
من باز هم فیلم مستند «خانه سیاه است» را دیدم. میخواستم یک قسمت فیلم را مثل شاهبیت یک شعر یادداشت بگیرم و در موردش بحرفم؛ اما تمام صحنهها و قسمتهای مستند طوری بودند که میبایست به عنوان یک غزل کامل، گذاشته شوند.
مستند «خانه سیاه است» را نخستین بار چند سال قبل دیده بودم، زمانی که تازه فروغ را کشف کرده بودم و شعرهای او را خوانده بودم. آن زمان کنجکاو شخصیت، شعر و دنیای هنری او شده بودم و رفته بودم دنبال کارهای هنری او. یکی از آن کارهایی که آن زمان از فروغ دیدم، همین مستندی بود که توسط او کارگردانی شده بود.
من به یاد ندارم که آن زمان با دیدن مستند نامبرده چه حسوحالی داشتم، اما حسوحال امروزم را تا قبل از این که باز هم فراموش کنم، یادداشت گرفتم.
مستند «خانه سیاه است»، واقعن قصهٔ یک خانهٔ سیاه و آدمهای سیاهبخت است که غم و اندوه واقعی آن آدمهای طرد شده و جریان اندوه و ناامیدی آنها را در بیست دقیقه و چند ثانیه روی پرده سینمایی آوردهاند.
روزمرگی و زندهگی طردشدهها را طوری روی پرده سینمایی آوردهاند که گویا جذامبودن یک نقص مادرزادی بوده و آنها با همان شکل و شمایل یک جذامی به دنیا آمده و با آن خو گرفته اند. خو گرفتن با درد و اندوه و بدتر از اینها، خو گرفتن با طردشدن، چقدر عذابدهندهاست، من نمیدانم.
فقط به نوعی آن حس طردشدهگی را شبیه یک رشتهٔ باریکی که میتواند در وجود هر کسی ریشه بدواند، حس میکردم و گاهگاهی درک میکردم که طردشدن یعنی چه؛ چون من هم به واسطهٔ همین اجتماعی که بخشی از آن هستم، طردشدهام.
درد، اندوه، بیماری و هزار و یک بلای دیگر در میان تمام موجودات زنده مشترک است و احتمالن هیچ موجود زندهیی فارغ از اینها نیست؛ با اینحال گاهگاهی حس میکنم که یک آدم در یک سرزمین شرقی نسبت به سایر آدمها بیچارهتر است. شاید هم این حس من به خاطر شرقی بودنم باشد که اندوه خودم را ژرفتر و باارزشتر میدانم.
در این مستند، هیچ چیزِ غیر واقعی ندیدم و برای همین هم نمیتوانستم این مستند را جدا از واقعیتهای یک زندهگی اجتماعی و معمولی بدانم. همهٔ آنچه که دیدم واقعیت محض بود؛ حالت اسفبار کودکها، زنها، مردها و پردههای سیاه و سفید زندهگی، تقلا برای یادگیری، تقلا برای سلامتی و حتا تقلا برای زیستن، تمام اینها واقعیتهای عذابدهندهٔ یک زندهگی انسانی است.
در قسمتی از مستند، فروغ فرخزاد شعری از خودش را میخواند که گفته: «مثل آب ریخته شدهام و مثل آنانی که از قدیم مردهاند و بر مژگانم سایهٔ موت است، بر مژگانم سایهٔ موت است.» بر مژگان همه آدمهای این مستند سایهٔ موت است، یک سایهٔ همیشهگی و جدانشدنی و ابدی.


دیدگاه وجود ندارد