
شعر:
فاعلاتن مفاعلن فعلن
ای حدیث مسدس مخبون
از تو تهدید میشود مضمون
ذهن شلاق خوردهای دارم
در تماسِ مجاز با افیون
زیر پاهای مجری قانون
شیر بودم، چگونه دست پر
از شکار الاغ برگشتم
هیکل پر نحوستی بودم
خشم خونین نوبتی بودم
شرمِ تاریخ خطخطی بودم
با زبانی که عادتی بودم
در سیاهیِ جنگل روحت
حس صابون نیمهای که فقط
خسته از نول زاغ برگشتم
دیوهای شما ددم کردند
مرزهای شما ردم کردند
درس اخلاقتان بدم کردند
مثل تیری به سوی تاریکی
باز راهی مقصدم کردند
صفر بیشبههی بلاتکلیف
داخل جبر بیحساب شما
میشدم، آخرین هیولاها
با تهاجم به عمق اندوهم
چرک مفعول ممتدم کردند
در خلای وجودی باسن
کرمهای تو ختنهخواهم را
میجویدند و قورت میدادند
بیسبب عامل گناهم را
فاضلابی به نام تنهایی
راه میرفت روی اعصابم
بعد یک جعبه کرمِ خوشباور
دست در حلق مقعدم کردند
من به اشکال مختلف اما
از دل مرزهای تاریکی
رد شدم از چراغ بر گشتم
دوستانِ مهاجرم بودند
میپریدند سوی تبعیدم
خاندانم به شکل مرموزی
سالها شد که ناظرم بودند
با دو چشم مقلد ایمان
پا نهادند روی تردیدم
آشنایان شاعرم بودند
هرکسی را که پست میدیدم
مثل یک بمب ساعتی از تو
لحظهی انفجار ترسیدم
پشت دیوارهای تنهایی
من درخت فراریات بودم
ریشهام خورده شد به خاک تنت
در بهارت به باغ برگشتم
جعلِ قدسی آیهی مهمل
ای معمای شوم لاینحل
رفتهام از گذشتهات اما
[با ظرافت به هیئت کلمه]
مینشینی به شاخ مستقبل
حال من را مدوری هرچند
در محیط مثلث مهبل
آشِ شرمِ زمانهی مردان
سوخته در دهان تاریخت
سوی برف بلندِ اندامت
با سری در اجاغ برگشتم
جاوید انوش، از معدود شاعرانی است که با بهرهگیری از رویکردهای نوین زیباییشناختی، افقهای تازهای را در شعر معاصر فارسی میگشاید. شعر او را میتوان تلاشی برای بازخوانی لایههای پنهان حافظه و تجربه دانست، شعر او به بازگرداندن آن بخش از تجربه جمعی میپردازد که در حافظۀ تاریخی به فراموشی سپرده شده است و از خلال آن، بحرانهای بنیادین هستی انسان معاصر را بازتاب میدهد. از همین رو، نمیتوان شعر او را در محدودۀ بازیهای زبانی و تمهیدات فرمی محصور کرد؛ بلکه رخدادی تأویلی در قلمرو اندیشه و تجربۀ وجودی است. بیتردید، شعر انوش از ظرفیتهای خوانشی متکثر برخوردار بوده بدینترتیب، شعر او متنی چندلایه و چندوجهی است که میتوان آن را از منظر هرمنوتیک، روانکاوی، اسطورهکاوی، جامعهشناسی ادبی و فلسفهی وجود خوانش و تفسیر کرد. با اینهمه، نوشتار حاضر، بیآنکه مدعی بررسی همه ساحتهای معنایی اثر باشد، تنها به یکی از لایههای تأویلی آن، یعنی خوانش ابزوردیستی، بسنده میکند؛ زیرا هر قرائت، صرفاً یکی از امکانهای فهم این جهان شعری چندلایه و چندآوایی را آشکار میسازد، نه تمامی حقیقت؛ شعری که در بالا نقل شد، بیش از آنکه روایت عاطفی یا بازنمایی تجربۀ شخصی باشد، برساخت هستیشناختی از وضعیت سوژهی معاصر است؛ سوژهای که در اثر فروپاشی دستگاههای کلانِ معنا، از مرکز ثقل هویت خویش رانده شده و در افق تعلیق وجودی، میان بودن و نبودن، معنا و خلأ، حضور و انهدام، معلق مانده است. متن، از همان سطرهای آغازین، نه در پی تولید معنا، بلکه درصدد افشای امتناع معناست؛ از این رو، افق خوانش آن را باید در قلمرو ابزورد جستجو کرد؛ جایی که انسان در جستجوی بیپایان خود برای یافتن معنا و انسجام، با سکوت بیاعتنای هستی مواجه میشود و از دل این مواجهه، تجربهای بنیادین و گریزناپذیر از زیستن شکل میگیرد. در این نوشته، ابزورد نه به معنای بیمعنایی مطلق جهان، بلکه حاصل رویارویی میل انسان به معنا و انسجام با سکوت و بیپاسخی جهان است؛ برداشتی که با تلقی آلبر کامو از ابزورد همخوانی دارد. جایی که ابزورد نه به معنای اثبات بیمعنایی مطلق جهان، بلکه حاصل رویارویی میل انسان به معنا و انسجام با سکوت و بی پاسخی جهان است.
شاعر با خطاب قرار دادن «حدیثِ مسدسِ مخبون»، نخستین سطح دلالت را از حوزۀ عروض به ساحت فلسفه منتقل میکند. «مخبون» دیگر صرفاً اصطلاحی عروضی نیست، بلکه استعارهای از سوژهای است که در اثر مداخلۀ تاریخ، قدرت و حافظۀ جمعی، از انتظام آغازین خویش خارج شده است. از این رو، عنوان شعر را میتوان نوعی «فرامتنِ تأویلی» دانست که پیشاپیش مخاطب را به خوانشی مبتنی بر گسست ساختاری و بحران هستیشناختی فرا میخواند.
