002 5

هدا
نویسنده: هِدا ملکزی

منطقه‌ای در کابل به نام مندوی است که ۳۶۵ روز سال پرجمعیت است؛ گویا تمام مردم کابل آنجا قرار می‌گذارند که جمع شوند، و از همین رو سر و صداها برای ثانیه‌ای هم قطع نمی‌شود.

تاکسی‌ای که حالا در آن نشسته‌ام، کم از مندوی نیست. همهٔ نزدیکان خانواده اینجا هستند و هرطور شده خود را جا‌به‌جا کرده‌اند. چند نفر روی چوکی‌ها نشسته‌اند و بقیه از زانوهای آن‌ها به جای چوکی استفاده می‌کنند. کوچک‌ترهای خانواده هم، به رسم عادت، در داله‌ی تاکسی جا گرفته‌اند و من هم یکی از همین‌ها هستم.

هرکس با دیگری سرگرم گپ‌زدن است. تا حرف یکی تمام می‌شود، دهان و دست دیگری به حرکت می‌افتد. همهمه‌ها و خنده‌های‌شان بالا می‌رود، به سقف تاکسی می‌خورد و در فضای بسته‌ی آن می‌پیچد.

سرم را به شیشه‌ی داله تکیه می‌دهم. نور گرم آفتاب چشم‌هایم را سنگین می‌کند. اما با هر تکانِ تاکسی، دوباره به جمع نگاه می‌کنم، سر تکان می‌دهم و لبخند می‌زنم؛ در حالی که از حرف‌های‌شان تقریباً چیزی نمی‌فهمم.

چشم‌هایم دوباره بسته می‌شود که ناگهان غلغله در تاکسی بالا می‌گیرد. سرِ همه به سمت راست می‌چرخد. هرکس تلاش می‌کند از شیشه‌ی تاکسی گوشه‌ای از منظره‌ی درهم‌وبرهم بیرون را ببیند. من هم سرم را کج می‌کنم و به جمع‌شان می‌پیوندم. جمعیت زیادی کنار دره ایستاده‌اند و با هیجان با هم حرف می‌زنند.

یکی رو به راننده می‌گوید: «بیادر، یک‌دفعه پرسان کو که چی گپ است!»

راننده سرعتش را کم می‌کند و تاکسی را به جمعیت نزدیک می‌سازد. سرش را از شیشه بیرون می‌کند و به مردی که ماجرا را برای دیگران قصه می‌کند، می‌گوید: «لالا، خیرت خو است؟»

مرد سرش را به سوی تاکسی برمی‌گرداند: «والا، مام خو صحیح نمی‌فامم. می‌گوین همین‌جا کدام موتر بی‌بریک شده یا چطور، که در همی پایان دره افتاده.»

پسر جوانی میان گپ مرد می‌دود: «ها به خدا، اشتک‌ها و زن‌ها هم در بین‌شان بودند. خون‌وخون‌پر شفاخانه بردن‌شان.»

راننده سرش را تکان می‌دهد: «کدام‌شان زنده هم هست یا نی؟»

پسر به طرف آسمان اشاره می‌کند: «به حال و روزی که دیدم، فکر نکنم. خو باز هم به خدا جان معلوم است، کاکا.»

صداهای تأسف‌بار در فضای تاکسی می‌پیچد؛ یکی دعای سلامتی‌شان را زیر لب می‌خواند و دیگری نچ‌نچ و «ای‌وای» می‌گوید. ثانیه‌ای بعد، وقتی تاکسی دوباره سرعت می‌گیرد، همه خاموش می‌شوند. گویا با سقوط آن موتر در قعر دره، صداها هم مرده‌اند.

دیگر خوابم نمی‌آید. جملات آن پسر مدام در گوشم تکرار می‌شود. شاید آن‌ها هم برای میله و تفریح برآمده بودند. چه کسی می‌دانست این سفر، آخرین سفرشان می‌شود؟ به آدم‌های درون تاکسی نگاه می‌کنم؛ همه ساکت‌اند. روی تک‌تک‌شان مکث می‌کنم. ناگهان قلبم تندتر می‌زند و گلویم خشک می‌شود. زیر آفتاب گرم تابستان، لرزش خفیفی را در تنم حس می‌کنم. عبارت «آخرین سفر» در تمام وجودم می‌پیچد، تا این‌که ناگهان برای گریز از این وحشت، رو به جمع می‌گویم: «چه روز قشنگی است!»

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *