001

Woman Profile
نویسنده: آیدا

اينجا، بله، همین‌جا، دقیقاً روی این کره‌ی خاکی، عالم و آدم از خود سرنوشت و تقدیری دارد؛ سرنوشت و تقدیری که مسیر زندگی آدمی را رقم می‌زند. راهی که زندگی برای من رقم زد، راهی بود میان قلم و قیچی. گاهی قلم برمی‌دارم و افکارم را روی کاغذ می‌ریزم و گاهی قیچی به دست می‌گیرم و مصروف برش تکه‌پارچه‌ها می‌شوم. ممکن است این دو ابزار هیچ هم‌خوانی‌ای با هم نداشته باشند، اما برای من هر دو وسیله‌ی زایش و آفرینش‌اند؛ هر دو می‌سازند، یکی در زایش واژه‌ها سهم می‌گیرد و دیگری در خلق زیبایی از تکه‌های ساده.

امروز، هنگامی که قیچی به دست و مصروف برش تکه‌پارچه‌های گل‌گلی بودم، صدای موبایل‌ام توجهم را جلب کرد. نوشته بود: «دختران گل گندمین، اگر روایت و داستانی از این روزها دارید بفرستید، ما در گندمین نشر می‌کنیم.» گویی ذهنم مدت‌ها منتظر هم‌چون یک جرقه و فرصت بود تا آن‌چه را در درون خود پنهان کرده بودم، به واسطه‌ی واژه‌ها بیرون بریزد. همین شد که عنوان «میان قیچی و قلم» را انتخاب کردم؛ چون امروز قیچی را زمین گذاشتم و قلم را برداشتم تا از دل یک دختِ خیاط بنویسم! قصه‌ی دختری که روزهایش میان تار و سوزن، کتاب و کاغذ، کار، امید و آرزو می‌گذرد…!

به باور من، خیاطی تنها هموار ساختن پارچه روی میز، اندازه گرفتن، خط کشیدن، بُرِش زدن، سنجاق کردن، سوزن گرفتن و در نهایت نشستن پشت چرخ خیاطی و دوختن نیست. هر کدام از این مراحل در خود معنا و درسی دارد که گاهی آدم به‌سادگی متوجه آن نمی‌شود.

بیش از هر چیز، خیاطی به من صبر و حوصله‌مندی آموخت. آموخت که پیش از هر برش باید دقت کرد، اندیشید، خوب دید و درست اندازه گرفت؛ چون یک برش نادرست دیگر راه برگشت ندارد؛ درست مانند برخی اصل و اساس‌های زندگی: اعتماد، صداقت و وفاداری. وقتی این‌ها از میان بروند، بازگرداندن‌شان به آسانی ممکن نیست.

گاهی زندگی را به همان پارچه‌ای که پیش رویم روی میز می‌گذارم، مقایسه می‌کنم؛ اندازه‌اش را خودم تعیین نکرده‌ام، جنسش را خودم برنگزیده‌ام و حتی رنگش هم همیشه آن چیزی نیست که دلم می‌خواهد. اما باز باید کنارش بنشینم، اندازه بگیرم، طرح کنم و ببینم از همین داشته‌هایی که در انتخاب‌شان هیچ سهمی نداشته‌ام، چه می‌توانم بسازم؛ چیزی زیبا و دلربا، درست آن‌گونه که مشتری انتظارش را دارد.

زندگی هم همین‌طور است؛ آدمی همیشه اختیار انتخاب آن‌چه بر سر راهش قرار می‌گیرد را ندارد، اما اختیار دارد که با همان داشته‌ها چه کند. باید تمام روز به پارچه‌ای که دوستش نداریم چشم بدوزیم و حسرت پارچه‌ی دیگری را بخوریم، یا بیندیشیم که چگونه می‌توان از آن چیزی ساخت که دوستش داشته باشیم؟

من هم همیشه از پارچه‌هایی که زندگی پیش رویم هموار کرده، راضی نبوده‌ام. گاهی رنگش با آن‌چه در خیال داشتم هماهنگ نبوده، گاهی اندازه‌اش با آرزوهایم نمی‌خوانده و گاهی جنسش آن‌قدر سخت بوده که کار با آن، توان و حوصله‌ی بیشتری خواسته است. اما آهسته‌آهسته دریافتم که هنر زندگی همین است؛ نداشته‌هایت را بهانه‌ی نساختن نکنی و از آن‌چه در دست داری، بهترین چیزی را که می‌توانی خلق کنی. بله، خالق زیبایی‌های زندگیِ خود، خودمان باید باشیم.

خیاطی برای من تنها ساختن لباس و به دست آوردن منفعت هم نبوده است. در میان همین پارچه‌ها، اندازه‌ها و سفارش‌ها، آدم‌هایی را شناخته‌ام که اگر خیاطی نبود، هیچ‌گاه مسیر زندگی‌ام با آنان تلاقی نمی‌کرد. بعضی مشتری‌ها دیگر فقط مشتری نمانده‌اند؛ از میان رفت‌وآمدهای کاری، گفت‌وگوهای کوتاه و احوال‌پرسی‌ها، مهر و محبتی شکل گرفته است. گاهی یک سفارش تمام می‌شود، اما رابطه‌ای که از آن ساخته شده، ادامه پیدا می‌کند. برای من، این‌که روزی کسی لباسی را که با دست‌های من دوخته شده می‌پوشد و از آن خوشحال می‌شود، خودش ارزشمند است؛ اما ارزشمندتر از آن، وقتی‌ست که می‌بینم قلب انسانی از کاری که با دست‌هایم انجام داده‌ام، خوش شده است. آن‌جا دیگر خیاطی تنها یک کار نیست، تبدیل می‌شود به راهی برای رساندن اندکی زیبایی و شادی به زندگی فرد دیگر. چه چیزی زیباتر از این‌که بخشی از دست‌رنج تو، لبخند بر لب کسی بیاورد؟

خیاطی یک درس دیگر نیز به من داده است؛ این‌که هر لغزش و اشتباه، پایان کار نیست. گاهی پارچه را نادرست می‌بُری، اندازه جور نمی‌آید، دوخت کج می‌شود یا تار پاره می‌شود. اما به‌خاطر یک اشتباه، همه‌چیز را کنار نمی‌گذاری. دوباره دست‌به‌کار می‌شوی، راه دیگری می‌جویی و اگر لازم باشد، طرح را تغییر می‌دهی. گاهی هم گوشه‌ای از لباس پاره می‌شود. نمی‌شود همیشه آن را کنار گذاشت و گفت دیگر به درد نمی‌خورد. می‌شود سوزن را برداشت و بخیه زد. جای بخیه‌ها می‌ماند، لباس دیگر درست مانند روز نخست نمی‌شود، اما هنوز قابل پوشیدن است و ارزش خودش را دارد. زندگی نیز گاهی همین‌گونه است.

بعضی زخم‌ها و شکستگی‌ها نشانی از خود به جا می‌گذارند، اما این نشانه‌ها به معنای پایان راه نیستند. بعضی جاها باید بخیه شوند، بعضی جاها ترمیم شوند و بعضی جاها هم باید پذیرفت که دیگر مانند نخست نخواهند شد؛ با آن هم می‌شود دوباره برخاست و ادامه داد.

از تار و سوزن چه بگویم؟!

از تار و سوزن نیز درس‌های خودم را گرفته‌ام. تار باریک است، اما همین تار ظریف می‌تواند دو تکه‌ی جدا را دوباره به هم پیوند بزند. درزی اگر باز شود، با چند بخیه دوباره بسته می‌شود. امید نیز برای من چیزی شبیه همین تار است؛ باریک و ظریف، اما آن‌قدر ارزشمند که اگر نگهش داری، می‌تواند تکه‌های ازهم‌گسسته را دوباره به هم پیوند دهد.

سوزن هم اگر نبود، تار به تنهایی نمی‌توانست هیچ‌یک از این هنرنمایی‌ها را انجام دهد. شاید ما آدم‌ها نیز شبیه همین تار و سوزن باشیم؛ هر کدام با توانایی و نقش خود، اما در بسیاری از جاهای زندگی، لازم و ملزوم و تکمیل‌کننده‌ی یکدیگر؛ درست چیزی شبیه آن‌چه در کتاب «تکه‌هایی از یک کل منسجم» می‌خوانیم: هیچ تکه‌ای به تنهایی تمام یک تصویر نیست، اما در کنار هم می‌توانند معنای یک کل را بسازند.

و اما قلم!

قلم برای من راه دیگری‌ست برای ساختن. همان‌گونه که از یک تکه پارچه چیزی می‌سازم، با قلم نیز از فکرها و احساسات پراکنده‌ام روایت می‌آفرینم. گاهی ورق سفید پیش رویم است و نمی‌دانم نخستین واژه را از کجا آغاز کنم! درست مانند پارچه‌ای که روی میز افتاده و هنوز نمی‌دانم از آن چه خواهم ساخت.

بعد، آرام‌آرام یک واژه می‌آید، پس از آن واژه‌ای دیگر؛ جمله‌ای شکل می‌گیرد و چیزی جان می‌گیرد که پیش از آن تنها در ذهنم بوده است.

نوشتن نیز برای من نوعی خیاطی‌ست؛ دوختن و بخیه زدن واژه‌ها به هم، پیوند دادن احساس به کلمه و ساختن یک روایت از تکه‌های پراکنده‌ی ذهن. من وقتی می‌نویسم، هنوز همان دختر خیاطم، فقط این‌بار پارچه روی میز نیست، کاغذ است و به جای قیچی، قلم در دست دارم.

خیاطی و نویسندگی هر دو بخشی از من‌ هستند. یکی به من آموخته از یک تکه‌ی خام چیزی بسازم و دیگری به من فرصت داده از یک فکر خام، واژه، داستان و روایت بیافرینم.

تقدیر من از نخست همین بوده است؛ این‌که در یک دستم قیچی باشد و در دست دیگرم قلم. قرار نبوده تنها یک چیز باشم. زندگی خواسته است یاد بگیرم که آدمی می‌تواند در کنار کار، رؤیا هم داشته باشد؛ در کنار خستگی، امید را نگه دارد و در میان روزهای معمولی، برای خودش معنایی بسازد. امروز قیچی را زمین گذاشتم و قلم را برداشتم؛ نه برای این‌که از خیاطی فاصله بگیرم، بلکه برای این‌که از دل همین زندگی بنویسم؛ از دل همین پارچه‌ها، تار و سوزن، ماشین خیاطی و روزهایی که شاید برای دیگران معمولی باشند، اما برای من پر از قصه‌اند.

قصه‌ی دختری که هنوز نمی‌داند این راه به کجا می‌رسد، اما می‌داند که می‌خواهد بسازد؛ گاهی با قیچی، گاهی با بخیه، گاهی با قلم، امید و ایمان.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *