
تا قبل از سقوط حکومت داکتر نجیب، حزبهای فراوانی با افکار چپ در افغانستان فعال بودند که بیشتر آنها با هم اختلاف نظر داشتند. از میان حزبهای متعدد چپ، صرف دو حزبِ طرفدار شوروی سابق، لنینیستها، در واقع استالینیستها (خلق و پرچم) توانستند بیشتر از یک دهه حاکم افغانستان باشند. حاکمان خلقی و پرچمی، به سلاخی دیگر حزبها پرداختند و به چپ و راست رحم نکردند. هر که مخالف انقلابِ بزرگی که در افغانستان انجام داده بودند، قد علم میکرد، قد و علمش را قلم میکردند. و این حماقت سیاسی، هرگز این توان را نداشت که حاکمیت آنها را دایمی کند یا به آرمانهایشان تحقق ببخشد؛ آرمانهایشان هم چند شعاری بود که از خارج وارد کرده بودند. موضعگیریشان در برابر مردم و سایر حزبها، فقط کار را برای خودشان سخت میکرد و فضا را برای زندهگی مردم تاریک میساخت. در این گیرودار، مردم به حدی از دست انقلاببازی و ضد انقلاببازی و بگیروببندِ حکومت به تنگ آمده بودند که کوچکترین خبر برای از میان برداشتن این رژیم را به فال نیک میگرفتند یا خود پیرامون این میاندیشیدند که چگونه از این همه تظاهر به دموکراتیکبودن و انقلابیبودن خلاص شوند. آن زمان، انگیزههای مختلفی برای تشکیل حزب وجود داشت؛ موجودیت اختلافهای فکری میان خود کمونیستها، حضور نظامی شوروی در افغانستان، تنگنظریهای حاکمان کمونیست در برابر افکار عامه و… هر چیزی باعث شده بود تا چند همفکر، فکر خود را از دیگران جدا سازند و حزبی تشکیل دهند و به مبارزه برخیزند. این میان، جنگِ شدیدِ میان حزبهای راست و چپ بماند سر جایش که قصهٔ آن دلخونکننده است.
«بیبادبان»، داستانیست که به انگیزهٔ شکلگیری حزبها و علت نابودی حزبهای سیاسی افغانستان، مخصوصاً حزبهای میانهرو پرداخته است. البته برخی از حزبهایی که اندیشههای آتشینتر و زبانی سرختر داشتند یا به جنگ چریکی با حکومت وارد شدند، در همان آغاز نابود گردیدند؛ حکومت امین به هیچ فرزانهای که تهمت ضد انقلابیبودن بر پیشانیاش مُهر میشد، رحم نکرد. امین یا جنون کشتن داشت، یا حماقت سیاسیاش چنان ایجاب کرد تا بیمحاسبه به کشتار بپردازد. اما بودند بعضی از حزبهای دیگری که با نابودی حکومت نجیب و روی کارآمدن حکومت مجاهدین، بیسروصدا نابود شدند و اثری از آنان نماند. چرا چنین شد؟ چرا دیگر در افغانستان یا خارج از افغانستان، کمونیستها حزبی تشکیل ندادند؟ در بسیاری کشورها هنوز کمونیستها حزب دارند یا حتی در برخی از کشورها روی قدرت هستند و در بعضی از کشورها هم از حزبهای تاثیرگذار روی مسایل سیاسی میباشند. در افغانستان چگونه شد که این حزببازیها به یکبار خوابید؟
شفیق نامدار، در یک داستانی که طنزی آرام و نیشخندی نرم به همراه دارد، این مسأله را از دیدگاه خودش روشن ساخته است که برای من هم قابل قبول بود.
راوی داستان، فرزند یک تاجر است که در مزار شریف زندهگی میکند. در زمان حاکمیت حزب دموکراتیک خلق افغانستان، تاجر یا سرمایهداربودن خود به نحوی جرم بود؛ چون به نحوی از انحا، تبلیغ امپریالیسم میشد و حکومت میکوشید تا به تاجرها و سرمایهدارها مشکل خلق کند یا دوسیهای به پایشان ببندد و کارشان را به اعدام بکشاند. اگر هم زیاد خُلقشان تنگ میشد، بیسروصدا طرف را برمیداشتند و به زندان پلچرخی برده، نیستونابودش میکردند.
راوی داستان، به همراه برخی از دوستانش حاضر نمیشود که منحیث «پیشآهنگ» انتخاب شود و بعدها در جوانی هم حاضر نیست تا فورم عضویت حزب دموکراتیک خلق را خانهپُری کند؛ چون برادر راوی که سابقهٔ سیاسی داشته و زندان پلچرخی را تجربه کرده و از آن جان سالم به در برده است، به برادرش میفهماند که چگونه از عضوشدن در حزب دموکراتیک خلق افغانستان، سر باز زند. از سوی دیگر، پدر نیز به فرزندانش میفهماند که در صنف و در هیچجا به هیچ وجه نباید در مورد وضع اقتصادی فامیل چیزی بگویند، بلکه تظاهر به فقر کنند تا مزاحمتی به فامیل ایجاد نشود. این عدم عضویت در حزب و نپذیرفتن پیشآهنگی، باعث میشود که یکی از استادهای صاحب صلاحیت حزبی در مکتب که بروت انقلابی دارد، به او و رفیقش بدگمان شود. بالاخره کسی به آن استاد حزبی که بروت انقلابی دارد، جاسوسی میکند که فلانی (راوی داستان) به فلان دلایل ضد انقلاب است. این میشود که استاد بروتی، راوی و رفیقش را لتوکوب میکند… این وضع در مکتبهای آن زمان، واقعاً بوده و شاگردهای مکتب را وادار به اشتراک در جلسهها میکردند. مادرم قصه میکند که در زمان ترهکی و امین و کارمل و نجیب، آنقدر جلسههای سازمانی زیاد بود که شاگردها هفتهای چندین روز، مشغول آن میبودند و از درس چندان خبری نبود. تکریم و بزرگداشت از حزب و انقلاب کبیر حزب دموکراتیک خلق افغانستان، مهمتر از درس و همهچیز بود.
راوی به کنایه میگوید: «معلم بروتی، من و گرگعلی را میان خمچه پیچاند. حالا دیگر غضب شده بود… داشت ضد انقلاب را سرکوب میکرد.» (نامدار، ص: ۲۳) معلم بروتی، به دو شاگرد کم سنوسال مکتب تاخته است و آنها را شکنجه میکند تا به ضد انقلاب بودنشان اعتراف کنند. کنایه دارد این سخن که میگوید: «داشت ضد انقلاب را سرکوب میکرد.»
در ادامه، وقتی راوی بزرگتر شده و اگر اشتباه نکنم، در دور لیسه است، باز این ماجرا تکرار میشود. البته اینبار حق با منشی سازمان است؛ چون اینبار راوی واقعاً ضد انقلاب شده و علیه حکومت و انقلابِ قلابیاش طنز نوشته و در جریده هم نصب کرده است. روایت میکند: «منشی سازمان دیگر فرصت را از دست نداد و با یک حرکت انقلابی از موهایم گرفت، سرم را خم کرد و یکی دو مشت گرهکردهٔ انقلابی به تختهٔ پشتم کوبید.» (نامدار، ص: ۶۷) حرکت انقلابی و مشت گردهکردهٔ انقلابی، تمسخریست به کارکردهای انقلاب، انقلابی که بدون محکمه انسان میکشت، انقلابی که به هر زندهجانی مشکوک بود و از هر حرکتی مثل موش میترسید… .
باری، اصل ماجرا این است که راوی به همراه یک دوست دیگرش (به نام رهسپار) در دورهٔ لیسه تصمیم میگیرند تا حزبی بسازند که از هر نظر کامل باشد؛ حزبی بسازند که از هر اندیشهٔ بزرگ و مفید، بهره جسته باشد و بتواند تمام مردم را قانع بسازد و زیر یک چتر بیاورد. پس حزبی میسازند به نام «جما» (جوانان مبارز افغانستان). این دو شاگرد مکتب، کتاب میخوانند و افکار انقلابی را در سر میپرورانند و ورزش رزمی میکنند تا آمادهٔ مبارزه در میدان پیکار باشند. همچنین گرایشهایی هم به رهبر انقلاب چین دارند [نمیدانم یای همزهدار این کیبورد خدا شرمانده کجاست تا نام همان رهبر را بنویسم]. راوی داستان و رهسپار هنوز نوجوان هستند و خیالپرداز که کمکم شرایط سیاسی رو به تغییر مینهد. هر باری که تغییرات در اوضاع جهان رخ میدهد، آن دو نفر -که راوی رهبر حزب و رهسپار معاون آن است- کنگرهٔ حزب را تشکیل میدهند و در مورد اقدامات آیندهٔ خود صحبت میکنند. یکی از آرمانها این است که تظاهرات ملیونی را راه بیندازند. میخواهند یک ملیون انسان را در مزار شریف بشورانند، ولی وقتی در مورد جزییات فکر میکنند، میبینند که این کار شدنی نیست. مزار آن زمان هنوز شهر کوچکی است و یک ملیون انسان اگر جمع شوند، ممکن است در جریان روز هر کدامشان حداقل یکبار کنار سرک و زیر دیوار، رفع حاجت کند و بوی آن بسته شهر را به سر خواهد برداشت و این قسمی انقلابشان بدنام خواهد شد… .
کمکم شوروی سابق نیروهایش را از افغانستان میکشد. رهبران حزب جما (راوی و رهسپار) دوباره کنگرهٔ حزب را تشکیل میدهند و میگویند: بفرما، یکی از اهداف تشکیل حزب ما این بود که این اشغالگر را بکشیم. این که خودش در حال رفتن است، پس حالا چه برنامهای داریم که مردم را بتوانیم به حزب خود جذب کنیم و انقلاب ملیونی راه بیندازیم؟ دوباره با جروبحثهایی، به نتایجی میرسند و میبینند که هنوز جهان به آنها نیازمند است.
رفتهرفته، کار به جایی میکشد که حکومت وقت، اعلان میکند که مخالفهای سیاسیشان، میتوانند به پروسهٔ صلح بپیوندند. حکومت از مخالفهایش درخواست میکند که بفرمایند نظر بدهند و همکار و شریک حکومت شوند. بفرمایند، حتی حاکم شوند. بفرمایند، بیایند راهکار نشان بدهند که حالا بادار خودش به احتضار افتاده، ما معاش مامور و کارمندهای دولت را از کجا کنیم؟ بفرمایند راهکار نشان دهند که برق را از کجا بگیریم؟ وقتی راوی داستان و رهسپار (یگانه اعضای حزب جما) در برابر این پیشنهاد قرار میگیرند، به کلی شوکه میشوند. این دیگر چه سازیست که جهان در حال زدن است؟ حالا چه باید بکنند؟ اینها که میخواستند انقلاب بکنند و حکومت را براندازند اما حالا خود حکومت دست پیش کرده و میخواهد قدرت را تسلیمشان کند تا از تشویش شکم مردم خلاص شود. حالا این حزب وطندوست و غمخوار مردم (جما)، چه راهکاری دارد؟
حکومت کمونیستی، خود تسلیم روزگار شده است. از درِ دوستی درآمده است. حزب جما متحیر است که حالا که قرار نیست انقلابی صورت بگیرد، پس حزب به چه دردی میخورد؟ برود حکومت را به دست بگیرد؟ نه استغفرالله، این دیوانهگی است. سرانجام داستان با طنز تلخِ فروپاشی حزبی که میخواست تظاهرات ملیونی علیه حکومت راهاندازی کند، به پایان میرسد. معاون حزب (رهسپار) استعفایش را در چمن روضه به رهبر حزب پیشکش میکند و دوران پُرتوهمِ حزببازیها هم به پایان میرسد و افغانستان به یک دورهٔ تاریک و پر از بدبختی و تباهی فرو میرود.
.
بیبادبان را من چنین به زبان دیگر بیان میکنم: افغانستان، بستر مناسبی برای ساختن یک حزب کارآمد و درست بود؛ مهم نیست چپی باشد یا راستی، منتها حزبی میبود که اولویتش مردم و وطن میبود. در این بستر، این کشتی آرام، میتوانست بادبانی برای خودش داشته باشد و به مقصدی براند و برسد. اما به جای بادبان، هر کسی پارویی به دست گرفت و به جهت مخالفِ نفرِ پیشرویش پارو زد. زمانی که حزب دموکراتیک خلق افغانستان، حاکم شد؛ بهترین و مناسبترین زمان بود که این کشور میتوانست آباد شود. این که سرنوشت داوودخان چه شد، باشد سر جایش. اما اینها اگر یکپارچه و متحد میشدند و به جای کشتار و تندروی، عاقلانهتر به سیاست میپرداختند، نه لزومی میافتاد که پای شوروی به افغانستان کشیده و آبرویش بریزد، نه هم این همه مردم کشته شوند. میتوانستند از حکومت غنی و توانای شوروی که پشتشان ایستاد بود، نهایت استفاده را بکنند و افغانستان را در شرق، به یکی از قدرتهای درجهیک تبدیل کنند. اما این کشتی عزیز، دچار پاروبهدستانی شد که هر کدام ساز خود را زد و پاروی انسانی خودش را به کشور و آیندهٔ آن کرد. و آن عده حزبهایی هم که افکار کارساز و درست داشتند، آن قدر تعلل کردند تا طوفان رسید و حزبکها را با خود کشتی به باد داد.
بادبان، داستانیست سیاسی، و سیاست در همهجا برای ادبیات لقمههای طنزی مهیا میکند. پس هر کجا داستان سیاسی نوشته شود، طنزی هم میتواند باشد. بزرگترین طنزهای تاریخ، سیاسی هستند؛ چه نوشته شده باشند، چه نشده باشند.
من این اثر استاد نامدار را بیشتر از بقیه آثاری که از او خوانده بودم، پسندیدم. هم به خاطر موضوعی که برگزیده و هم به خاطر شیوهای که آن را مضمون ساخته است. سیاست افغانستان طی یک قرن گذشته، سزاوار طنزهای تلختر و گزندهتر از این است و بیبادبان هم چُندک محکمی از بهترین قسمت اجتماع افغانستان گرفته است: از قسمت روشنفکران آن، آنهایی که تحمل اندکترین اختلاف نظر را ندارند و اگر قهر مبارکشان بیاید، عاجل میروند پایگاه و بارگاه شخصی خود را میسازند. ما در تفرقهاندازی استادیم.
و سخن آخر: من امیدوارم این اثر چندینبار تجدید چاپ شود ولی بیشتر به این امیدوارم که در چاپ بعدی، ویراستار بتواند تمام کموکاستهای آن را بردارد. داستان اشتباه تایپی خیلی زیاد دارد. مشکلات دیگری هم دارد که من یادداشت کردهام و گزارشش را به خود نویسنده خواهم نگاشت.


دیدگاه وجود ندارد