردم کابل آنجا قرار می‌گذارند که جمع شوند، و از همین رو سر و صداها برای ثانیه‌ای هم قطع نمی‌شود. تاکسی‌ای که حالا در آن نشسته‌ام، کم از مندوی نیست. همهٔ نزدیکان خانواده اینجا هستند و هرطور شده خود را جا‌به‌جا کرده‌اند. چند نفر روی چوکی‌ها نشسته‌اند و بقیه از زانوهای آن‌ها به جای چوکی استفاده می‌کنند. کوچک‌ترهای خانواده هم، به رسم عادت، در داله‌ی تاکسی جا گرفته‌اند و من هم یکی از همین‌ها هستم. ... ادامه مطلب
25 1 1200x500

از آیینهٔ تاکسی

مادر نگاهی به ساعت گوشی‌اش انداخت و گفت: «هفت‌ونیم شد.» ابروهایش درهم بود، چشم‌هایش میان موترها می‌گشت و لب پایینی‌اش را میان دندان‌هایش گرفته بود. اولین موتر که ایستاد، سوار شدیم. حتی به رنگ و مدلش نگاه نکردیم؛ فقط می‌دانم که رنگ تاکسی را نداشت. راننده پسر جوانی بود که با کرتی و نیکتایی پشت فرمان جا گرفته بود و هرازگاهی از آیینه نگاهی به مادر می‌انداخت. بالاخره گفت: «جایی معلم هستید؟» ... ادامه مطلب
009 1200x500

آن سوی سرک

حدود چهل دقیقه می‌شد که تاکسی ایستاده بود. از سمت مقابل، چپ و عقب با موترها و از سمت راست با پیاده‌رو احاطه شده بود. چند بار به سرم زد که از تاکسی پیاده شوم و از پیاده‌رو کنار جاده، که مسیر شناخته‌شده‌ای بود، راهی مقصد شوم. اما این مسیر را تا کجا می‌شناختم؟ از چندصد متری به بعد، این مسیر برایم ناشناخته می‌شد و مقصد هم دورتر می‌رفت. ... ادامه مطلب
001 1200x500

سفر به زمان

شانه‌ بالا انداختم و نگاهم را از شیشه‌ی مرطوب تاکسی، به سرک دوختم. باران بر زمین رگبار می‌زد. قطره‌ها روی شیشه‌ی تاکسی می‌لغزیدند و با کوبیدن بر سینه‌ی زره‌پوشِ زمین، نیم‌نیزه‌ای به هوا می‌پریدند. برخلاف همیشه، صدای باران هم آرام نبود و به هیچ ملودی دلنشینی شباهت نداشت؛ انگار گیتار الکتریکی‌ای بود که میان بوق‌ها و همهمه‌ی شهر، راک می‌نواخت. با تکانی که از سوی آرنج مادر وارد شد، از شیشه‌ی پهلویم چشم گرفتم. نوک انگشتش را روی شیشه کشید و دایره‌ای از بخار را پاک کرد: «اینجا کوچه‌ی تنورفروشی است. از سابق اینجا تنور می‌ساختند.» ... ادامه مطلب