
فیلم «چاپانداز» به کارگردانی «صدیق عابدی»، از آثار نوستالژیک و محبوب سینمای افغانستان است که با تمرکز بر فرهنگ غنی مناطق شمال افغانستان و بازیهای محلی ساخته شده است. در این فیلم با ظرافت خاصی به نمایش رسمورواجهای محلی مانند مراسم خواستگاری، عروسی و بازیهای اصیل افغانستان، از جمله چاپاندازی ( بزکشی)، پرداخته است.
فیلم چاپانداز برای بسیار از مخاطبان افغانستانی، به ویژه نسلهای گذشته، یادآور خاطرات دوران کودکی و ارتباط عمیق با هویت ملی است. این فیلم در میان مردم به عنوان اثر صمیمی، روایتگر عشق پاک و بازتابدهندهٔ زندهگی روستایی شناخته میشود.
در زمانهای قدیم، عشقها بیتوقعتر و عمیقتر بودند. آدمها برای یک نگاه، سالها صبر میکردند. رابطههای عاطفی شبیه نور خورشید، خاموشنشدنی بودند. کسی را که دوست داشتی، نامش را مثل دعا نگه میداشتی. قدیمها، دلها زود وابسته میشدند؛ چون سادهتر و پاکتر بودند.
مادرم میگوید که در آن زمان، عشق بیشتر در سکوت زندهگی میکرد و مردم برای رسیدن به معشوق، کوه و بیابان را تحمل میکردند و یک دستمال یادگاری، اندازهٔ کل جهان ارزش داشت و عاشقها شبها زیر نور ماه پیر میشدند. نامهها بوی دلتنگی میدادند و عاشقان، نام معشوق را روی دیوار دلشان مینوشتند.
عشقهای قدیم با وفاداری معنا میشد. آدمها کمتر میگفتند «دوستت دارم»، اما بیشتر ثابت میکردند و همچنان انتظار، بخشی از عشق بود. نگاهها از هزار جمله عمیقتر بودند. معشوق را مثل آیهای از قرآن حفظ میکردند. عشق آن زمان آهسته وارد قلب میشد. دلها کمتر بازیچه بود و عاشق شدن نجابت داشت. بعضی عشقها فقط با یک سلام آغاز میشدند.
در فیلم چاپانداز یک گشواره اهمیت دارد. عاشقان بلد بودند برای هم بمانند. دوست داشتن معشوق از دور هم لذت داشت. عاشق شدن یعنی تحمل فاصلهها. شبهای قدیم پر از دلتنگیهای نجیب بود. عاشقها بیشتر دعا میکردند. دل شکستن آسان نبود. آنها غرور کمتری داشتند. آدمها در تمام عمر فقط یک نفر را دوست داشتند و میگفتند آن روزگار، عشق بوی نانِ تازه و چای داغ میداد.
دلتنگی، آرامآرام انسان را شاعر میکرد و زیر درخت چنار مینشستند و به یاد معشوقشان شعر میسرودند. نگاه معشوق، خستهگی دنیا را میبرد. آنان به قولهایشان حرمت داشتند و عشقشان شبیه عبادت بود. برای نگاه داشتن عشقشان تلاش میکردند.
همانطور که در فیلم دیدم، سهراب از اسپ میافتد و کمرش میشکند و دوستش، مراد، او را به جای دوری نزد طیب میبرد تا تداوی شود. صنوبر نیز به وسیلهٔ قاصد سراغ سهراب را میگیرد و با صبوری این دوری را تحمل میکند و به یاد سهراب به خدا نزدیک میشود. او نمیگوید که سهراب معیوب شده و دیگر به دردش نمیخورد.
در فیلم «چاپانداز»، قاصد فاصلهٔ میان سهراب و صنوبر را پر میکند. میگفتند عشقورزیدن یعنی انسانشدن. بعضی عاشقان هنوز در تاریخ زندهاند؛ همانند فرهاد و شیرین، لیلی و مجنون و امثال آنها. آنها برای ماندن تربیت شده بودند، نه برای رفتن.
کاش من نیز در آن زمانه میزیستم؛ زمانهای که عشق هنوز بوی صداقت میداد و آدمها طعم عشق خالص را با تمام جانشان میچشیدند. اما با اینهمه، هنوز آرزو دارم برای خودم در همین گیتی، چنین عشق پاک و انسانی را لمس کنم.
فیلم چاپانداز برای من فقط یک داستان نبود؛ یادآور خاطرات عشق کامل، ساده و عمیق است که انسان را میان دلتنگی، نجابت و احساس واقعی رها میکند.


دیدگاه وجود ندارد