در این متن، «منِ» شاعرانه هرگز به مقام یک سوژۀ خودبنیاد و دکارتی ارتقا نمییابد، بلکه همواره در وضعیت استحاله و استهلاک قرار دارد. هنگامی که: «شرمِ تاریخ خط خطی بودم» هویت فردی، از قلمرو جوهر به قلمرو نوشتار منتقل میشود. «من» دیگر فاعل تاریخ نیست، بلکه لوحی است که تاریخ بر آن حک شده است. این سطر، دلالتی آشکار بر استیلای امر تاریخی بر امر وجودی دارد؛ یعنی سوژه نه بر بنیاد اراده، بلکه در اثر انباشت خشونت، شکست و حافظۀ جمعی قوام یافته است. از این رو، بحران هویت در این شعر، بحران روانشناختی صرف نیست، بلکه نوعی فروپاشی هستیشناختی سوژه است.
در منطق ابزورد، انسان زمانی به وضعیت تراژیک خود آگاه میشود که در مییابد میان اشتیاق او به معنا و خاموشی جهان، هیچ نسبت متقابلی برقرار نیست. شعر انوش این وضعیت را با فشردگی چشمگیری در تصویر زیر متبلور میکند: «صفر بیشبههی بلاتکلیف» صفر در اینجا صرفاً تهی بودگی عددی نیست، بلکه استعارهای از تعلیق وجودی است؛ نقطهای که در آن، همۀ نظامهای هویتی و معرفتی فرو پاشیدهاند و سوژه در وضعیت تعویق دائمی معنا به سر میبرد. صفت «بلاتکلیف» نیز این تعلیق را تشدید میکند و از انسانی سخن میگوید که نه به قلمرو یقین راه یافته و نه توان بازگشت به معصومیت پیشین را دارد و همچنان: «داخل جبر بیحساب شما» از تجربۀ استیلای ساختارهای کلان بر فرد سخن میگوید. «جبر» در اینجا صرفاً تقدیر فلسفی نیست، بلکه شبکهای از مناسبات تاریخی، اخلاقی و اجتماعی است که سوژه را در خود مستحیل میسازد. ضمیر «شما» نیز دلالت بر دستگاهی فراشخصی دارد؛ دستگاهی که قدرت، قانون، سنت و تاریخ را در خود ادغام کرده است. بدین ترتیب، سوژه در این شعر نه با یک دشمن مشخص، بلکه با ساز و کار انتزاعی سلطه مواجه است.
یکی از برجستهترین ویژگیهای این شعر، بهرهگیری از تخیل گروتسک و تصویرپردازی رادیکال است که: «فاضلابی به نام تنهایی/راه میرفت روی اعصابم» یا «دست در حلق مقعدم کردند» نه برای ایجاد شوک زبانی، بلکه برای عینیت بخشیدن به تجربۀ فروپاشی سوژه به کار رفتهاند. شاعر از طریق فروکاست بدن به عرصۀ خشونت، نشان میدهد که بحران وجودی، صرفاً امر ذهنی نیست، بلکه کالبد انسان را نیز به میدان اعمال قدرت تبدیل میکند. بدن در این شعر، نه ابژهی زیستشناختی، بلکه متنِ قدرت و حافظۀ رنج است.
همچنین، تقابلهای پی درپی شعر، ساختاری دیالکتیکی اما بیفرجام میآفرینند؛ تقابلهایی چون شیر/الاغ، چراغ/تاریکی، ایمان/تردید، تاریخ/هویت و قانون/آزادی. این تقابلها هرگز به سنتزی آرامش بخش منتهی نمیشوند، بلکه همواره در وضعیت تعلیق باقی میمانند. و در مصرع «دیوهای شما ددم کردند» از سطح استعارۀ اخلاقی فراتر میرود و به بیان فرآیند استحالۀ وجودی انسان تبدیل میشود. انسان، نه تنها از جامعه طرد شده، بلکه در اثر مناسبات سلطه، از انسانیت خویش نیز تهی شده است. بدین ترتیب، شعر از نقد اجتماعی عبور میکند و به نقد بنیادهای هستیشناختی میرسد. با این حال، شعر در پایان به انفعال مطلق قرار نمیگیرد که «از دل مرزهای تاریکی/رد شدم از چراغ بر گشتم» این نوعی آگاهی تراژیک است، نه رستگاری. این بازگشت، بازگشت به معنا نیست؛ بلکه بازگشت به آگاهی از فقدان معناست. درست در همین نقطه است که شعر به منطق ابزورد وفادار میماند؛ زیرا انسان ابزورد، نه با یافتن پاسخ، بلکه با استمرار پرسش تعریف میشود.
در نتیجه، این شعر جاوید انوش را میتوان روایتی از ذهن آسیبدیده، هویت متزلزل و انسانی دانست که در جستوجوی معنا با محدودیتهای زبان، ارتباط و واقعیت مواجه است. ارزش ابزوردی شعر دقیقاً در همین تناقض نهفته است: انسان از جستجوی معنا دست نمیکشد، اما جهان نیز معنای نهایی و مطمئنی در اختیار او نمیگذارد. بنابراین، شعر نه به انفعال مطلق میرسد و نه به رستگاری قطعی؛ بلکه در فاصلة میان این دو، نوعی آگاهی تراژیک و نا آرام را شکل میدهد.


ممنونم از زحمات نویسندهی گرامی جناب رضوان عزیز و دستاندرکاران خوب این نشریه.