
چند وقت پیش کل شهر پلخمری را به دنبال کتاب «شوهر آهو خانم» میگشتم اما نمیتوانستم پیدایش کنم. بالاخره یکی از روزهایی که گذرم به کابل افتاد، این کتاب را از یک رفیق پایتختنشین گرفتم و با شور و شعف فراوان بغل زدم و تا فرسنگها راه با خودم حملش کرده، بیدرنگ شروع به خواندن کردم. در جریان خواندن این کتاب، منِ خواننده لحظهبهلحظه از جایی به جایی و از فکری به فکری پرت میشدم و با فکرهای تودرتوی خودم کلنجار میرفتم و بار بار فکر میکردم که اگر روزی بتوانم علیمحمد افغانی، نویسندهٔ این داستان را ببینم، بیدرنگ از او میپرسم که عشق چیست؟ و معشوقه کیست؟ و اصلاً آیا عشق، که همیشه از آن به عنوان نیرویی برای تعالی انسان و رستگاری روح یاد میشود، میتواند آدم را تا مرز رذالت و سقوط اخلاقی هم بکشاند؟ آیا ممکن است آنچه به نام عشق شناخته میشود، در نهایت چیزی جز به رذالت کشاندن عاشق در راه معشوق نباشد؟ چونکه در کتابِ دستداشتهام، علی محمد افغانی راوی داستان زن و مردیست که من همین حالا، پس از تمام کردن این کتاب، هیچ تصویر خوبی از ایشان ندارم.
شوهر آهو خانم روایت زندگی خانوادهایست که ستونش سید میران، مردی بازاری و خوشنام، و قلبش آهو خانم، زنی صبور، نجیب و خانوادهدوست است. اما ورود هما، زن جوانی که رفتهرفته جای خود را در زندگی سید میران باز میکند، آرامش این خانواده را به هم میزند و داستان را وارد مسیر دیگری میکند.
داستان، بیش از آنکه فقط روایت یک عشق یا یک زندگی مشترک باشد، روایت انتخابهاییست که سرنوشت چندین انسان را به هم گره میزند؛ انتخابهایی که پیامدشان تنها دامن یک نفر را نمیگیرد، بلکه زندگی آهو خانم، فرزندانش، هما و حتی خود سید میران را نیز زیر و رو میکند. افغانی با حوصله و جزئیاتی مثالزدنی، فروپاشی تدریجی یک خانواده را پیش چشم خواننده میگذارد؛ فروپاشیای که آرام، نفسگیر و دردناک اتفاق میافتد. ( این کتاب در سال ۱۳۴۰ه.ش منتشر شد.)
شوهر آهو خانم، سید میران، مردیست که سالهای عمر را پشت سر گذاشته، اما از پختگی و استواریِ مردانگی بهرهای نبرده است. مردی که با بیارادگی و ضعف نفسی که از خود نشان میداد، ثابت کرد که یک انسان تا بینهایت میتواند سادهلوح و خام شود. و هما، زنی که من نمیدانم چطور نویسندهٔ داستان میتوانست «معشوقه» عنوانش کند، مصداق بارز این گفتهٔ مادرم بود که میگفت: «مرد را اگر به عرش هم میکشاند زن میکشاند و اگر به فرش هم…» و بیشک که هما، سید میرانِ سستعنصر را روز به روز به فرش کشانده بود.
تجربهٔ من از خواندن این کتاب این بود که متن، صفحه به صفحه، نفرتی فزاینده نسبت به هما و سید میران در وجودم خلق میکرد؛ نفرتی که از خودخواهی، ضعف، بیمسئولیتی و رنجی که بر دیگران تحمیل میکردند، سرچشمه میگرفت. هرچه پیشتر رفتم، بیشتر از مردهایی که زندگی چند همسری را انتخاب میکنند و زنهایی که آگاهانه حاضر میشوند همسر دوم مردی شوند، بیزار میشدم.
تمام مدتِ خواندن این کتاب، یک پرسش مدام در ذهنم تکرار میشد: آیا واقعاً میشود آنچه میان هما و سید میران جریان داشت را «عشق» نامید؟ هر بار که روایت، این رابطه را عاشقانه تصویر میکرد، بیشتر به تردید میافتادم. شاید هم برای همین بود که طی هشتصد صفحه، نتوانستم با هیچیک از این دو شخصیت ارتباط خوبی برقرار کنم. این داستان برای من، نه داستان عشق؛ بلکه داستان تقابل هوس، وظیفه و اخلاق بود. هر بار که سید میران باید میان مسئولیتش در برابر آهو خانم و فرزندانش و خواستهٔ دلش یکی را انتخاب میکرد، هوس بر وظیفهاش غلبه میکرد. و برای همین هنوز هم از خودم میپرسم: آیا میتوان نام عشق را بر چنین رابطهای گذاشت؟ چون عشق، دستکم باید آدم را به انسان بهتری تبدیل کند نه اینکه او را به سقوط اخلاقی و انحطاط بکشاند.
رویهمرفته، پس از اتمام این کتاب، دارم فکر میکنم که چقدر زیادند زنهایی که به سرنوشت آهو خانم و فرزندانش دچار شدند. و چه زیادند زنهایی، شبیه آهو خانم، که خشونت را از همنوعان خودشان(مثل هما)یشتر متحمل میشوند تا دیگران. و چه زیادند مردهایی که سراغ طمع و آز و شهوتشان رفته، خود و اطرافیانشان را به مفت میبازند.
در نهایت، اگر بخواهم شوهر آهو خانم را در یک جمله خلاصه کنم، برای من این کتاب بیش از آنکه داستان عشق باشد، داستان مسئولیتهای فراموششده، هوسهای مهارنشده و بهاییست که همیشه بیگناهترین آدمها برای انتخابهای دیگران میپردازند.


دیدگاه وجود ندارد