1234 1

یادآوری: در این سلسله نوشته‌های پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

بهشته خرم
کاری از بهشته خُرَّم
با همکاری اشراق رازی

سیندخت

(مادر رودابه، همسر و سفیرِ باتدبیر شاه کابل)

اگر بخواهیم سخن جنجالی “بارتیودور نولدکه” را که گفته بود «زنان در شاهنامه مقام مهمی را حایز نیستند» به چالش بکشیم، نیاز نیست جای دیگری برویم و بسنده است که سیندخت را از پنجرۀ شاهنامه بنگریم و بشناسیم. سیندخت نماینده جامعه‌ای است که در آن زن نه فقط فرودست و بندۀ مرد نیست که گاه سر و گردنی از مردان بالاتر است. سیندخت زن مهراب کابلی است و مادر رودابه. سیندخت دریای مهر است و راه‌گشای تنگناها. کیا 57

هنگامی که منوچهرشاه از سام خواسته است به کابلستان برای برانداختن مهراب‌شاه از [بازماندگانِ] خانوادۀ ضحاك لشکرکشی کند و آن سامان را به خاک و خون کشد، زال پسر او به کابلستان می‌رود و با رودابه دختر پادشاه کابل روبه‌رو شده هر دو دل به هم‌[دیگر] می‌بازند. میان آن دو سَروسِر وُ مصاحبت‌های پنهانی پدید می‌آید. انصافپور 29

کار مهرِ زال و رودابه پس از دیدار پنهانی شبانه بالا می‌گیرد. دل‌دادگان نامه و هدیه برای یک‌دیگر می‌فرستند. میانجی دختر و پسر، زنی‌ست شیرین‌سخن که بارها به خانۀ رودابه می‌رود و پیام‌های زال را می‌رساند و نامه‌های رودابه را می‌ستاند. سیندخت در جریان این رفت‌وآمد و بده‌بستان مهرآمیز نیست تا آن که روزی ناگاه زن را می‌بیند که از حجرۀ رودابه در می‌آید و بسته‌ای در دست دارد. سیندخت به زن میانجی بدگمان می‌شود. کیا 58

پر اندیشه شد جان سیندخت ازُوی

به آواز گفت: از کجایی بگوی

زمان تا زمان پیش من بگذری

به حجره درآیی به من ننگری

دل روشنم بر تو شد بدگمان

نگویی مرا تا زِهی گر کمان        خ.م: ج ا، ص 212

زن پیام‌آور رنگ می‌بازد و دروغی سرِ هم می‌کند؛ اما سیندخت را نمی‌توان فریب داد. از گفته بی‌سروبُن زن پی‌ می‌برد که رودابه با مردی سُروسِری دارد و سربند و انگشتری در دست زن هدیه دختر است برای معشوق ناشناس. هیچ به روی خود نمی‌آورد و بی سخنی به کاخش می‌رود و در را می‌بندد و رودابه را پیش [خود] می‌خواند. کیا 59

به رودابه گفت ای سرافراز ماه

گزین کردی از ناز بر گاه چاه

چه ماند از نکو داشتن در جهان

که ننمودمت آشکار و نهان

ستمگر چرا گشتی ای ماه‌روی

همه رازها پیش مادر بگوی

که این زن ز پیش که آید همی

به نزدت ز بهر چه آید همی

سَخُن بر چه سانست و آن مرد کیست؟

که زیبای سربند و انگشتریست

بدین نام بد داد خواهی به باد

چو من زاده‌ام دخت هرگز مباد    خ م: ج 1 ص 214

سیندخت پس از گفت و شنود با رودابه نگران وضع پیچیده‌ای است که دوستی این دو جوان به بار خواهد آورد. از سویی تندخویی مهراب [شاهِ کابل] را می‌شناسد و بر جان دختر می‌ترسد. از سوی دیگر می‌داند که خبر دوستی زال و رودابه زود به گوش شاهِ [ایران] خواهد رسید و خشم منوچهرشاه را در پی خواهد داشت. با این حال وقتی سیندخت سخنان رودابه را می‌شنود دلش آرام می‌گیرد و زال را می‎پسندد. توجه به ابعاد هر رویداد و کاوش در یافتن راه حلی خردمندانه در تنگناها پاره‌ای از شخصیت سیندخت است. کیا 60 سیندخت زال را مردش سایسته و انتخابی بزرگ و نیکو برای دخترش می‌داند اما نگران است که این موضوع باعث شود شاه ایران خشم‌ناک شود و کابل را با خک یک‌سازد:

فرو ماند سیندخت از آن گفت‌ اُوی

پسند آمدش زال را جفت اُوی

بزرگ است و پور جهان‌پهلوان

همش نام و هم رای روشن‌روان

شود شاه گیتی از این خشم‌ناک

ز کاول برآرد به خورشید خاک

نخواهد که از تخم ما بر زمین

کسی پای‌ خوار اندر آرد به زین  خ م: ج 1 ص 215

این پندها در گوش دختر دل‌داده اثری ندارد. سیندخت چه باید بکند؟ پیش از هر اقدامی زن شیرین‌سخن را بی بانگ و نکوهشی مرخص می‌کند تا از نگرانی خاندان مهراب بویی نبرد و خبر را همه جا پخش نکند. سپس به خلوت می‌خزد و در تنهایی می‌گرید. گریستن سیندخت پرمعناست. بانوی کابلستان بت شبستان نیست که بی‌خیال در کاخ بنشیند و به سرگرمی‌های زنانه دل خوش دارد. سیندخت نگران قوم و شهر و بستگان خویش است و دوستی این جوانان ممکن است کابل و مردمانش را به نابودی بکشاند. سیندخت در بستر است که مهراب شاد و سرخوش، یادکنان از زال دستان به شبستان می‌آید. از دیدن سیندخت در بستر و رخ پژمرده‌اش تعجب می‌کند و می‌پرسد که چه شده؟ سیندخت مقدمه‌ای حکیمانه برمی‌چیند تا نرم‌نرم مهراب را از ماجرا آگاه سازد. کیا 61 سیندخت که می‌داند، چنانچه شاه از عشق دخترش به زال آگاهی یابد بر سرخشم آمده و اقدام به خون‌ریزی و جنگ می‌کند، ابتدا با او نرم و حکیمانه، با آوردن مثالی سنجیده دربارۀ قانون زندگی زبان به سخن می‌گشاید. انصافپور 29

چنین داد پاسخ به مهراب باز

که اندیشه اندر دلم شد دراز

ازین کاخ آباد و این خواسته

وُزین تازی‌اسبان آراسته

به ناکام باید به دشمن سپرد

همه رنج ما باد باید شمرد

یکی تنگ صندوق ازین بهر ماست

درختی که تریاک او زهر ماست

بکشتیم و دادیم آبش به رنج

بیاویختیم از برش تاج و گنج

چو بر شد به خورشید و شد سایه‌دار

به خاک اندرآمد سرِ مایه‌دار

بَرینست انجام و فرجام ما

ندانم کجا باشد آرام ما    خ م: ج 1 ص 216

مهراب که هنوز به ریشۀ رسخنان سیندخت پی نبرده است و نمی‌داند او چرا این‌گونه سخن می‌گوید، به گونه‌یی سخنان او را تأیید می‌کند. سیندخت که دیگر راهی نمی‌بیند، به آرامی و شمرده‌شمرده پرده از راز عشق دخترش و سام بر می‌دارد:

چنان دان که رودابه را پور سام

نهانی نهاده‌ست هر گونه دام  

ببرده‌ست روشن دل او ز راه  

یکی چاره‌مان کرد باید نگاه

بسا دادمش پند و سودش نکرد

دلش خیره بینم همی، روی زرد    خ م: ج 1 ص 217

مهراب با شنیدن این سخنان، چون برق از جا بر می‌خیزد، شمشیر به دست می‌گیرد و بدنش چون بید به لزره می‌افتد و فریاد می‌زند که رودابه را خواهم کشت. متأسفانه اولین راه حلی که به ذهن این شاه می‌آید، مثل بسا قدرت‌مندان دیگر، پاک کردن صورت مسأله با کشتن زن است. سیندخت که این حالت را می‌بیند، از جا بر می‌خیزد و تلاش می‌کند مهراب را وادار به شنیدن کند و از خروش احمقانه و شاهانه‌اش باز دارد:

چنین گفت کز کهتر اکنون یکی

سخن بشنو و گوش دار اندکی

وُزان پس همان کن که رای آیدت

روان را خرد رهنمای آیدت    همان، ص 217

اما مهراب دوست ندارد از الاغ نابخردی و تندخویی‌اش پیاده شود. می‌گوید اگر به رسم پدرانم همان دم که پا به جهان گذاشته بود این دختر را می‌کشتم حالا به این درد دچار نمی‌شدم. در ادامه از ترسش برای یورش سام و منوچهرشاه به کابل و از بین رفتن همه چیز می‌گوید. سیندخت او را آرام می‌کند و اطمینان می‌دهد که سام از این کار آگاه است و بر کابل نخواهد تاخت. به سخن جلال حایری در کتابش: این بانو زنی خردمند و تیز هوش بود، به‌علاوه کارآمد و دوراندیش. نسبت به همسر مهربان و مشاور، چنان که از اشعار شاعر نامدار برمی‌آید دیدیم که چگونه با تدبیر و زرنگی عشق زال زر به دخترش رودابه را برای مهراب بیان کرد. جلال حایری 57

مهراب در ادامه می‌گوید کیست که نخواهد هم‌پیوند و خویش سام جهان‌پهلوان شود، اما مبادا قمار این رابطه همه چیز را از کف ما بیرون کند و همه ملک را ویران. سیندخت رنج شوی را سخاوت‌مندانه بر خود می‌‍خرد و بار مسؤولیت آن را نیز می‌پذیرد. کیا 64  و نیز اشاره به پیوند دختران شاه یمن با پسران فریدون می‌کند که باعث نزدیکی آن‌‌ها شد:

بدو گفت سیندخت: کای سرفراز

به گفتار کژّی مبادم نیاز

گزند تو پیدا گزند من است

دل دردمند تو بند من است       

فریدون به سَروِ یمن گشت شاه

جهان‌جوی دستان همین جست راه   

هر آن‌گه که بیگانه شد خویش تو

شود تیره رای بداندیش تو      خ م: ج 1 ص 219-218

مهراب با شنیدن سخنان سیندخت، از او می‌خواهد که رودابه را فرابخواند. سیندختِ دانا که خوی آن مرد را می‌شناخت، بر جان دخترش بیم‌ناک شد و از مهراب خواست اول پیمان دهد که به دختر آسیبی نمی‌زند:

بدون گفت: پیمانت خواهم نخست

که او را سپاری به من تن‌درست

زبان داد سیندخت را نام‌جوی

که رودابه را بد نیارد بروی خ م: ج 1 ص 219

و این گونه است که سیندخت در جای‌گاه مادری مسؤول و مهربان حتا از گزند پدر پرخاش‌‌گر نیز دخترش را ایمن می‌دارد و هوایش را دارد.

در ایران منوچهرشاه از آمیزش خاندان سام با دختری از تبار ضحاک ناخشنود است و نه تنها این پیوند ناجور را نمی‌پذیرد، بلکه به سام فرمان می‌دهد که شهر کابل را بسوزاند و زمین را از تخم ضحاک پاک سازد. این خبر هول‌ناک زود به کابلستان می‌رسد. بار دیگر شوق مهراب از پیوند با خاندان سام به خشمی دیوانه‌وار دگرگون می‌شود و این بار بر آن است که دختر و مادر را با هم بکشد. سیندخت آرام از مهراب فاصله می گیرد، در گوشه‌ای تنها می‌نشیند و در اندیشه فرو می‌رود. مسؤولیتی که در این بحران بانوی کابلستان بر عهده می‌گیرد در شاهنامه همتا ندارد. سیندخت به دیدار سام خواهد رفت. اما چرا سیندخت و نه مهراب که شاه کابل است؟ شاید از این روی که مهراب بزدل است و از سام می‌ترسد. پس سیندخت به نیابت شوهر پیش پهلوان خواهد رفت. اما شاید معنای دیگری در این دیدار نهفته باشد. به گمان ما طرحی هر چند کمرنگ از باوری کهن در این صحنه به یادگار مانده است و آن نقش زن است در پاس‌داری از شهر. کیا 65

در حوزۀ چنین باوری، سیندخت شهربان است و نه مهراب. پاس‌داری از شهر کابل پاره‌ای است از خویش‌کاری بانوی کابلستان به پیروی از نمونۀ کهن آیینی که پاس‌داری قدسی از شهر و قوم برعهدۀ ایزد مادر بوده است و در جوامع مادرسالار زنان از شهر خود دفاع می‌کردند. اینک سیندخت در این مقام جای دارد. بانوی کابل به دیدار سام پهلوان نمی‌رود که دختر را شوهر دهد، می‌رود که شهر کابل را از نابودی برهاند.(کیا 66). اما مهراب کم‌تر می‌سنجد و بیشتر هشدار کشتن و بستن می‌دهد. او حرف‌های سیندخت را حوصله‌سربر می‌داند.

سیندخت سرانجام راه حلی را که سنجیده است با منطقی نیرومند بازمی‌گوید و مهراب نیز که راهی به ذهن خودش نمی‌رسد، با او هم‌دیدگاه می‌شود:

بدو گفت سیندخت کای سرفراز

بود که‌ت به خونم نیاید نیاز

مرا رفت باید همی پیش سام

کشیدن مرین تیغ را از نیام

ز من رنج جان و ز تو خواسته

سپردن به من گنج آراسته

بدو گفت مهراب کاینک کلید

غم گنج هرگز نباید کشید

مگر شهر کاول نسوزد به ما

چو پژمرده شد بر فروزد به ما خ م: ج 1 ص 237

و چه زنی‌ست این سیندخت؛ حتا در همین هنگام هم یادش هست که ولو چون سفیر صلح به ایران می‌رود، اما همچنان یک مادر است. و با شناختی که از شاه کابل دارد، دلش برای فرزندش شور می‌زند که او در امان باشد. پس بار دیگر پیش پای مهراب شرط می‌گذارد و از او پیمانِ در امان بودن رودابۀ زیبا را می‌گیرد.

سیندخت لباس رزم پوشیده، سوار بر اسب شده برای نجات کابلستان و جلوگیری از جنگ و خونریزی به سفارت راهی سفری دور و خطیر می‌شود. انصافپور 33 او با دنیایی از ثروت و هدیه به سوی سام می‌شتابد و او را کاروانی  از خدمت‌کاران و پرستندگان همراهی می‌کند.

چو برساخت کار اندرآمد به اسپ

چو گردی به کردار آذرگشسپ

بیامد گرازان به درگاه سام

نه آواز داد و نه برگفت نام خ م: ج 1 ص 239

سیندخت که پش در سام از خود نام  نشان مشخصی نمی‌برد، هدفی دارد که بعد روشن می‌شود. دیدار سام و سنیدخت در شاهنامه تصویرپردازی، هماهنگی و ابهت عیجیبی دارد. گرد آمدن سام و سیندخت اتحاد زن و مردی است هم‌سنگ، که در خصال انسانی هر دو بزرگ‌وار و خردمند و مهربانند و شخصیت‌های استوار دارند… و آداب را رعایت می‌کنند. (کیا 67). فردوسی این دیدار را چنین به تصویر کشیده است:

فرود آمد از اسب سیندخت و رفت

به پیش سپهبد خرامید تَفت

زمین را ببوسید و کرد آفرین

ابرشاه و بر پهلوان زمین

نثار و پرستنده و اسب و پیل

رده برکشیده ز در تا دو مِیل

یکایک همه پیش سام آورید

سر پهلوان خیره شد کان بدید خ.م. ج 1، ص 239

سام نمی‌داند با هدیه‌ها چه کند. اگر بپذیرد شاه به خشم می‌آید. اگر بازگرداند زال را آزرده می‌سازد. پهلوان زمانی سر به زیر می‌اندازد و در خود فرو می‌رود، سرانجام هدیه‌ها را به گنجور دستان می‌سپارد. چشمان تیزبین سیندخت خردترین حالات و واکنش‌های سام را دنبال می‌کند. پذیرفتن هدیه‌ها نخستین نشانۀ نیکوست، پس اندکی آرام می‌شود و گامی دیگر پیش می‌نهد. پرستندگان خوش‌روی کابل گوهر و مشک به پای پهلوان می‌افشانند. تشریفات که برچیده شد، خانه را از بیگانه تهی می‌سازند و بانو و پهلوان تنها می‌مانند. دوبه‌دو سیندخت ناشناس در برابر سام نریمان. سیندخت می‌داند که رهایی شهر کابل و مردمانش در دستان نیرومند سام است، پس باید چندان سنجیده سخن بگوید تا در پهلوان اثر کند. کیا 68

چنین گفت سیندخت با پهلوان

که با رای تو پیر گردد جوان

بزرگان ز تو دانش آموختند

به تو تیرگی‌هان بیفروختند

گنه‌کار اگر بود مهراب بود

ز خون دلش میژه سیراب بود

سر بی‌گناهان کاول چه کرد

کجا اندر آورد باید به گرد

از آن ترس کو هوش و زور آفرید

درخشنده ناهید و هور آفرید

نیاید چنین کارش از تو پسند

میان را به‌خون ریختن در مبند   ص 240-241

سام که آشکارا گفته‌های این بانوی ناشناس در دلش نشسته زود می‌خواهد بداند که کیست و از رودابه چه می‌داند و دریابد که زال دختر مهراب را کَی و کجا دیده است. سیندخت که می‌داند سام تشنۀ شنیدن خبری از رودابه است، به عمد از محبوبۀ زال سخنی نمی‌گوید تا نخست به هدفش دست یابد. کیا 69 سیندخت پیش از پاسخ دادن به سام، از او یک پیمان محکم می‌خواهد.

یکی سخت پیمانت خواهم نخست

که لرزان شود زو بر و بوم و رُست

که از تو نیاید به‌جانم گزند

نه آن کس که بر من بود ارجمند

مرا کاخ و ایوان آباد هست

همان گنج و خویشان و بنیاد هست

چو ایمن شوم، هرچه گفتی بگوی

بگویم، بجویم بدین آب روی       ص 241

سام نمی‌تواد در برابر خواست این زن خردمند و تأثیرگذار مقاومت کند:

گرفت آن زمان سام دستش به‌دست

وُرا نیک بنواخت و پیمان ببست     ص 241

حالا می‌دانیم چرا سیندخت خودش را در نخست برای سام نمی‌شناساند. چون در دربار ایران خانوادۀ مهراب‌شاه دشمن شمرده می‌شود و نیز سخن از یورش حتمی به کابلستان است، سیندخت تا پیمان در امن بودن کابل و عزیزانش را از سام نمی‌گیرد، پرده از این که او زن مهراب‌شاه و شه‌بانوی کابل است برنمی‌دارد. نیز می‌داند که پهلوانی به بزرگی هرگز پیمان نمی‌شکند، پس حالا که از او قول مصونیت گرفته است، خودش را معرفی می‌کند.

چو بشنید سیندخت سوگند اوی

همان راست گفتار و پیوند اوی

زمین را ببوسید و بر پای خاست

بگفت آن‌چه اندر نهان بود راست

که من خویش ضحّاکم ای پهلوان

زن گُرد مهرابِ روشن روان

همان مام رودابۀ ماه‌روی

که دستان همی‌جان فشاند بروی

کنون آمدم تا هوای تو چیست

ز کاول ترا دشمن و دوست کیست

اگر ما گنه‌کار و بدگوهریم

بدین پادشاهی نه اندر خَوریم

من اینک به پیش توام مستمند

بکُش کشتنی را و بندی ببند

دل بی‌گناهان کاول مسوز

که بس تیره‌روز اندرآید به ‌روز ص 241-242

سام از شنیدن سخنان پرمایه و پسندیدۀ سیندخت رام شد و به رای او سر فرود آورد و پیوند زناشویی رودابه و زال را پذیرفت. بدین سان با تدبیر و خرد و کاردانی و سیاست و کیاست سیندخت جنگ و خون‌ریزی از میان برداشته شد و صلح و صفا و دوستی جای آن را گرفت. (انصاف‌پور 37) سام و سیندخت دیگر با هم دوست شده‌اند. سام از فرستادن زال به درگاه منوچهر خبر می‌دهد. کیا 71 از بی‌تابی زال در مهر رودابه یاد می‌کند. از سیندخت می‌پرسد برای نمایاندن رودابه چه خواستی دارد، سیندخت او را به کاخش در کابل دعوت می‌کند.

لب سام، سیندخت پرخنده دید

همه بیخِ کین از دلش کَنده دید  ص 243

 خندۀ سام هرگونه نگرانی را از دل سیندخت می‌زداید و بانوی پیروزمند بی درنگ پیکی تیزرو به کابل می‌فرستد و مهراب را مژده می‌دهد که خطر گذشت. روز دوم بار دیگر سام دست سیندخت را به دست می‌گیرد و پیمان نو می‌کند. بدین‌سان مشکلی عظیم به دست بانوی کابل گشوده می‌شود و شهری از نابودی رهایی می‌یابد. کیا 72

وُرا سام یل گفت برگرد و رَو

بگو آن‌چه دیدی به مهرابِ گو

سزاوار او خلعت آراستند

ز گنج آن‌چه پرمایه تر خواستند

به‌کابل دگر سام را هرچه بود

ز کاخ و ز باغ و ز کشت و درود

دگر چارپایان دوشیدنی

ز گستردنی هم ز پوشیدنی

به سیندخت بخشید و دستش به‌دست

 گرفت و یکی نیز پیمان ببست

پذیرفت مر دخت او را به زال

که باشند هر دو به شادی هَمال

سرافراز گُردی و مردی دویست

بدو داد و گفتش که ایدر مه ایست

به کابل بباش و به‌شادی بمان

از این پس مترس از بد بدگمان

شکفته شد آن روی پژمرده‌ماه

 به نیک اختری برگرفتند راه  ص 244

سیندخت که از هر جهت از خود شخصیتی هم‌پایۀ سام نشان داده بود، در تمام مدتی که در زابلستان بود، مورد احترام و تجلیل آن پهلوان قرار داشت و هنگامی که خواست به کابل باز گردد سام به همان اندازه که سیندخت پیش‌کش آورده بود، به او خواسته و گنج داد و با اعزاز کامل نزد شویش پادشاه کابل بازش فرستاد. انصافپور 38

سیندخت با دستی پر و دلی شاد به شهر زنده‌گشتۀ خود باز می‌گردد. از آن سو خبر می‌رسد که سرانجام شاه ایران با زناشویی زال و رودابه موافقت کرده است. مهراب که در این بحران جز دشنام دادن و تیغ کشیدن به روی همسر و دختر گامی پیش ننهاد اینک از شادی در پوست نمی‌گنجد و خندان و شادمان کاردانی و تدبیر سیندخت را می‌ستاید. کیا 73 سیندخت به سوی رودابه می‌شتابد تا او را خبر خوش به او برساند:

همی مژده دادش به دیدار زال

که تو یافتی چونک باید هَمال

زن و مرد را از بلندی منش

نیابد به گیتی ز کس سرزنش

سوی کام دل تیز بشتافتی

کنون هرچه جُستی همه یافتی    ص 258

رودابه مادرش را سپاس می‌گوید و او را بسیار می‌ستاید و خود را مدیون او می‌داند. سیندخت که می‌بیند کار بزرگی را که می‌خواست رنگ گرفته است، پس بدون درنگ دست به کار آمادگی مراسم عروسی می‌شود. کابل برای اتفاق بزرگی آماده می‌شود، نمایشی ماندگار به کارگردانی سیندخت زن با تدبیر کابل.

زال و سام با آل و مال بسیار به کابل می‌آیند، سیندخت آن‌ها را به کاخ بدرقه می‌کند. سام ‌می‌خواهد ببنید رودابه کیست که پسرش را این همه شیفتۀ خود کرده است. دادن هدیه یا مژدگانی برای دیدن نوعروس از رسم‌های کهن مردم ما است که در این داستان شاهنامه نیز بازتاب یافته است و تا امروز زنده است.

بخندید و سیندخت را سام گفت

که رودابه را چند خواهی نهفت

بدو گفت سیندخت هدیه کجاست؟

اگر دیدن آفتابت هواست

چنین داد پاسخ به سیندخت سام

که از من بخواه آنچه آیدت کام   ص 262

سیندخت زنی است باهوش که به مسایل سیاسی و اجتماعی عصر خود آگاه است و حضوری مؤثر در شاهنامه دارد. نبوغش در گشایش بن بست ارتباط دربار ایران و کابل، در ماجرای عشق زال و رودابه به طور کامل آشکار است. او با خوش‌فکری و درایت، به حل معضلی که همسرش – مهراب را خشمگین و سردرگم کرده، می‌پردازد. فریده یوسفی 45

پس از برگزاری جشن در کابل سیندخت همراه عروس به سیستان می‌رود و تا تولد رستم نزد دخترش می‌ماند. در روزهای دشوار بارداری و زایش غیرطبیعی و حماسی رودابه در کنار اوست. آخرین تصویر این بانوی پرمایۀ شاهنامه، سیمای مادر بزرگی است که شگفت‌زده و خندان نوۀ خارق‌العاده‌اش را تماشا می‌کند. کیا 74

بهمن حمیدی می‌نویسد: سیندخت… به زیرکی و کاردانی عشق زال و رودابه را به فرجام خوش رساند و شوی را به آهستگی و خرد خواند و به پیامبری نزد سام رفت و او را بر کابل و مردش بر سر مهر آورد و برانگیختش تا با زال و رودابه هم‌داستان شود و منوچهر را از کشیدن لشکر به کابل باز دارد. بهمن حمیدی 184

چگونگی برخورد سیندخت با کنیز و ندیمۀ رودابه، با دخترش رودابه و با همسرش مهراب و نیز سرانجام با سام نمایان‌گر توان و قدرت و هوش‌مندی و خردمندی وی است. نقش و شخصیت سیندخت بیان‌گر توان تحلیل زن و گزیدن راه و روشی منطقی در مسایل خانوادگی، اجتماعی و سیاسی است. او زنی است آگاه و هوشیار سیاستمداری شجاع و مدبر، مادری مهربان و واقع‌بین و همسری صبور و پرتلاش. او در نقش زن مهراب نیز همسری است که به اخلاق و روحیۀ همسر آگاه است و می‌‎تواند خشم او را فرونشاند و نظرش را جلب کند. و در نهایت به عنوان نماینده و سفیری سیاسی باخبر از اوضاع پیرامون خویش است و قادر به پایدار نمودن پایه‌‎های حکومت مهراب. چنین زنی با شخصیتی مستقل و مطمئن به خود و نقش اصلی در زندگی که همواره در جوشش و پویایی است و جویای راهی منطقی و روشی بهین بی‌تردید تحسین همگان را برمی‌انگیزد تا جایی ‌که هم‌نژادی وی با ضحاکیان در نظر نمی‌آید و به جهت ویژگی‌های ارزندۀ شخصیتی‌‌اش مورد پذیرش و تحسین نیز قرار می‌گیرد. زهرا مهذب 46

با شناختن سیندخت در شاهنامه، نخستین نکته‌یی که در پیوند به سرنوشت همگانی مردم ما در زمان حال به ذهنم رسید این بود اگر امروز زنان ما رزمندگان خط نخست جنگ با لشکر جهل و تعصب و افراطیت هستند و می‌خواهند نقش تعیین‌کننده در دگرگونی سرنوشت مردم‌شان داشته باشند، از لحاظ تمدنی و تاریخی امری نادر و بی‌ریشه نیست و به درازای تمدن و فرهنگ ما پیشینه دارد. اگر طالبان و دیگر گروه‌های تمامیت‌خواه و زن‌ستیز می‌خواهند جامعه‌یی شکل دهند که در آن زن صرف نقش برده‌هایی زرخرید و ماشین‌های فرزندآوری را دارند، چنین مرامی را هرگز مردمی که شخصیت‌هایی چون سیندخت در تاریخ و ادبیات‌شان دارند برنمی‌تابند. در تمدنی که زن شهربان، سفیر، سیاست‌پیشه و حتا حکمران ملک است، چطور می‌تواند این خواری را بپذیرد که امروز زن حق بیرون گذاشتن پا از درِ خانه‌اش را ندارد و زندگی نمی‌کند مگر برای کام دادن و بیگاری دادن برای عده‌یی مرد تاریک‌اندیشِ خشونت‌پرور و جاهل. سیندخت نمادی از کاردانی، خردورزی، سیاست‌گری و مسؤولیت‌شناسی زن در تمدن ایران‌شهری ما است تا فراموش نکنیم که آن‌چه امروزه طالبان بر سر مردم‌ ما، به‌ویژه‌ زنان آورده است، امری وارداتی و بیگانه با روحیات و ارزش‌های تمدنی ما است. شاید در گفتمانی که آبشخور ذهنیت طالبانی است زن خوب زنی باشد که آرزویی بزرگ ندارد، حقوقش را نمی‌شناسد، دغدغۀ تحصیل و کار ندارد و به‌هیچ‌وجه موجودی سیاسی نیست، اما سیندخت چنین نیست، او اراده دارد تغییر بیاورد، سفر می‌کند، مذاکره می‌کند و موفق می‌شود. 

سرچشمه‌ها

  1. انصاف‌پور، غلام رضا. بی‌تا. حقوق و مقام زن در شاهنامۀ فردوسی. تهران: وزارت فرهنگ و هنر
  2. خالقی مطلق، جلال .(1366). طبع انتقادی شاهنامۀ فردوسی. نیویارک: ببلیوتیکا پرسیکا
  3. ـــــــــــــــــــــــــــــ .(1400). زنان شاهنامه، ترجمۀ فرهاد اصلانی. تهران: نگاه معاصر
  4. مهذب زهرا .(1374). داستان‌های زنان شاه‌نامه. تهران: قبله
  5. کیا خجسته. (1371). سخنان سزاوار زنان در شاهنامۀ پهلوانی. تهران: فاخته
  6. یوسفی فریده .(1382). جایگاه سیاسی اجتماعی زنان شاهنامه، تهران: شلفین
  7. حایری، جلال‌الدین. (1383). زنان شاهنامه. چاپ اول. پیوند نو:تهران
  8. حمیدی، بهمن. (1385). فرهنگ زنان شاهنامه. چاپ اول. پژواک کیوان:تهران

 

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *