009

هدا
نویسنده: هِدا ملکزی

«آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند. یک‌برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد. بدیش این بود که آدم‌ها فقط یک‌بار می‌مردند. و همین یک‌بار چه فاجعه‌ی دردناکی بود.»

— سمفونی مردگان

کتاب را بستم و دوباره پاهایم روی کف تاکسی ضرب گرفتند.

حدود چهل دقیقه می‌شد که تاکسی ایستاده بود. از سمت مقابل، چپ و عقب با موترها و از سمت راست با پیاده‌رو احاطه شده بود. چند بار به سرم زد که از تاکسی پیاده شوم و از پیاده‌رو کنار جاده، که مسیر شناخته‌شده‌ای بود، راهی مقصد شوم. اما این مسیر را تا کجا می‌شناختم؟ از چندصد متری به بعد، این مسیر برایم ناشناخته می‌شد و مقصد هم دورتر می‌رفت.

تاکسی ما و موترهایی که عقب و مقابلش صف بسته بودند، فاصله‌ی اندکی با پیاده‌رو داشتند؛ از آنجا موترسایکل‌ها و بایسکل‌ها عبور می‌کردند.

بی‌حوصله سرم را به چوکی تاکسی تکیه دادم و به پیاده‌رو کنار جاده چشم دوختم. مطمئن بودم که در آن لحظه،  همه‌ی موترسوارها آرزو داشتند جای بایسکل‌سوارها و موترسایکل‌سوارها باشند.

«بالا شو او دختر، رسوای ما کدی!»

کنجکاو شیشه را کمی پایین کردم که از حضور ناگهانی موترسایکل کنار شیشه، جا خوردم. راننده‌ی موترسایکل سرش به سمت پیاده‌رو بود و با قدم‌های دخترک هماهنگ حرکت می‌کرد. لحظه‌ای سرش را به طرف سرک کرد. دندان‌هایش را روی هم فشرد، ولی سریع رویش را برگشتاند: «بیا بالا شو او دختر! بد کدم، غلط کدم، اصلاً خدا زدیم. بیا که کل مردم سیلِ ما دارند.»

صدای نازکی از پیاده‌رو بلند شد که می‌لرزید: «ولله‌گی خو بیایم! ناحق نه خود را مانده کن، نه مرا بیاب کن!»

دخترک در حین گفتار قدم‌های بلند برمی‌داشت و پسر موترسایکل‌سوار هم بعد از هر چند متر حرکت، بریک می‌گرفت و رو به سوی دخترک چیزهایی می‌گفت.

شیشه را کامل پایین کردم و با دقت به موترسایکل‌سوار و آن دختر پیاده‌ای نگاه کردم که حالا چند متری از ما دورتر قرار داشتند.

موترسایکل‌سوار می‌گفت: «اوووف به قرآن، کل مردم می‌بینه…»

با هارن موتر کناری، چند سانت در جا پریدم و «بسم‌الله‌ای» گفتم. نگاهی به راننده‌اش انداختم که عصبی هارن می‌زد. او تنها کسی نبود که این کار را تکرار می‌کرد؛ ده‌ها موتر دیگر هم هر چند لحظه یک‌بار هارن می‌زدند؛ حتی راننده‌ی همین تاکسی که خودم در آن بودم.

بلند گفتم تا راننده‌ی تاکسی هم بشنود: «حالی راه خو سر کلگی بند است، مگر با هارن‌زدن موتر پیش‌رو پرواز می‌کند؟»

راننده بی‌خیال حرفم، بعد از چند ثانیه دوباره هارن زد.

سری تکان دادم و دوباره به آن موترسایکلی نگاه کردم که حالا خیلی از ما دور شده بود. سر به سوی خواهرم گرداندم و ماجرای آن موترسایکل‌سوار را برایش قصه کردم.

اما این‌بار گوش‌های راننده تیز شده بود و صدای‌مان را شنیده بود. رو به سوی مادرم که در چوکی کنارش نشسته بود، گفت:

«به خدا خوارک، پنجاه، شصت سال می‌شود که زندگی کردیم، ولله‌گی همسایه‌های ما سروصدای جنگ ما را شنیده باشند. مچم ای جوانای حالی چی رقم هستند، تو ببین کل مردم را سر خود خبر کدن.»

ناباورانه به شیشه نگاه کردم. عجیب بود؛ هر چند موتر بعد، یک نفر سرش را به سوی پیاده‌رو کرده بود.

پچ‌پچ‌کنان به خواهرم گفتم: «چی می‌دانیم اگر این موترسایکل‌سوار اذیتش کند؟ بعد آن وقت، این همه آدم‌هایی که در ماجرای آن‌ها سرک کشیده بودند، چرا صدای بلند نمی‌کنند؟ یا اگر دعوای شخصی‌شان است، چرا این همه سر و چشم به سوی آن‌ها است؟»

خواهرم موبایل را کنار گذاشت و گفت: «عینِ تو که ماجرای‌شان را برای مه قصه کدی!»

راست می‌گفت. بخش بزرگی از زندگی‌مان با قصه و ماجرای زندگی آدم‌های دیگر می‌گذشت؛ زندگی‌هایی که خوب و بدشان ربط چندانی به ما نداشت.

با حرکت تاکسی از خیالاتم بیرون آمدم. راه‌بندی تمام شده بود. همه‌ی موترها یکی‌پی‌دیگر به راه افتادند. حرف‌های مادر و راننده را دیگر نشنیده بودم.

از شیشه نگاه کردم؛ ماجرای آن دو هنوز ادامه داشت. وقتی به آن‌ها نزدیک شدیم، راننده از سرعتش کاست و در حالی که شیشه‌اش را پایین می‌داد، خطاب به دخترک گفت:

«دخترم! او دخترک! ترا می‌گویم!»

اول موترسایکل‌سوار و پس از آن دخترک پیاده به سوی راننده نگاه کردند.

«بچیم، اگر نامزاد یا شویت است، خو بالا شو! باز جنگ‌تان را در خانه کنید. اگر نی که کدام راه‌گیر است، یک دادوبیداد سرش کن که ما چاره‌اش را کنیم. ای رقم خوب نیست که سر زبان کل مردم خود را انداختید.»

دخترک با ابروهای درهم سرش را پایین انداخت و با قدم محکم، عقب موترسایکل سوار شد. با یک دست شانه‌ی پسر را محکم گرفت و با دست دیگر مشت‌های ریزی به بازویش حواله کرد:

«خاک د سرت! به خدا اگه یک دفعه‌ی دیگر…»

سروصدای دخترک با صدای پسرِ موترسایکل‌سوار درهم آمیخت

«مه خو می‌گویم صدقه همو ریش‌سفیدت! خدا خیرت بدهد کاکا جان!»

با حرکت موترسایکل، صدای هر دوی‌شان در هوا گم شد.

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *