1

Woman Profile
نویسنده: زهره حاجی‌زاده

نخستین بار که نام کتاب «جای خالی سلوچ» را شنیدم، خیلی تحت تأثیر آن قرار گرفته بودم و همان روز آن را به فهرست کتاب‌هایی که باید بخوانم اضافه کردم. حالا که کتاب را خوانده‌ام، اهمیت و تأثیر آن برایم بیشتر شده است. رنج، تنهایی و عشقِ موجود در این داستان، برای من شباهت زیادی به زندگی و روزهای سخت کشور خودم، افغانستان دارد. سرنوشت هاجر بیشتر از همه مرا به یاد دختران و زنان سرزمین خودم انداخت؛ او که مجبور می‌شود مسیری را بپذیرد که خودش انتخاب نکرده است. همین موضوع برای من بسیار دردناک بود. گاهی هنگام خواندن داستان، به این فکر می‌کردم که شاید برای هاجر، مرگ آسان‌تر از زندگی در کنار کسی بود که قدرش را نمی‌دانست و با او ظلم می‌کرد.

در میان آثار ادبیات معاصر ایران، «جای خالی سلوچ» یکی از ماندگارترین رمان‌های محمود دولت‌آبادی است؛ اثری که با زبانی واقع‌گرا و سرشار از تصویرهای بومی، زندگی خانواده‌ای روستایی را پس از ناپدید شدن مرد خانه به تصویر می‌کشد. اما آنچه این رمان را از یک داستان خانوادگی فراتر می‌برد، پرداخت عمیق آن به مفهوم «غیبت» و تأثیر آن بر سرنوشت انسان‌هاست. محمود دولت‌آبادی بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک، طی ۷۰ روز جای خالی سلوچ را خلق کرده است. به گفته‌ی خود دولت‌آبادی، او داستان را هنگامی که دوره سه ساله حبس را می‌گذراند در ذهنش پرورانده بود.

سلوچ، شخصیت اصلی رمان، در همان آغاز داستان ناپدید می‌شود؛ اما نبود او بیش از حضورش بر روایت سایه می‌اندازد. بار زندگی بر دوش همسرش، «مرگان»، می‌افتد؛ زنی که با وجود فقر، فشارهای اجتماعی و دشواری‌های معیشتی، برای حفظ خانواده و کرامت خود مبارزه می‌کند. مرگان در این رمان تنها یک شخصیت داستانی نیست، بلکه نمادی از استقامت و مقاومت زن ایرانی در برابر سختی‌های زندگی است.

در روستای زمینج، مرگان روزی از خواب بیدار می‌شود و متوجه می‌شود که همسرش، سلوچ، رفته! مرگان و سه فرزندش، عباس، اَبراو و هاجر را تنها گذاشته. مرگان به هر دری می‌زند برای پیدا کردن سلوچ، اما خبری نیست. بعد از رفتن شوهرش، تازه عشق عظیمی که به همسرش داشت را حس می‌کند! و در نهایت درماندگی، چهارگوشه زندگی خود و فرزندانش را می‌گیرد و به هر سختی که است ادامه می‌دهد.

«تو زنی، گریزی از این نیست. و مادری، گریزی از این هم نیست.»

هاجر، عباس و اَبراو قربانیان تلخی‌های زندگی:

در «جای خالی سلوچ»، هاجر یکی از شخصیت‌هایی است که سرنوشتش نشان می‌دهد چگونه تصمیم‌های دیگران می‌توانند زندگی یک انسان را تغییر دهند. هاجر، دختری حدود ۱۲ساله به‌زور به مرد میانسال و زن‌دار به نام علی گناو داده می‌شود و این ازدواج بیشتر از آنکه انتخاب خودش باشد، نتیجه فشار و شرایط اجتماعی است. زندگی او تصویری از زنانی است که در جامعه سنتی، اختیار چندانی برای انتخاب مسیر زندگی خود نداشتند.

عباس نیز از شخصیت‌هایی است که گذر زمان و سختی‌های زندگی بر او اثر می‌گذارد. او در مسیر داستان با مشکلات و فشارهای زیادی روبه‌رو می‌شود و در نهایت، هنگام شتربانی با شتری خشمگین روبه‌رو می‌شود و برای نجات جانش به داخل یک چاه متروکه پناه می‌برد و در چاه با مارها روبه‌رو می‌شود و تا زمان نجات ترس شدیدی را تحمل می‌کند. او پس از نجات دیگر همان عباس قبلی نیست؛ از نظر جسمی و روحی فرسوده و زمین‌گیر می‌شود و موهای سر و ابرویش یک‌باره سفید می‌شوند و مدت طولانی سکوت اختیار می‌کند. پیر شدن ناگهانی عباس را می‌توان نمادی از سنگینی رنج و فرسودگی انسان در برابر شرایط سخت زندگی دانست.

ابراو هم یکی از شخصیت‌های مهم رمان است. او در کنار مادر و خواهر و برادرش، سختی‌های زندگی پس از ناپدید شدن سلوچ را تحمل می‌کند. فقر و مشکلات زندگی باعث می‌شود ابراو زودتر با سختی‌های روزگار روبه‌رو شود. ابراو نشان می‌دهد که در دنیای «جای خالی سلوچ»، فقر و مشکلات زندگی روی همه اعضای خانواده اثر می‌گذارد. او با وجود این سختی‌ها، به زندگی ادامه می‌دهد و بخشی از امید خانواده به آینده است.

دولت‌آبادی از طریق همین شخصیت‌ها، تنها یک داستان خانوادگی تعریف نمی‌کند؛ او جامعه‌ای را نشان می‌دهد که در آن انسان‌ها گاهی مجبورند بهای تصمیم‌هایی را بپردازند که خودشان در گرفتن آن نقشی نداشته‌اند. شاید یکی از تلخ‌ترین ویژگی‌های رمان همین باشد: اینکه بسیاری از شخصیت‌ها بیش از آنکه سرنوشت خود را انتخاب کنند مجبور به تحمل آن هستند.

مرگان و هاجر؛ روایتی از عشق و رنج:

در «جای خالی سلوچ»، عشق فقط یک احساس ساده و رمانتیک نیست؛ بیشتر با دلبستگی، فداکاری، انتظار و رنج گره خورده است. عشق هاجر و مرگان دو شکل متفاوت از این مفهوم را نشان می‌دهد. عشق هاجر بیشتر با سرنوشت و انتخاب‌های محدود او پیوند دارد. هاجر در شرایطی قرار می‌گیرد که اختیار چندانی در تعیین آینده خودش ندارد و همین موضوع نشان می‌دهد که عشق در زندگی او نمی‌تواند به‌سادگی و آزادانه شکل بگیرد. سرنوشت او تلخیِ عشق و زندگی در جامعه‌ای سنتی را نمایان می‌کند. عشق مرگان به سلوچ اما عمیق‌تر و همراه با سال‌ها زندگی و تحمل سختی است. حتی وقتی سلوچ غایب می‌شود، جای خالی او در زندگی مرگان و خانواده باقی می‌ماند. مرگان علاوه بر دلتنگی، مجبور است بار زندگی و مشکلات خانواده را نیز به دوش بکشد. به همین دلیل عشق او را می‌توان عشقی آمیخته با وفاداری، رنج، مسئولیت و انتظار دانست.

«عشق از آن رو هست، که نیست.

 پیدا نیست و حس می‌شود.

به رقص و به شلنگ‌اندازی وا می‌دارد.

 می‌گریاند.

 می‌چزاند.»

در واقع، دولت‌آبادی نشان می‌دهد که عشق در این رمان همیشه به خوشبختی نمی‌رسد؛ گاهی عشق با فقدان و رنج همراه است و انسان را در برابر سختی‌های زندگی مقاوم‌تر می‌کند.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های رمان، زبان آن است. نویسنده با بهره‌گیری از واژگان و لحن بومی، فضایی زنده و باورپذیر خلق می‌کند که خواننده را به دل روستا و زندگی شخصیت‌ها می‌برد. این زبان، علاوه بر زیبایی ادبی، هویت فرهنگی اثر را نیز برجسته می‌سازد.

«جای خالی سلوچ» تنها روایت یک خانواده نیست؛ بلکه داستان انسان‌هایی است که با فقدان، تنهایی، امید و بقا دست‌وپنجه نرم می‌کنند. به همین دلیل، این رمان پس از گذشت سال‌ها همچنان یکی از مهم‌ترین آثار ادبیات فارسی به شمار می‌آید و هر بار خواندن آن، دریچه‌ای تازه برای فهم جامعه، انسان و مفهوم مقاومت می‌گشاید.

برش از کتاب:

«گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه كردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق مى‌جوشد، بى‌آنكه ردش را بشناسى. بى‌آنكه بدانى از كجا در تو پيدا شده، روييده. شايد نخواهى هم. شايد هم بخواهى و ندانى. نتوانى كه بدانى.» ( ص، ۱۹۹)

کتابی که خواندنش برایم تجربه‌ای متفاوت و فراموش‌نشدنی بود.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *