نام اثر: «گِرنیکا»| هنرمند: پابلو پیکاسو

نام اثر: «گِرنیکا»| هنرمند: پابلو پیکاسو


Woman Profile
فرحناز حامد
نویسنده

به گمان من، «تقابل جنگ و روزمره‌گی» یکی از عمیق‌ترین و تراژیک‌ترین موارد مرتبط با زنده‌گی و روزمره‌گی در جریان جنگ است. جنگ قرار است همه‌چیز را ویران کند اما زنده‌گی عادت دارد که ادامه پیدا کند و همین ادامه‌یافتن زنده‌گی در جریان جنگ، هم بسیار شگفت‌انگیز است و هم بسیار هولناک.

در زمان جنگ، آدم‌ها هنوز در صف نانوایی می‌ایستند و نان می‌خرند، در آشپزخانه آشپزی می‌کنند و غذا می‌خورند، در کنج خانه‌ قهوه می‌نوشند و کتاب می‌خوانند و می‌نویسند، برای خوب‌شدن مادرشان غصه می‌خورند و دعا می‌کنند و حتی برای روزهای آینده برنامه می‌ریزند و امیدوار می‌باشند.

در یک سوی شهر ممکن است انفجار و سرکوب و حتی قتل عام صورت بگیرد اما در سوی دیگر شهر کسی سرگرم خریدن نان از نانوایی باشد، کسی مشغول آشپزی در آشپزخانه باشد، کسی درگیر قهوه و کتاب و نوشتن باشد، کسی درگیر غصه‌خوردن و دعاکردن برای مادرش باشد و کسی سرگرم برنامه‌ریزی برای روزهای آینده باشد. این هم‌زمانیِ امر «فاجعه‌بار» و امر «معمولی»، یک نوع تضادی می‌سازد که ذهن و ضمیر و قلب و تمام وجود آدم را آشفته می‌کند.

از سوی دیگر، شاید روزمره‌گی برای یک انسان «معمولی» در روزگار جنگ، نوعی مقاومت باشد. وقتی کسی در جریان جنگ، هنوز درخت مجنون‌بیدِ مقابل پنجرهٔ خانه‌اش را آب می‌دهد یا برای فرزندش قصه می‌خواند و یا حتی وقتی کسی برای معشوقه‌اش شعر می‌سراید، در واقع به جنگ اجازه نداده است که تمام جهان او را تسخیر کند. یعنی این‌طور که: زنده‌گی روزمره در جریان جنگ، یک‌قسم‌هایی دفاع از زنده‌گی و زیستن و انسانیت و انسان‌بودن است.

منتها این تقابل «جنگ» و «روزمره‌گی»، وجه تاریک‌تر هم دارد. گاهی انسان آن‌قدر به جنگ عادت می‌کند که صدای انفجار و بمب و سرکوب‌ها نیز بخشی از روزمره‌گی می‌شوند. در چنین وضعی، همان فاجعه‌ای که قبلاً واقعاً فاجعهٔ هولناکی بود، به قاعده تبدیل می‌شود. یعنی مرگ و ویرانی و نیستی و نابودی و خون‌باری آن‌قدر تکرار می‌شود که دیگر تمام آن «فاجعه‌های هولناک» عادی می‌شوند و عادی‌پنداری صورت می‌گیرد و این شاید دردناک‌ترین مرحله نیز باشد.

در تقابل میان جنگ و روزمره‌گی، وقتی به واژهٔ «جنگ» می‌رسم، نخستین نقاشی‌ای که دَم چشم‌هایم را می‌گیرد، نقاشی «گِرنیکا» اثر «پابلو پیکاسو»، نقاش معاصر اسپانیایی است که بمباران دهکدهٔ گِرنیکا در شمال اسپانیا توسط بمب‌افکن‌‌های آلمان نازی در سال ۱۹۳۷ میلادی و در خلال جنگ داخلی اسپانیا را به تصویر کشیده است.

نکته‌ای که باعث می‌شود نخست گرنیکا دَم چشم‌هایم را بگیرد، این است که در آن تقریباً هیچ نشانی از زنده‌گی روزمره باقی نمانده است. همه‌چیز به فریاد، آشفته‌گی، مرگ و فروپاشی و فرسوده‌گی تبدیل شده است: اسب زخمی، مادرِ کودک‌به‌آغوش، بدن‌های تکه‌تکه و نور خشن چراغ.

در مقابل، وقتی به واژهٔ «روزمره‌گی» می‌رسم، نخستین نقاشی‌ای که مقابل چشم‌هایم ظاهر می‌شود، نقاشی «زن شیردوش» اثر «یوهانس فرمیر» است که بین سال‌های ۱۶۵۶ الی ۱۶۵۸ میلادی کشیده شده است.

نکته‌ای که نقاشی زن شیردوش را در برابر چشم‌هایم ماندگار کرده، ساده‌گی بسیار دوست‌داشتنی و فوق‌العادهٔ آن است: زنی در آشپزخانه ایستاده و با تمرکز کامل شیر را در ظرفی می‌ریزد. حادثهٔ بزرگی رخ نمی‌دهد؛ هیچ قهرمانی و نبردی هم در کار نیست. اما ورمیر با جزئیات بسیار خوب و دقتی خارق‌العاده همین لحظهٔ عادی را به چیزی باشکوه تبدیل کرده است. یک‌قسم‌هایی، در نقاشی ورمیر زنده‌گی جریان دارد و ما جزئیات و روزمره‌گی‌های یک آدم را به خوب‌ترین شکل ممکن می‌بینیم.

یعنی این‌طور که اگر «گِرنیکا» برای من نماد جنگ باشد، «زن شیردوش» نماد زنده‌گی روزمره است؛ یادآوری این‌که بخش بزرگی از زنده‌گی انسان از همین لحظه‌های کوچک و تکراری ساخته شده است. وقتی جنگ رخ می‌دهد، نخستین چیزی که تهدید می‌شود همین صحنه‌ها و لحظه‌های ظاهراً بسیار بی‌ارزش و بی‌اهمیت‌اند: ریختن شیر در ظرف، دم‌کردن چای، خواندن کتاب، شنیدن موسیقی، آب‌دادن به درخت‌ها، قصه‌گفتن به کودک‌ها، زیستن و ادامه‌دادن به زنده‌گی و روزمره‌گی‌هایش.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند