یادآوری: در این سلسله نوشتههای پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

رودابه
(دختر سیندخت، همسر زال، مادر رستم)
رودابه دختر زیبایی است که از نسل مهراب شاه کابلی میآید، دلباختۀ زال فرزند سامِ نریمان است و بعداً مادر مهربان رستمِ جهانپهلوان. او در اندیشهها و رفتارهایش استوار و پایدار است. داستان او، داستانی از عشقی پرشور و غمی پرسوز است. به سخن خجسته کیا: رودابه یکی از جاندارترین و رنگینترین زنان شاهنامه است. هیچ زن دیگری چنین دراز مدت در داستانها زنده نمیماند. نگارۀ رودابه در یاد ما دخترکی است زیبا با گیسوان بلند سیاه آکنده از بویهای خوش گلهای بهاری در تب و تاب عشق، اما رودابۀ سالخورده نیز بههمین پایه گیرا و دوستداشتنی است منتها در جلوهای دیگر. (کیا، 1371: 33)
زال، پهلوان ناموری از سیستان است که به دلیل سپیدی و بلندی شکفتیآور موهایش هنگام تولد، پدرش او را در دل کوه تنها گذاشته تا طعمۀ جانوران شود، اما سیمرغ جای خوردن، او را به آشیان برده و پرورانیده است. وقتی زال بزرگ میشود، پدر از زنده بودن او باخبر میشود و برای دیدار او میآید و پشیمان از کاری است که با او کرده است. از زال میخواهد که با او بازگردد. زال، کوه را ترک کرده و به زابل میآید. پدرش سام حکومت زابلستان را به او میسپارد. سپس زال، آمادۀ سفر به سوی کابل میشود. وقتی مهراب شاه کابل از ورود زال مطلع میشود، با لشکری آماده برای استقبال از او میرود و برایش مهمانی برگزار میکند. زال، پس از دیدار با مهراب، به او خیره شده و قدرت و توانایی او را تحسین میکند. یکی از بزرگان مجلس هم به زال نظر میدهد که مهراب، دختری زیبا و شایستهیی برای همسری تو دارد. ستایش از زیبایی رودابه در شاهنامه یکی از زیباترین آفریدههای غنایی شاهنامه است.
پس پردۀ او یکی دختر است
که رویش ز خورشید روشنتر است
ز سر تا به پایش به کردار عاج
به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج
بر آن سفت سیمین دو مشکین کمند
سرش گشته چون حلقۀ پایبند
دو چشمش به سان دو نرگس به باغ
مژه تیرگی برده از پرّ زاغ
اگر ماه جویی همه روی اوست
وگر مشک بویی همه موی اوست
تو را زیبد ای نامور پهلوان
که مانند ماه است بر آسمان
چو بشنید زال این سخنها از اوی
بجنبید مهرش بر آن ماهروی
بدینگونه نخستین جرقۀ عشق در دل زال میدرخشد و او در اندیشۀ دیدار رودابه به خیمۀ خویش باز میگردد. چون شب میگذرد و خورشید میدمد، مهراب که برازندگی و شایستگی زال را دیده و پسندیده است، نزد وی میرود و با زال به گفتوگو مینشیند او را به زندگی دلپذیری نوید میدهد و از زال میخواهد تا با آمدن خود به خوان او دلش را روشن کند. اما زال که به خوبی به منظور مهراب پی برده است و نیز از کینۀ دیرینۀ خاندان خود با خاندان مهراب که همنژاد ضحاکیاناند، آگاه میباشد از نزدیکی بیشتر به آنان پرهیز میکند تا مهراب دل از او بَرکند و چشم امیدی به پیوند وی با دخترش نداشته باشد. (مهذب، 1374: 48)
اما دل زال حال و هوای دیدن دختر مهراب را دارد و درون زال غوغایی بر پا شده و عشق دیدار رودابه آرامش را از او ربوده و لحظهای آسوده از اندیشۀ دیدار او نیست. مهراب به کاخ خویش باز میگردد و در حالی که به شایستگیها و پهلوانیهای زال میاندیشد، آرامآرام در ایوان گام میزند. در این هنگام سیندخت و رودابه به نزد وی میآیند و چون او را میبینند، سیندخت میپرسد زال چگونه پهلوانی است؟ مهراب برای سیندخت از خوی و منش و هنر و پهلوانی زال سخنها میگوید و او را میستاید. رودابه که چنان تعریفهایی را میشنود مشتاق دیدار زال میگردد و در دلش جرقۀ عشق آتشی میافروزد. (مهذب، 1374: 49)
چو بشنید رودابه این گفتوگوی
برافروخت و گلنارگون کرد روی
دلش گشت پرآتش از مهر زال
ازو دور شد رامش و خورد وهال (خالقی مطلق، 1366: 187)
رودابه که دلش برای دیدار زال میتپد، به ندیمههای خود از عشق خویش نسبت به زال میگوید و از آنان میخواهد تا پیام مهرآمیز او را به زال برسانند. اما ندیمهها، با نیشها و پرسشهایشان، سعی میکنند رودابه را به این فکر بیاورند که زنی به شایستگی، جایگاه و زیبایی و دلربایی او، چرا باید به مردی که از سوی پدرش به کوهستان گذاشته شده بود، دل ببازد. آنها به رودابه توصیه میکنند که به دنبال پیوندی شاهانهتر و قابل قبولتر بگردد، اما این پندها و طعنها، او را نمیتواند از شوق دیدار زال باز دارد و او به عشق خود به زال و دلبستگی به او تأکید میکند.
که من عاشقیام چو بحر دمان
ازو بر شده موج تا آسمان
نه قیصر بخواهم نه فغفور چین
نه از تاجداران ایرانزمین
پر از مهر زال است روشن دلم
به خواب اندر اندیشه زو نگسلم
دل و جان و هوشم پر از مهر اوست
شب و روزم اندیشۀ چهر اوست
گرش پیر خوانند یا نوجوان
مرا هست آرام جان و روان
مرا مهر او دل ندیده گزید
همی دوستی از شنیده گزید
بر او مهربانم نه بر روی و موی
به سوی هنر گشتمش مهرجوی
رودابه میگوید او به جلال و شکوه زال دل نبسته است؛ بلکه عشق او به زال از آنجا ناشی میشود که شنیده است او سیمای یک پهلوان راستین و شخصیتی شجاع و نیکوکار دارد. برای او، زال به خاطر جذابیت بیرونی یا جلال قدرتمندانهاش خواستنی نیست، بلکه دلیل، ازرشمندی شخصیت درون اوست. هنگامیکه رودابه به دست یکی از دوستانش پیام عشق خود را به زال میفرستد، زال با شادمانی و خوشحالی فراوان، پاسخی مهرآمیز به رودابه میفرستد و پاسخ عشق به عشق میدهد.
سرانجام، رودابه خواستار دیدار با زال میشود و او را به کاخ خویش فرا میخواند. زال نیز با همان همت و شوق، سوار بر اسب به سوی کاخ رودابه میرود. رودابه از بالای کاخ زال را مشاهده میکند و با خوشحالی فراوان او را به سمت خود میخواند. همچنین، زال نیز زیبایی رودابه را از بالای کاخ مشاهده کرده و از دیدن آن شگفتزده میشود و با خوشحالی بر او سلام میدهد.
سیه نرگسانت پر آزرم باد
رخانت همیشه پر از شرم باد
رودابه پاسخ سلام را چنین میدهد:
جهان را چو باران به بایستگی
جهان را چو دانش به شایستگی
سپس رودابه کمندِ گیسو به پایین میافکند و زال بر آن بوسه میزند و بالا به کاخ رودابه میرود و آن دو در خلوتی پاک و دلپذیر یکدیگر را دیدار میکنند و پیمانی ماندگار و همیشگی باهم میبندند.
مادر رودابه سیندخت از دگرگونی حال دخترش به وی بدگمان میشود و دنبال یافتن دلیل این تحول حال او است. رودابه که سراپا شیفته و عاشق است و به پاکی و وفاداری عشق خود اعتماد دارد، پرده از راز برمیدارد و از دلدادگی شدید خویش به زال میگوید و از دوریاش مینالد:
نخواهم بُدن زنده بی روی او
جهانم نیرزد به یک موی او
بدان کو مرا دید و با من نشست
به پیمان گرفتم دو دستش به دست
جز از دیدنی چیز دیگر نرفت
میان من و او خود آتش بتفت
رودابه چنان از مهر و عشق بیریا و پاک خود سخن میگوید که سرانجام سیندخت سخنان وی را میپذیرد. زال نیز که در اندیشۀ پیوند با رودابه است و در دلش شوری بر پا شده با موبدان به گفتوگو مینشیند و راز دل را آشکار میکند و از آنان میخواهد که راه چارهای بیابند تا او بتواند در کنار رودابه زندگی تازهای را آغاز کند. موبدان او را راهنمایی میکنند و زال نامهای به پدرش مینویسد و از عشق خود به رودابه میگوید و آن را نزد پدر میفرستد. سام چون پیام و نامۀ فرزند دریافت میکند بیمناک از آینده و خشم منوچهر شاه ایران بر چنان پیوندی آنهم با خاندان و بازماندگان ضحاک، با موبدان به مشورت مینشیند. ستارهشمار در آسمان به ستارۀ بخت زال مینگرد و شادمان نزد سام میآید و مژده میدهد که از پیوند زال و رودابه پیل ژیانی پا به عرصۀ وجود میگذارد که پی بدسگالان میکَند و نام این کودک را بر نگین و مهر خواهند نوشت. سام تشویش و نگرانی را از دل دور میکند و به فرستادۀ فرزند میگوید که به زال بگو نزد منوچهر شاه خواهم رفت تا نظر موافقت وی را به دست آورم و سر به فرمانش نهم. چون سام به دربار شاه میرسد و سخن آغاز میکند، منوچهر میخروشد که مهراب از تیرۀ و نژاد ضحاکیان است و باید که به هند و کابل رَوی و همه چیز بر باد دهی و شهر کابل را بسوزانی. سام ناچار سکوت میکند، فرمان میپذیرد و بازمیگردد.
خبر فرمان منوچهر به کابل میرسد، ولوَلهای برپا میشود، شهر پرجوش و خروش، مردم هراسزده و سیندخت و مهراب نگران به آینده میشوند. زال نیز خود بر اسب تندتاز خویش نشست و شتابان نزد پدر رفت چون به بارگاه سام رسید، زمین بوسه داد و به سام گفت همه از داد تو شادند و من بیبهره. گناه من چه بوده که چون از مادر بزادم تنها در دل کوه رهایم کردی و نه گهوارهای دیدم و نه طعم شیر مادر چشیدم. به من گفتی باز آ و به کابل برو هرچه فرمان دادی پذیرفتم، اما اکنون چه شده است که دل من میآزاری و میخواهی کاخ آباد آرزویم ویران سازی. اگر تو سر ویران کردن کابل داری، نخست سر من از تن جدا ساز و سپس پا به آنجا گذار. سام به زال مینگرد و خود غمگین از چنان فرمانی به وی میگوید تند مگو و آرام گیر تا چارهای بیابم و آنگاه نامهای به شاه مینویسد و با زال نزد منوچهر میفرستد. منوچهر نامه را دریافت میکند و از ستارهشمار میخواهد تا آیندۀ چنین کاری را به وی بازگوید. او نیز چون به ستارۀ بخت آنان مینگرد مژده میدهد که پیوندی نیک خواهد بود. منوچهر نیز شادمان پاسخی موافق به سام مینویسد و نزد او میفرستد. (مهذب، 1374: 51)
در کابل، سیندخت نیز با مهراب گفتوگو میکند و راه حلی را در رفتن خود به سوی سام و کسب رضایت او میبیند. «سیندخت لباس رزم پوشیده، سوار بر اسب شده برای نجات کابلستان و جلوگیری از جنگ و خونریزی به سفارت راهی سفری دور و خطیر میشود». (انصافپور،بیتا: 33) او با دنیایی از ثروت و هدیه به سوی سام میشتابد و او را کاروانی از خدمتکاران و پرستندگان همراهی میکند. پس از دیدار با او، او به زیبایی توانایی حاکمیت و قدرت حکومت خود را بیان میکند و از عشق و مهر زال به رودابه حرف میزند و سام را زیر تأثیر قرار میدهد. سام به او پیمان دوستی و صلح میدهد. بدینترتیب، سیندخت با سرافرازی و خوشحالی به کابل بازمیگردد، نزد همسر و دخترش. زال نیز به در کنار پدر بازمیگردد، و سام جزئیات آمدن سیندخت را به همراه تعریفهای زیادی از دانایی و استعدادهای آن زن خردمند، به او بازگو میکند. سیندخت زنی است باهوش که به مسایل سیاسی و اجتماعی عصر خود آگاه است و حضوری مؤثر در شاهنامه دارد. نبوغش در گشایش بنبست ارتباط دربار ایران و کابل، در ماجرای عشق زال و رودابه به طور کامل آشکار است. (یوسفی، 1382: 45) بهمن حمیدی مینویسد: سیندخت… به زیرکی و کاردانی عشق زال و رودابه را به فرجام خوش رساند و شوی را به آهستگی و خرد خواند و به پیامبری نزد سام رفت و او را بر کابل و مردمش بر سر مهر آورد و برانگیختش تا با زال و رودابه همداستان شود و منوچهر را از کشیدن لشکر به کابل باز دارد. (بهمن، 1385: 184)
چنین گفت کامد ز کابل پیام
پیمبر زنی بود سیندخت نام
ز من خواست پیمان و دادم زبان
که هرگز نباشم بدو بدگمان
ز هر چیز کز من به خوبی بخواست
سخنها برو برنهادیم راست
نخست آن که تا شاه زابلستان
شود جفت با ماه کابلستان
دگر آن که زی او به مهمان شویم
بر آن دردها پاک درمان شویم
زال چون سخن پدر میشنود شادمان میگردد و میگوید اکنون هنگام آن است که سپاهی بیاراییم و سوی کابل رویم، سام نیز پیامی نزد مهراب و سیندخت میفرستد تا آمادۀ ورود آنان گردند. پس لشکری آماده میسازند و سام با زال به کابل میروند تا رودابه را خواستگاری کنند. سیندخت چون پیام شادیبخش سام را دریافت میکند جشنی بزرگ برپا میسازد و هنگامی که لشکر سام و زال به کابل میرسند با شکوهی تمام به استقبال آنان میرود. (مهذب، 1374: 52)
بفرمود تا رفت مهراب پیش
ببستند عهدی به آیین و کیش
به یک تختشان شاد بنشاندند
عقیق و زبرجد برافشاندند
همه شهر بودی پرآوای نوش
سرای سپهبد بهشتی به جوش
اینگونه رودابه و زال پیوند همسری میبندند و دوران شیرین زندگی آندو آغاز میشود. زمانی بعد، سام و زال و رودابه و سیندخت به نیمروز شتافتند. رودابه رستم را باردار شد و از این که رشد فزیکی رستم در شکم مادر مانند کودکان معمولی نبود، رودابه زمینگیر شد. زال که بسیار نگران حال رودابه است، به یاد سیمرغ میافتد و از او یاری میخواهد. سیمرغ مژده میدهد که از این سرو ماهروی بزرگمردی دلیر به دنیا خواهد آمد و نیز کشیدن بچه با جراحی، یعنی به نحوی «عمل سزارین» را به زال رهنمایی کرد که شرح آن در شاهنامه جالب و از شکفتیهای این اثر است.
فرو ریخت از دیده سیندخت خون
که کودک ز پهلو کَی آید برون
بیامد یکی موبد چیرهدست
مر آن ماهرخ را به مَی کرد مست
شکافید بی رنج پهلوی ماه
بتابید مر بچه را سر ز راه
چنان بی گزندش برون آورید
کسی در جهان این شگفتی ندید
به یکروزه گفتی که یکساله بود
یکی تودۀ سوسن و لاله بود
بگفتا برستم غم آمد به سر
نهادند رستمش نام پسر
چون رودابه آسوده گشت و از غم رست و رستم چشم به جهان گشود، همه شادمان شدند و از کابل تا زابل سراسر جشن گرفتند و بزم آراستند و شادی کردند. بدینسان از رودابه و زال اسطورۀ پهلوانیها و مردمیها پا به عرصۀ وجود گذاشت و رودابه دختر زیبا و شایستۀ سیندخت و مهراب و همسر محبوب زال، مادر رستم نامدار گردید. (مهذب، 1374: 54)
رودابه با مهر و محبت رستم را در بر میگیرد؛ رستم پرورش مییابد تا جوانی میشود پهلوان و دلاور و یلی نامدار که در بسیاری از نبردهای طولانی پیشاپیش لشکریان میتازد و برای به دست آوردن حق و پایداری این مرز و بوم و حفظ فرهنگ ایرانی میجنگد و پیروزیهای فراوان به دست میآورد. اما پس از نبردهای دلاورانه و رنجهای بسیار که پس از کشته شدن سهراب میکَشد، سرانجام با اسبش رخش در دامی پر از تیغ که برادرش شغاد درست کرده بود میافتد [و کشته میشود]. رودابه چون از رخداد شوم کشته شدن رستم آگاه میشود، خون میگرید و در غم از دست دادن فرزندی چنان نامدار با داغ دل چنان سوگواری میکند که زال نیز در کار وی شگفتزده و خیره میماند. رودابه را دیگر تاب زنده ماندن بی رستم نیست. (همان: 54)
به یک سال در سیستان سوگ بود
همه جامههاشان سیاه و کبود
چنین تا به رودابه میگفت زال
که چندین ز سوگ تهمتن منال
بدو گفت رودا به که ای نیکمرد
چگونه ننالم زرستم به درد
بدو گفت زال ای زن کم خرد
غم ناچریدن برین بگذرد
برآشفت و رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روانِ گوِ پیلتن
مگر باز بیند بدان انجمن
رودابه در غم رستم از خوردن و خوابیدن دست میکشد و به هیچ چیز لب نمیزند تا بمیرد و روانش سوی فرزند پر گشاید. سام او را دلداری میدهد و ازش میخواهد سرنوشت را بپذیرد و بداند که جهان سرای جاوید نیست و رستم هم باشی زمانی باید این خانه را ترک کنی. رودابه با همۀ درد و سوگمندی سخنان زال را میپذیرد و به یاد رستم فرزند پهلوان و نامدار زمانه، به زندگی خویش با رنج و درد اما صبورانه ادامه میدهد تا نوبت وی نیز فرا رسد.
بدینسان قصۀ عشق پرشور رودابه به زال و زندگی سراسر پرفراز و نشیب وی و تحمل رنج دشوار مرگ رستم پایان مییابد. رودابه زنی است که همیشه در زندگی نقشی پویا و شخصیتی مستقل دارد. او زنی است سرشار از احساسات و عواطف لطیف زنانه؛ زنی آگاه به قدر و منزلت مقام زن در طبقۀ برتر اجتماعی خویش. او به حق طبیعی و انسانی و اجتماعی خود آگاه است و به آن ارج مینهد و تا رسیدن به مقصود از پای نمینشیند و به تلاش خود ادامه میدهد. چنین زنی پرشور در عشق مستقل در انتخاب و پایدار در راه دشوار زندگی و وفادار به همسر و پاک و درستکار و پرتوان است که با نقش اصلی خود در صحنههای شیرین و تلخ زندگی و با داشتن ویژگیهای مطلوب و آرمانی جامعه، مورد تحسین همگان قرار میگیرد. (مهذب، 1374: 55)
او در سخت ترین شرایط در پناه درایت مادر دانایش با زال ازدواج کرد. ازدواج رودابه با زال از نوع ازدواج برونگروهی بود و به طور دقیق در جهت تحکیم وحدت قدرت صورت گرفت. دانایی و ثبات شخصیت رودابه باعث شد تا پس از ازدواج با زال و تولد رستم، در خاندان فرمانروایان زابلستان پایگاهی بلند بیابد. (یوسفی، 1382: 53)
سرچشمهها
- انصافپور، غلامرضا. بیتا. حقوق و مقام زن در شاهنامۀ فردوسی. تهران: وزارت فرهنگ و هنر
- خالقی مطلق، جلال .(1366). طبع انتقادی شاهنامۀ فردوسی. نیویارک: ببلیوتیکا پرسیکا
- مهذب زهرا .(1374). داستانهای زنان شاهنامه. تهران: قبله
- کیا خجسته. (1371). سخنان سزاوار زنان در شاهنامۀ پهلوانی. تهران: فاخته
- یوسفی فریده .(1382). جایگاه سیاسی اجتماعی زنان شاهنامه، تهران: شلفین
- حمیدی، بهمن. (1385). فرهنگ زنان شاهنامه. چاپ اول. پژواک کیوان:تهران


دیدگاه وجود ندارد