
ترس چیز عجیبی است. پای این کلمه که به میان بیاید، دل آدم میلرزد.
تا بخواهی با قلم، چند خطی روی کاغذی بنویسی که پنج سال است بوی قلم را حس نکرده و ندیده، بلافاصله پدر با صدای بلند فریاد میزند:
«دختر، نکنه باز اشتباهی کنی! آرام بنشین. تو را چه به نوشتن و حرف زدن در مورد سیاست و این و آن؟»
و صدای مهربان مادر از آن طرف میآید:
«جانِ مادر، با یک نفر و یک کاغذ و یک خط و یک قلم، چیزی تغییر نمیکند.»
و صدای خشمگین برادر:
«از خاطر تو اتفاقی بیفتد، روز خوبت را سیاه میکنم.»
بعد دستانت میلرزد، مغزت هنگ میکند، چشمانت شبیه قطرههای باران میبارد و آسمان دلت تیره و تار میشود.
آخر چه میتوانی بکنی؟ چه کاری میتواند از دستان ظریف و نازکت برآید، وقتی مردان با آن هیکل گنده، قد و قامت بلند و قدرت مردانهشان نتوانستند کاری بکنند؟
میترسی. چیزی شبیه کرمهای گرسنه مغزت را میبلعند. از شدت درد، خواب از پلکهایت میپرد. آنجاست که شبزندهداری آغاز میشود و تا صبح نزد خدایی که صدای ما را میشنود و میبیند بر ما چه میگذرد، زاری میکنی.
گاهی میترسی؛ میترسی اگر بنویسی، چیزی بشنوی، اذیتت کنند یا به تو آسیب بزنند. اگر از مکتب بگویی، از ازدواج اجباری، بیکاری، گرسنگی، ناداری و فقر، ظلم و جهالت، آزادی و زندگی، شاید نفست را هم بگیرند.
میترسی اگر به اتهام حرف زدن و بلند کردن صدا، وارد حبس آنان شوی؛ پدرت به دنبالت نیاید، مادرت کاری از دستش برنیاید و برادری نباشد که بخواهد پشتیبانت باشد و کنارت بایستد؛ برعکس، به خونت تشنه باشد، شبیه گرگ گرسنه منتظرت بماند تا به چنگت آورد و تکهتکهات کند.
از عزت و آبروی خودت میترسی. میترسی بگویند: «دختر فلانی زندانی شد، به حوزه برده شد و خدا میداند سالم باشد یا نه.»
نمیگویند به خاطر چادرش بوده، حجابش یا ماسکش؛ میگویند: «زنا کرده، فرار کرده یا با پسری در خیابان قدم میزده، در رستوران غذا میخورده و گیرش آوردهاند.»
در حالی که ما اینجا محکوم به حبس ابد هستیم؛ ما در خیابانی گم شدهایم که روزی آدرس کوچه و پسکوچههایش را برای رهگذران میگفتیم.
اما من وقتی به آینه نگاه میکنم، ترسی در چشمانم نیست. دستانم وقتی مینویسم نمیلرزد. قلبم نمیترسد.
من برای نوشتن حقیقتی که رویش پرده کشیدهاید، از این و آن و از «نهی از منکر» نمیترسم. از چوبدست پدر، مشت برادر و حرف هر مرد و نامرد نمیترسم.
مینویسم از کتابی که هرگاه از کنار کتابفروشی عبور میکنم، صدایم میزند. بویش دلم را تنگ میکند و در هوایش نفس میکشم. به صفحههایی که به سویم ورق میخورند و صدایم میکنند، خیره میمانم. میبینم چقدر دلش برای ما دخترانی که شبها هنگام خواندن، لابهلای صفحههایش گم میشدیم و پلکهایمان روی هم میرفت و در عالم خواب فرو میرفتیم، تنگ شده است.
مینویسم از مکتب؛ مکتبی که دیگر صدای پای دختران در دهلیزهایش نمیپیچد، خندههایشان خاموش شده و ردپایشان نیست.
مینویسم از آرزوهایی که آرزو ماندند و برای تکتک ما حسرت شدند.
مینویسم از میز و چوکیای که رویش را خاک پوشانده و از تختهای روی دیوار که صدای تباشیر ما در صنف، در آن سکوت کرده است.
من از دختری مینویسم که آرزو داشت داکتر شود، اما با بسته شدن دروازههای دانشگاه، خود را به دار آویخت و با حسرت، دار فانی را وداع گفت.
و از هزاران دختری که بیسرنوشت ماندند، ازدواج کردند و شبیه مردههای متحرک و پروانههای زخمی هر سو پرسه میزنند و در آخر، به گوشهای پناه میبرند تا از دید همه محو شوند.
من از پسری مینویسم که اثر انگشت همجنس خودش را برای ریش و مویش روزها با خود هر طرف برد و هزار بار با دیدن خودش در آینه، مرد و زنده شد.
من از بحث سیاسی و مرگ نه، از این میترسم که روزی خواهرم نزد یک مرد برای ولادت برود و همینطور خودم.
از این نمیشود چشم پوشید که زنِ باسواد نمیترسد، خاموش نمیماند، ظلم را نمیپذیرد، بردگی نمیکند و هرگز حکومتی را که در آن حق آزادی، زندگی، تحصیل و کار را ندارد، قبول نمیکند.
و اینجاست که باید از زنِ باسواد و تحصیلکرده و از دختران باسواد ترسید.
و من حکومتی را که در آن حق آزادی، تحصیل و کار نداشته باشم، نمیپذیرم!
خدایم برایم قدرت و اجازهٔ خواندن و نوشتن را داده است. این را نمیتوانند از من بگیرند.
حالا اگر ده سال دیگر هم این ۱۵ اگست تکرار شود و ما ده سال دیگر هم در قید باشیم، باز هم به فردا و پایان این ظلم ایمان داریم.
۱۵ اگست، برای شماهایی که به نام اسلام ما را محکوم کردهاید، مبارک!
اما برای ما، این تاریخ با فرارسیدنش زخمهایمان را تازه میکند. به یاد خاطرات شیرینمان اشک میریزیم. برای ما یک ماتم است؛ تاریخ استقلال شما و حبس ما.
به انتهای این روزهای سیاه ایمان دارم و من شاهد آزادی کشورم خواهم بود.


دیدگاه وجود ندارد