Photo by ROSLAN RAHMAN / AFP

Photo by ROSLAN RAHMAN / AFP


هدا
نویسنده: هِدا ملکزی
«لبخند بزن خنده نمودت میته…»

راه بندی با صدای «آریانا سعید» کمی تحمل‌پذیر شده بود؛ اما از صدای او بلندتر، موزیکی بود که راننده‌ی کورولای سفید با بوق‌های بی‌وقفه‌اش می‌نواخت.

کورولای سفید که در عقب تاکسی قرار داشت، به بار چندم بوق زد.

راننده‌ی تاکسی‌ که چندبار زیر لب برایش فحش داده بود، این‌بار سرش را از شیشه بیرون کشید و به‌سوی راننده‌ی کورولا، فریاد زد: « مَه خو میگم خانه‌ات خراب شود کورولا! تو را چی به موترسواری! تحمل راه‌بندی را که نداری، د‌َ همو کوچه‌و‌پس‌کوچه‌ی دهِ خود خرسواری کو. ای خو خر نیست که “اِخت” کنی حرکت کند، موترست موتر…»

راننده‌ی کورولا هم خاموش نبود. حق هر کلمه‌ی تاکسی‌ران را بازد: « و ناسزا‌گویی تلافی می‌کرد.»
پسری که کنار تاکسی‌ران جا گرفته بود، دستی به شانه‌اش گذاشت: « کله‌ات را خراب نکو لالا! یکی دوتا خو نیستند، همرای کدامش زودتر جنگ می‌کنی.»

راننده سرش را از شیشه داخل کرد، ولی هنوز هم زیر لب چیزهای می‌گفت.

اندکی بعد، راننده سکوت کرد.

خانمی که کنارم نشسته بود، سرش را از شیشه‌ی پایین‌شده‌ی تاکسی بیرون کشید و شروع کرد به بررسی اطراف تاکسی؛ شاید تلاش می‌کرد علت راه‌بندی را در میان این صف‌های طویل کشف کند.

پسر کنار راننده خطاب به خانم گفت:« خاله جان، همی شیشه را بالا بکش که همی بچه‌ی اسپندی که آمد، دود و دود‌بوی ما می‌کند.»

توجه‌ام سوی پسر اسپندیی جلب شد که با دیدن سر بیرون‌شده‌ی خانم، در ظرف چند ثانیه خود را کنارش رساند و دود اسپندش در فضای موتر پیچید. خانم خواست شیشه را بالا بکشد که پسر کنار راننده، مشتی روی داشبورد زد و همه را تکان داد: « یک‌رقمی نیم‌جانت را بیرون کشیدی که بگویی تو راه بندان را صاف می‌کنی. اینه بخیر دود‌ و دود‌بوی شدیم.»

زن با تعجب گفت: « وی بچیم! چُطور کله‌ی تو خراب بود. خو تا که بالا بکشم، رسید.»

پسر که اندکی لحنش نرم شده بود، گفت: « نی خاله جان! منظورم ای نبود. مه هم دفتر میرم. از ای موتر دَ او موتر تا که دَ دفتر میرسم، روی مه خاک میزنه و جان مه دود…»

پسر اسپندی که متوجه شد از خانم کنارم چیزی حاصل نمی‌کند، تاکسی را دور زد و کنار شیشه من ایستاد.
به جیب کیفم نگاه کردم. تمام پولم خلاصه می‌شد با یک‌اسکناس صد‌اففانی، یک‌اسکناس پنجاه‌افغانی و یک ده‌افغانی فرسوده.

شیشه را اندکی پایان کشیدم و ده‌افغانی را سوی پسر اسپندی دراز کردم که در این حین خانمِ کنارم، با تندی گف:« خو گفتیم بچیم که شیشه رَ پایان نکش!»

شیشه را بالا کشیدم و زیر لب زمزمه کردم: کله خراب!
راه بندان طولانی شد. فضای بسته‌ی تاکسی، کلافه‌ام می‌کرد، پس تصمیم گرفتم که مسیر باقی‌مانده تا مقصد را پیاده بروم.

اسکناس پنجاه‌افغانی را به راننده دادم و راننده یک‌اسکناس ده‌افغانی نهایت پلاسیده با یک‌اسکناس بیست‌افغانی پاره‌شده برایم داد.
خطاب به راننده گفتم: « تو ای ده‌یی شکم غارت را ببین کاکا! یا از او پیسه‌ی جور مه یا از ای پیسه‌ی توپ‌و‌تنفگ‌خورد‌ه‌ی تو.»

راننده در حالیکه در جیب‌هایش دنبال عوضی برای این پول‌های فرسوده می‌گشت، گفت:« کمی به آرامی بچیم. چطور کله‌خراب هستی!»

کله‌خراب؟ مگر من چی گفتم؟

پ.ن: «کله خراب» یک‌اصطلاح عامیانه است که برای افراد عصبی‌مزاج استفاده می‌شود.

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *