
افغانستان؛ از آغاز نوسازی و امید به توسعه در سال ۱۳۱۱ خورشیدی تا امروز، در سال ۱۴۰۵ خورشیدی؛ درگیر بحرانها، جنگها و محدودیتهای گستردهٔ آموزشی برای زنان بوده است.
دانشگاه کابل، که بیگمان میتوان آن را مادر تمام نهادهای آموزش عالی افغانستان و کهنترین دانشگاه این سرزمین دانست، داستانی پرفراز و نشیب و غرورآمیز دارد که در دل خود، تمام فراز و فرودهای تاریخ معاصر این کشور را جای داده است. برای درک عمق این روایت، باید به سالهای پایانی دههٔ ۱۳۰۰ خورشیدی بازگشت؛ روزگاری که افغانستان پس از فراز و نشیبهای فراوان و سقوط حکومت اصلاحطلب امانالله خان، در مسیر تثبیت یک نظام سیاسی جدید به رهبری محمد نادر شاه گام میگذاشت.
نادرشاه که خود از حمایت محافل سنتی و مذهبی برخوردار بود، بهخوبی میدانست که برای بقای حکومت خود و رقابت با همسایهگان قدرتمندی چون بریتانیا و روسیهٔ تزاری، نیازمند نوسازی و تربیت کادرهای متخصص است. با این حال، او برخلاف امانالله خان، که رویکردی رادیکال و شتابزده در پیش گرفته بود، به دنبال نوعی مدرنیتهٔ محافظهکارانه و گامبهگام بود.
در همین چارچوب فکری و با حمایت مستقیم برادرش، سردار محمد هاشمخان که مقام نخستوزیری را بر عهده داشت، در سال ۱۳۱۱ خورشیدی برابر با ۱۹۳۲ میلادی، نخستین هستهٔ دانشگاه کابل به شکل دانشکدهٔ پزشکی در منطقهٔ علیآباد این شهر پایهگذاری شد.
انتخاب پزشکی به عنوان نخستین رشته، هوشمندانه بود؛ چرا که نیاز مبرم جامعه به پزشک و درمانگر، هیچ مقاومت مذهبی یا سنتی در پی نداشت و همزمان با تأسیس دانشکده، یک بیمارستان آموزشی نیز ساخته شد
تا پیوند ناگسستنی میان علم نظری و عمل بالینی به نمایش گذاشته شود.
برای این کار، از استادان برجستهٔ ترکیه، که خود به تازهگی مسیر نوسازی به سبک کمال آتاتورک را پیموده بودند، دعوت به همکاری شد و پروفسور دکتر کامل رفقی اورگا بهعنوان نخستین رئیس این دانشکده منصوب شد. او با شانزده دانشجوی نخستین، که عمدتاً از خانوادههای اشرافی و دیوانسالار بودند، کار خود را آغاز کردند و در واقع، با همین شمار اندک، پایههای علمی نوینی در این سرزمین کهن نهاده شد.
پس از این گام نخست، به تدریج و با حمایت دربار و دولت وقت، رشتههای دیگر نیز به مجموعهٔ دانشکدهها افزوده شدند. بدین ترتیب، در سال ۱۳۱۷خورشیدی، دانشکدهٔ حقوق و علوم سیاسی گشایش یافت تا نیروهای متخصص حوزهٔ قضا و دیپلماسی را تربیت کند.
در سال ۱۳۲۱ خورشیدی، دانشکدهٔ علوم پایه با همکاری استادان آلمانی آغاز به کار کرد و در سال ۱۳۲۳ خورشیدی نیز دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی پا به عرصهٔ وجود نهاد؛ دانشکدهای که نقش فوقالعاده مهمی در احیای زبان فارسی بهعنوان زبان رسمی و هویتبخشی ملی ایفا کرد.
سرانجام، در سال ۱۳۲۵ خورشیدی، قانون تأسیس دانشگاه کابل بهعنوان یک نهاد متمرکز و مستقل به تصویب رسید و دکتر احمدعلی همایون به عنوان نخستین رئیسالجامعهٔ آن منصوب شد. در این سالها، فضای علمی دانشگاه روزبهروز غنیتر شد و کتابخانهها، آزمایشگاهها و سالنهای مطالعه به تجهیزات مدرن مجهز گردیدند.
اما دوران اوج و شکوفایی واقعی دانشگاه کابل، به دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ خورشیدی بازمیگردد؛ دورانی که بسیاری آن را «عصر طلایی» این نهاد مینامند. در این سالها، با حمایت مالی و علمی دولتهای خارجی، تنوع بینظیری از استادان بینالمللی در این دانشگاه گرد هم آمدند و دانشگاه کابل را به یکی از متنوعترین و معتبرترین مراکز علمی در کل آسیا تبدیل کردند.
استادانی از فرانسه در رشتههای فلسفه و حقوق، از آلمان در علوم پایه، از آمریکا از طریق برنامهٔ معروف «پوینت ۴» در رشتههای کشاورزی و مدیریت، و از شوروی سابق در رشتههای پزشکی و مهندسی در این دانشگاه به تدریس اشتغال داشتند. این چندصدایی علمی، هرچند گاه به سردرگمی و التقاط فکری منجر میشد، اما فضایی بینظیر و شگفتانگیز برای آشنایی دانشجویان با مکاتب فکری گوناگون و جهانبینیهای مختلف فراهم آورد که در هیچ جای دیگر منطقه نظیر نداشت.
در همین سالها، دانشگاه کابل به نماد تحولات اجتماعی عمیق نیز تبدیل شد. در سال ۱۳۲۷ خورشیدی، و برای نخستین بار در تاریخ این کشور، درهای دانشگاه به روی دختران گشوده شد و بانوان پیشگامی چون کبری نورزایی و روحافزا سمیعزاده توانستند پای در عرصهٔ علم و دانش بگذارند و این رویداد، به رغم مقاومت شدید محافل سنتی و مذهبی، نقطهٔ عطفی در جنبش حقوق زنان و حضور اجتماعی آنان در افغانستان به شمار میرفت. در همین دوره بود که دانشگاه کابل به کانون اصلی روشنفکری و فعالیتهای سیاسی در کشور تبدیل شد و بسیاری از چهرههای شاخص تاریخی، از جمله شخصیتهایی که بعدها نقش کلیدی را در آیندهٔ این سرزمین ایفا کردند، در همین صنفها و کتابخانهها پرورش یافتند.
از میان دانشجویان و استادان این دوره میتوان به احمد شاه مسعود، گلبدین حکمتیار، برهانالدین ربانی، دکتر فیض احمد، و محمد نجیبالله اشاره کرد؛ شخصیتهایی که هر یک، بسته به گرایشهای فکری و سیاسی خود، بعدها به یکی از ارکان اصلی تاریخ معاصر افغانستان بدل شدند.
نشریات دانشجویی و کانونهای فکری چون «خلق» و «پرچم»، فضای نقد و گفتوگو را در دانشگاه چنان پرشور ساخته بودند که این نهاد عملاً به آزمایشگاه سیاسی-اجتماعی تبدیل شده بود. جریانهای چپ مارکسیستی در کنار جریانهای ملیگرا و اسلامگرایان اخوانی، هر یک در گوشهای از این فضای باز، به تکوین اندیشههای خود مشغول بودند و به تدریج، این رویارویی ایدئولوژیک، از صنفهای درس به خیابانها و عرصهٔ سیاست کشیده شد.
با ورود به دههٔ ۱۳۴۰ خورشیدی و بهویژه اواخر آن، فضای دانشگاه کابل به شدت سیاسی و دوقطبی شد و تقابل بین جبههٔ چپ و جبههٔ اسلامگرا به اوج خود رسید. درگیریهای فزیکی و ترورهای سیاسی در محوطهٔ دانشگاه و خوابگاههای دانشجویی به امر عادی تبدیل شده بود و دانشگاه بیش از آنکه یک محیط علمی باشد، به میدان نبرد نیابتی ایدئولوژیهای متخاصم مبدل گشته بود.
یکی از تلخترینِ این رویدادها، قتل سیدال سخندان، شاعر و فعال دانشجویی بود که در دههٔ ۱۳۵۰ خورشیدی، توسط گلبدین حکمتیار و هوادارانش به قتل رسید و این حادثه نشان داد که چگونه دانشگاهی که روزگاری نماد گفتوگو و مدارا بود، به محلی برای خشونت و تعصب ایدئولوژیک تبدیل شده است.
در همین احوال، اعتراضات گستردهٔ دانشجویان به سیاستهای اقتصادی دولت، بهویژه رویداد بیستوچهار حوت/اسفندِ سال ۱۳۵۰ خورشیدی، برابر با ماه مارسِ ۱۹۷۲ میلادی، که با واکنش شدید نیروهای امنیتی و کشتهشدن شماری از دانشجویان همراه شد، شکاف عمیق میان نظام پادشاهی و بخش بزرگی از روشنفکران را آشکار ساخت و مشروعیت محمد ظاهر شاه را برای همیشه زیر سؤال برد و عملاً زمینههای سقوط نظام پادشاهی را فراهم کرد.
پس از کودتای محمد داودخان در سال ۱۳۵۲ خورشیدی و استقرار نظام جمهوری، اگرچه فضای سیاسی دانشگاه با شدت بیشتری تحت کنترل قرار گرفت، اما فعالیتهای مخفیانه و تشکیلاتی ادامه داشت و بسیاری از کادرهای اصلی حزب دموکراتیک خلق افغانستان که بعدها کودتای ثور (اردیبهشت ۱۳۵۷) را رهبری کردند، از میان همین دانشجویان و استادان دانشگاه کابل برخاستند و این نشان میدهد که دانشگاه، علیرغم میل نهادهای قدرت، همواره نقش تغییردهنده داشته است.
با وقوع کودتای ثور در سال ۱۳۵۷ خورشیدی و اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی، دانشگاه کابل نیز همچون دیگر نهادهای کشور، به کلی دگرگون شد و به یکی از بازوهای ترویج ایدئولوژی کمونیستی مبدل گردید. درسهای مارکسیستی و تاریخ شوروی به برنامهٔ درسی همهٔ رشتهها افزوده شد و بسیاری از استادان برجسته و منتقد، یا زندانی شدند، یا از کار اخراج شدند و یا به ناچار راهی تبعید و مهاجرت گردیدند.
عبدالعظیمی، رئیسالجامعهٔ اسبق که در آن دوران از سمت خود برکنار شد، این دوره را به تلخی «آغازِ پایان» برای دانشگاه کابل توصیف کرده است. در این سالهای پرآشوب، هر چه دانشگاه به ابزاری برای تبلیغات حزبی تبدیل میشد، از ماهیت علمی و انتقادی خود فاصله میگرفت و رفتهرفته، چهرهٔ درخشان و بینالمللی خود را از دست میداد. با تشدید جنگ و گسترش عملیات مجاهدین، بسیاری از برجستهترین پژوهشگران و استادان دانشگاه، ابتدا به پاکستان و سپس به کشورهای غربی گریختند و گزارشهای تاریخی نشان میدهد که در اواخر دههٔ ۱۹۸۰میلادی، حدود نیمی از ۹۵۰ عضو هیأت علمی فعال دانشگاه در سال ۱۳۵۷خورشیدی، یا کشته شده بودند، یا در زندانها به سر میبردند و یا کشور را ترک کرده بودند و این فرار مغزها، آسیبپذیری ساختاری و وابستهگی عمیق این نهاد سیاسی را به طرز فاجعهباری آشکار ساخت؛ چرا که دانشگاهی که سرمایههای فکری خود را از دست میدهد، هیچ گاه نمیتواند کارکرد اصلی خود را بازیابد.
اما ویرانگرترین و تلخترین دوره برای دانشگاه کابل، بیتردید سالهای جنگ داخلی پس از سقوط دولت کمونیستی و ورود مجاهدین به کابل در سال ۱۳۷۱ خورشیدی برابر با ۱۹۹۲میلادی بود؛ در این ایام پرهرج و مرج، منطقهٔ کارتهٔ چهار و محوطه تاریخی دانشگاه که روزگاری نماد علم و تمدن بود، به صحنهٔ نبرد مستقیم گروههای مختلف مجاهد تبدیل شد و ساختمانهای زیبا، سالنهای آمفیتئاتر، کتابخانههای غنی و آزمایشگاههای پیشرفتهٔ این دانشگاه، بهکلی ویران و به آتش کشیده شدند.
دانشکدهٔ هنرهای زیبا که در سال ۱۹۶۷ میلادی تأسیس شده بود و بخش موسیقی آن در سال ۱۹۸۲ میلادی راهاندازی شده بود و مرکزی برای پرورش هنرمندان و موسیقیدانان برجستهٔ این سرزمین به شمار میرفت؛ بهطور کامل نابود گردید و بسیاری از آلات موسیقی و اسناد و منابع ارزشمند آن، برای همیشه از بین رفتند. نسلها تلاش و سرمایهگذاری علمی، در ظرف چند ماه بر اثر تعصبات قومی و ایدئولوژیک گروههای جنگزده، نقش بر آب شد و ویرانههای دانشگاه، به مثابهٔ مجسمهای تراژیک، نماد فروپاشی یک آرمان بزرگ و دوران شکوفایی بود.
پس از آن، در دوران حاکمیت طالبان، دانشگاه کابل برای چند سال بهکلی تعطیل شد و فضای آن به پادگان نظامی و پناهگاه موقت بدل گردید. چراغ علم در این سرزمین برای مدت طولانی خاموش ماند و این نهاد تاریخی، بهکلی به فراموشی سپرده شد.
با این حال، پس از سقوط رژیم طالبان در سال ۲۰۰۱ میلادی و تشکیل دولت جدید تحت حمایت جامعهٔ بینالمللی، بار دیگر امیدها برای احیای دانشگاه کابل زنده شد. در سال ۲۰۰۲ میلادی و پس از سالها تعطیلی، نخستین صنفهای درس دوباره تشکیل شد و بسیاری از استادان مهاجر، به میهن بازگشتند تا در بازسازی علمی کشور سهیم باشند. تا سال ۲۰۱۱میلادی، دانشگاه کابل توانست حدود هفت هزار دانشجو را در رشتههای مختلف جذب کند که نزدیک به ۱۷۰۰ نفر از آنان را دانشجویان دختر تشکیل میدادند و این، نشاندهندهٔ عزم جامعه برای بازگشت به روزهای باشکوه بود. اما این بازیابی، با چالشهای عظیم و بعضاً غیرقابل حل همراه بود؛ کمبود شدید استادان مجرب و فقدان نسل جدیدی از پژوهشگران، فقدان زیرساختهای کافی و ساختمانهای معیاری، وابستهگی مالی دانشگاه به کمکهای خارجی، ناامنی مداوم، ترورهای هدفمند استادان و دانشجویان، همه دستبهدست هم دادند تا این نهاد نتواند به جایگاه تاریخی خود بازگردد. با این همه، دانشگاه کابل همچنان در حافظهٔ تاریخی این سرزمین، نه فقط به مثابهٔ یک مؤسسهٔ آموزشی، بلکه بهعنوان نمادی از امید، تلاش برای پیشرفت، و عرصهای برای رویارویی گفتمانهای گوناگون باقی مانده است.
داستان این دانشگاه، روایت انسانهایی است که در روشنترین و تاریکترین روزگاران، به قدرت دانش برای تغییر سرنوشت یک سرزمین ایمان داشتند و با تمام وجود، برای اعتلای فرهنگ و تمدن در این دیار کهن کوشیدند؛ نهادی که روزی مهد روشنفکری بود و سپس در آتش جنگها سوخت، اما هرگز از خاطرهها و دلهای مردم این سرزمین محو نشده است و میراث ماندگار آن، یعنی هزاران دانشآموخته و نخبه، همچنان در گوشه و کنار جهان، یادآور روزگارانی هستند که کابل، پایتخت علم و فرهنگ آسیا بهشمار میرفت.
با همهٔ این تلاشها و امیدواریهایی که در سالهای نخستینِ پس از سقوط طالبان شکل گرفت؛ واقعیت تلخ این بود که زخمهای عمیق وارده بر پیکرهٔ دانشگاه کابل، التیامپذیر نبود و هر گامی که به سوی بازسازی برداشته میشد، با مانع جدیدی روبرو میگردید.
در طول دو دهه حضور بینالمللی و حکومت جمهوری اسلامی افغانستان (۱۳۸۰ تا ۱۴۰۰ خورشیدی)، دانشگاه کابل اگرچه توانست حیات علمی خود را از سر بگیرد و بار دیگر به مرکزی برای گردهمایی دانشجویان از سراسر کشور تبدیل شود، اما هیچگاه نتوانست به عظمت و اعتبار علمی دوران طلایی خود یعنی دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ خورشیدی، دست یابد. از یکسو، نسل طلایی استادان یا از دنیا رفته بودند یا در گوشهوکنار جهان به کهنسالی رسیده بودند و نسل جدیدی که بتواند جای خالی آنان را پر کند، به دلیل سالها جنگ و تعطیلی نظام آموزشی، هرگز شکل نگرفته بود و از سوی دیگر، منابع مالی اختصاص یافته به دانشگاه، چه از سوی دولت مرکزی و چه از سوی کمکهای بینالمللی، هرگز کافی نبوده و عمدتاً صرف بازسازی فزیکی ساختمانهای تخریبشده میشد و کمتر به تقویت زیرساختهای پژوهشی، تجهیز آزمایشگاههای پیشرفته، یا تأمین کتابخانههای دیجیتال و منابع علمی روز دنیا توجه میگردید.
با این حال، در همین سالهای پرچالش نیز دانشگاه کابل توانست نقشی بیبدیل در تربیت نسل جدیدی از پزشکان، مهندسان، وکلا، معلمان و پژوهشگران ایفا کند که بسیاری از آنان، در شرایط سخت اقتصادی و امنیتی، با عشق به علم و دانش، راهی این دانشگاه میشدند و از میان آنان، دخترانی بودند که با حضور پررنگ خود در صنفهای درسی، نشان میدادند که زنان افغانستانی هرگز آرمان تحصیل و پیشرفت را فراموش نکردهاند و حضور آنان در سالنهای درس و کتابخانهها، به مدد تلاشهای بیوقفهٔ استادان و مسوولان وقت، به بخشی از هویت جدید دانشگاه تبدیل شده بود و این، شاید یکی از بزرگترین دستاوردهای دوران بازسازی بود که امید به آیندهٔ روشنتر را در دل بسیاری زنده نگه میداشت.
اما تلخترین و ناگوارترین فصل از تاریخ این دانشگاه کهن، با تحولات ناگهانی تابستان ۱۴۰۰ خورشیدی (آگست ۲۰۲۱ میلادی) و بازگشت مجدد طالبان به قدرت رقم خورد. درست در زمانی که بسیاری از دانشجویان و استادان در تدارک آغاز سال تحصیلی جدید بودند و برخی از پژوهشگران جوان، پروژههای تحقیقاتی خود را در مراکز علمی پیشرفتهٔ خارج از کشور پیگیری میکردند، فروپاشی نظام جمهوری و سقوط کابل، دانشگاه را بار دیگر در ورطهای از ابهام و ناامیدی فرو برد. در روزهای اولیهٔ تسلط طالبان بر کابل، هراس و وحشت عجیبی در میان استادان و دانشجویان، بهویژه زنان و دختران، حاکم شد و بسیاری از آنان که دههها برای رسیدن به درجهٔ استادی یا دریافت مدرک تحصیلی تلاش کرده بودند، یکباره خود را در برابر چشماندازی مبهم و ترسناک یافتند. هرچند رهبران طالبان در ابتدا وعده دادند که نظام آموزشی تغییر نخواهد کرد و دختران و زنان نیز میتوانند به تحصیل خود ادامه دهند، اما این وعدهها دیری نپایید که به تدریج با محدودیتهای فزاینده و بستهشدن درهای دانشگاه به روی دانشجویان دختر، به کلی نقض گردید و عملاً بزرگترین و مهمترین دستاورد یک قرن تلاش برای آموزش عالی زنان در افغانستان، در عرض چند ماه، به تاریخ پیوست. در دسامبر سال ۲۰۲۲ میلادی (آذر ۱۴۰۱ خورشیدی)، طالبان بهطور رسمی تحصیل دختران در دانشگاهها را ممنوع اعلام کردند و دانشگاه کابل که روزگاری نماد حضور افتخارآمیز زنان در عرصهٔ علم و دانش بود، یکباره به محیطی کاملاً مردانه و تکجنسیتی تبدیل شد و هزاران دختر دانشجو که با عشق و امید در این راه قدم گذاشته بودند، از حق مسلم خود برای ادامه تحصیل محروم گشتند و این ضربهای بود که پیکر نحیف دانشگاه را بیش از هر بمباران و ویرانی فزیکی، آزرد و روح علمی آن را نشانه رفت.
بسیاری از استادان برجسته که هنوز در کشور باقی مانده بودند، به ناچار یا از کار برکنار شدند یا خود تصمیم به ترک وطن گرفتند و بار دیگر، مانند دههٔ ۱۳۶۰ خورشیدی، موج جدیدی از فرار مغزها آغاز شد؛ متفکران و پژوهشگرانی که هر یک سرمایهٔ گرانبها برای این سرزمین کهن بودند، راهی کشورهای همسایه و اروپا و آمریکا شدند تا در غربت، به جای این دانشگاهِ در بندمانده، به تدریس و تحقیق ادامه دهند و بدین ترتیب، دانشگاه کابل که شاهد بزرگترین رویدادهای تاریخی این سرزمین بوده است، برای سومین بار در یک قرن اخیر، در گرداب سیاست و تعصب، قربانی شد.
در کنار این محدودیتهای سنگین بر آموزش زنان، فشارهای ایدئولوژیک بر محتوای درسها نیز بهشدت افزایش یافت و برنامههای درسی رشتههایی چون فلسفه، علوم سیاسی، ادبیات مدرن و هنر، بهکلی دگرگون یا حذف شدند تا با تفسیر تنگنظرانهٔ گروه حاکم هماهنگ باشند. کتابخانههای دانشگاه که بعد از سالها تلاش دوباره اندکی غنی شده بودند، یکباره مورد بازبینی و سانسور قرار گرفتند و هزاران جلد کتاب ارزشمند که میراث فرهنگی و علمی این مرزوبوم بودند، یا نابود شدند یا از دسترس دانشجویان و پژوهشگران خارج گردیدند.
فضای دانشگاه که روزگاری مملو از گفتوگوهای علمی، مجادلات فلسفی و مناظرات سیاسی سازنده بود، به فضایی خاموش و سرد تبدیل شد که در آن تنها صدای تدریس درسهای دینی و علوم شرعی به گوش میرسید و دیگر خبری از آن تکاپوی فکری و پویایی علمی که این دانشگاه را در سطح منطقه بینظیر ساخته بود، نبود. استادان باقیمانده نیز با حقوقی ناچیز و در فضایی آکنده از بیم و هراس، ناگزیر به تدریس موادی میپرداختند که توسط کمیتههای نظارتی طالبان تأیید شده بود و هر گونه پرسش یا نقد علمی که خلاف خط مشی رسمی تعریفشده باشد، میتوانست به قیمت جان یا آزادی آنان تمام شود.
با تمام این احوال، دانشگاه کابل هنوز در خاطرهها و دلهای مردم این سرزمین، جایگاهی رفیع و بیبدیل دارد. این دانشگاه، در بیش از نود سال حیات پرفراز و نشیب خود، نهتنها هزاران پزشک، مهندس، قاضی، دیپلمات، نویسنده، شاعر و هنرمند را به جامعه تحویل داده که هویت علمی و فرهنگی یک ملت را نیز رقم زده است. نامآورانی چون احمدعلی همایون، عبدالعظیمی، فیض محمد رهبر، محمود رئیسی، سیمین دانشور (که مدتی در این دانشگاه تدریس کرد) و بسیاری دیگر از مفاخر علمی و ادبی، سرمایههای گرانبهایی هستند که دانشگاه کابل به جهانیان معرفی کرده است. این میراث ماندگار، گواه آن است که در دل این سرزمین خسته از جنگ و بحران، همیشه عشق به دانایی و علم، چونان شعلهای خاموشنشدنی فروزان بوده است و هیچ قدرت و حاکمیتی، هرچند با زور اسلحه و تعصب، قادر به خاموش کردن این فروغ نخواهد بود؛ چرا که علم میراثی است که در جان انسانها و تاریخ یک تمدن ریشه میدواند و هر بار که به ظاهر شکست میخورد، بهشکلی دیگر در گوشهای از جهان، در اندیشهٔ یک محقق یا در تلاش یک دانشجوی مهاجر، بازتولید میشود.
اکنون، دانشگاه کابل در میان حصارهای امنیتی و محدودیتهای سنگین، به حیات نیمهجان خود ادامه میدهد و هنوز گروهی از استادان دلسوخته و دانشجویان پرشور، در چارچوب مقررات سختگیرانهٔ موجود، تلاش میکنند تا چراغ دانش را هرچند کمسو، روشن نگه دارند؛ اما پرسش اساسی که ذهن هر ناظر تاریخی را به خود مشغول میکند، این است که آیا این نهاد کهن، بار دیگر چون ققنوس از میان خاکستر برخواهد خاست و به جایگاه رفیع خود بازمیگردد یا این بار، تاریخ برای همیشه صفحهٔ خود را بر این فصل از تمدن افغانستان خواهد بست؟ پاسخ به این پرسش، بیگمان در گرو آیندهای است که هنوز در ابهام کامل به سر میبرد؛ اما آنچه مسلم است، این است که دانشگاه کابل، با تمام شکوه و رنجهایش، بخش جداییناپذیری از هویت تاریخی و فرهنگی این سرزمین است و هیچ سقوط و ویرانیای، نمیتواند جایگاه آن را در حافظهٔ جمعی مردم افغانستان و در تاریخ آموزش عالی جهان کمرنگ سازد.
این دانشگاه، شاهد روزهایی بوده که کابل، پایتخت علم و فرهنگ در شرق خوانده میشد و نیز روزهایی که کتابخانههایش سوخت و صنفهایش به پادگان نظامی بدل گردید؛ اما در تمام این فراز و نشیبها، دانشجویان و استادانش هرگز از عشق به دانایی دست نکشیدند و میراث گرانقدر آنان، یعنی علمی که در این نهاد پدید آمد، همچنان در گوشهکنار جهان، توسط فرزندان این مرزوبوم زنده نگه داشته شده و خواهد شد.
داستان دانشگاه کابل، داستان یک ملت است؛ ملتی که با وجود همه مصائب، هرگز نباید از یاد ببرد که روزگاری، در همین خاک، بزرگانی زیستهاند که نامشان تا ابد با علم و تمدن گره خورده است و همین نامها، سرمایهای است که میتواند الهامبخش فردایی بهتر باشد؛ فردایی که در آن، بار دیگر درهای این دانشگاه کهن، به روی همه فرزندان این خاک، فارغ از جنسیت و عقیده، گشوده شود و کابل، بار دیگر به شهری که در آن، علم و دانش، والاترین ارزش است، تبدیل گردد.

