005 2

یادآوری: در این سلسله نوشته‌های پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

بهشته خرم
کاری از بهشته خُرَّم
با همکاری اشراق رازی

نخستین زنانی که در شاه‌نامۀ فردوسی نام برده می‌شوند، ارنواز و شهرناز اند. «ارنواز و شهرناز نام «خواهران رشک‌برانگیز» جمشید، پادشاه بزرگ پیشدادی است.  در برخی منابع از آن‌ها به عنوان دختران جمشید هم یاد شده است. نام ارنواز در اوستا به شكل “اَرِنَوَك” و نام شهرناز با ضبط “سَـنگهوك” ذكرِ می‌گردد.”بارتولمه” و “يوسنی” نام ارنواز را به‌صورت “اَرِنَـوَك و اَرِنَوَچ” آورده‌اند. بهار نيز “اروناز” را صحيح می‌داند. دربارۀ معنی ايـن نـام نيـز میان دانش‌مندان اتفاق نظر نيست. بارتولمه اين نام را «فراخواننده به نبـرد» و يوسـنی آن را «فر و شكوه» ترجمه كرده است. برخی از پژوهش‌گران نيز ارنواز را به معنی «آن كس كه سخنش رحمت می‌آورد» دانسته‌اند. ارنواز يا «اَرِنَوَك» مركب از «ارنۀ» اوستايی به‌معنی سزاوار و خوب و «واز» به معنی واژه، سخن و نيكوسخن است و آن كـس كـه سـخنش رحمت می‌آورد. کتاب‌های لغت نيـز در مـورد «سَـنگهوك» بـه ريـشۀ مشخـصی اشـاره نداشته‌اند. می‌توان از آنان به عنوان [دو تن از] مهم‌ترين زنان شاه‌نامه ياد كرد، چرا كه هر دو، مادران و در واقع ريشه‌های اصلی پادشاهان در سه امپراتوری بزرگ ايران، توران، و روم می‌شوند. (زواره‌ئيان، بی‌تا: 244-243)

      پیش از آن‌که به جایگاه، نقش‌آفرینی و اهمیت این دو قهرمان‌بانوی شاه‌نامه بپردازیم، بنگریم که فردوسی از آنان چگونه سخن رانده است و با چه روایتی این دو زن اسطوره‌ای را جاودانه ساخته است. باید گفت حضور ارنواز و شهرناز را در شاه‌نامه می‌توان از آغاز پادشاهی ضحاك تا ابتدای ظهور فريدون دید.

     زهرا مهذب در کتابش «داستان‌های زنان شاه‌نامه» داستان این دو زن از آیینۀ شاه‌نامه این‌گونه می‌آورد: «دو دختر زیبا و پاک‌دامن در حاشیۀ جنگ بین ضحاک با جمشیدشاه، به جرم وابستگی به خاندان جمشید به‌زور مزدوران ضحاك به اسارت گرفته و به شبستان وی برده می‌شوند تا ضحاک، آن نماد پلیدی‌ها، در کنار آن دو دمی آرام گیرد و بیاساید. بدین‌سان انواز و شهرناز ناخواسته هم‌دم ضحاک می‌گردند. [و همین نخستین باری است که فردوسی از این دو زن اسطوره‌ای یاد می‌کند]:

دو پاکیزه از خانۀ جمّشید

برون آوریدند لرزان چو بید

که جمشید را هر دو خواهر بُدند

سرِ بانوان را چو افسر بدند

ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز

دگر ماه‌رویی به‌نام ارنواز

به‌ایوان ضحّاک بردندشان

بدان اژدهافَـش سپردندشان

بپروردشان از رهِ جادویی

بیاموخت‌شان کژّی و بدخویی (خالقی، 1366: 55)

     ضحاك تازی برخلاف پدرش «مرداس»، دلی ناپاک داشت. [برای رسیدن به قدرت پدرش را کشت]، ستم پيشه کرد و آشوبی در زمین پدید آورد و چون با جمشید جنگید و بر جای وی بر تخت شاهی نشست، دست بیگانگان ستم‌گر بر ایران دراز شد و خود بر تاج و تخت شاه و هستی مردمان چنگ انداخت:

شده بر بدی دست دیوان دراز    

ز نیکی نبودی سخن جز به راز

شبی فرا می‌رسد که ضحالك در کنا ارنواز در کاخ پرشُکوه خویش خفته است. ضحاک خوابی هول‌ناك می‌بیند و سراسیمه بر می‌خیزد و فریادی بر می‌آورد که صد ستون کاخ به لرزه در می‌آید. ارنواز شگفت‌زده می‌پرسد تو را چه شده است!؟ در حالی که خوابگاهت ایمن است و هفت کشور به فرمانت و دد و دیو نگهبانت؛ از چه دلهره و هراس داری؟ چه خوابی دیده‌ای که این چنین لرزه بر پیکرت افتاده است؟

چنين گفت ضحاك را ارنواز     

كه شاها چه بودت نگویی به راز

كه خفته به آرام در خان خويش    

برين سان بترسيدی از جان خویش

زمين هفت كشور به فرمان توست  

دد و دام و مردم به پيمان توست

ضحاک به ارنواز می گوید که خواب دیده است از شاخ شهنشامان سه جنگی پدید آمدند و دوان نزد وی رفتند و یکی گرزه‌ای گاورنگ به سر او کوبید. (مهذب، 1374: 20-19)

به خورشيد رويان، جهان‌دار گفت  

كه چونين شگفتی بشايد نهفت

كه گر از من اين داستان بشنويد    

شودتان دل از جان من نااميد

به شاه گران‌مايه گفت ارنواز     

كه بر ما ببايد گشادنت راز

توانيم كردن مگر چاره‌ای            

كه بی‌چاره‌ای نيست پتياره‌ای

سپهبد گشاد آن نهان از نهفت    

همه خواب يك يك بديشان بگفت

ارنواز چون خواب ضحالك را می‌شنود نشانی از تزلزل در پایه‌های حکومت ضحاك درمی یابد. بدین‌رو او را تشویق می‌کند تا خواب خویش را به موبدان و پیش‌گویان بازگوید تا تعبیری درست گویند. شاید راهی بر وی گشایند. بدین‌گونه می خواهد تا راز خواب ضحاك آشکار گردد و مژدۀ سرنگونی او را همگان دریابند.

چنين گفت با نامور ماه روی      

كه مگذار اين را، ره چاره جوي

نگين زمانه ز اين تخت توست     

جهان روشن از نامور بخت توست

تو داری جهان زير انگشتری      

دد و مردم و مرغ و ديو و پری

ز هر كشوری گرد كن مهتران       

از اخترشناسان و افسون گران

پژوهش كن و راستی بازجوی           

سخن سر به سر موبدان را بگوی

نگه كن كه هوش تو بر دست كيست      

زمردم شمار ار ز ديو و پری‌ست

چو دانسته شد چاره ساز آن زمان        

 به خيره مترس از بدِ بدگمان

ضحاك سخن ارنواز را می‌پذیرد و موبدان را نزد خود می‌خواند و خواب هول‌نالك خویش رابه آنان می‌گوید تا تعبیری خوش کنند.

شه پرمنش را خوش آمد سَخُن             

كه آن سرو سيمين برافگند بُن

اما پیش‌گویان و موبدان که به راز خواب و سرنگونی وی در آینده پی برده‌اند، از هراس مجازات سخنی نمی‌گویند تا آن‌که سرانجام موبدی ستم ضحاك را بر تن و جان می پذیرد و می‌گوید: ای ضحاك، جهان‌داران و قدرتمندان پیش از تو فراوان بودند اما زمان حکومت‌شان همه به سرآمد و رفتند تو نیز چون دیگران عمری جاوید نداری؛ قدرتت ماندگار نیست، نوبت رفتن تو نیز فراخواهد رسید و تختت به دست دلاور قیام‌گری به نام فریدون بر خاك خواهد افتاد و سرنگون خواهی شد و این است تعبیر خوابی که دیده‌ای. ضحاك از ترس می لرزد و فریاد برمی آورد و بی‌هوش بر زمین می‌افتد. ساعتی بعد چون به هوش می‌آید. بدگمان به همگان چاره‌ای می‌اندیشد و برای پیش‌گیری از سرانجامی چنان شوم فرمان می‌دهد تا سراسر زمین بگردند و فریدون را بیابند و نابود کنند. اما با همه تلاش ضحاکِ پلید، یاران و همرهان ناپاکش موفق نمی‌شوند که فریدون را بیابند. فریدون فرزند دلاور آبتین و فرانک، چون زاده می‌شود با ایثار و فداکاری مادر، دور از چشم دیگران نگه‌داری می‌شود و فرانک با غم شوی کشته‌شدۀ خود دوری از فرزند را نیز تحمل می‌کند تا زمان قیام وی فرا رسد. (مهذب، 1374: 21)

در داستان‌های شاه‌نامه زنان کنار مردانی که خواب می‌بینند تصادفی نیست و در خواب‌ها نقشی دارند. ضحاک نیز شبی که فرجام تيرۀ خود را در خواب می‌بیند ارنواز و شهرناز را در کنار دارد. ارنواز نخستین کسی است که شرح آن خواب را از زبان شاه اژدهاوش می‌شنود. خواب ضحاک اما به بخت دختران جمشید بستگی دارد، چون قهرمانی که در خوابِ ضحاک، وی را از تخت به زیر می‌کشد شهرناز و ارنواز را نیز از بند [آن] اژدهاپیکر می‌رهاند. (کیا، 1371: 15)

سرانجام فریدون به هم‌یاری کاوۀ آهنگر در قیامی مردمی به جنگ با نمونۀ ضدمردمی بر می‌خیزد تا زمین را از پلیدی پاک سازد و ضحاك را سرنگون کند. ضحاك سخت وحشت‌زده از چنان حرکت همگانی مردم؛ به سوی هند می‌گریزد. فریدون درب کاخ ستم می‌گشاید و نشانه‌های پادشاهی ضحاك ماردوش را نیز نابود می‌کند و بر سر دست‌های مردم بر تخت شاهی می‌نشیند. (مهذب، 1374: 21)

فراموش نکنیم که آزادسازی ارنواز و شهرناز به دست فریدون پیش از سرنگونی کامل پادشاهی ضحاک و به قتل رسیدن او اتفاق می‌افتد. فریدون اول آن دو بانو را از شبستان ضحاک رها می‌کند، بعد سراغ خود ضحاک می‌رود. هنگامی که فریدون وارد کاخ ضحاک می‌شود و از شبستان او زنان سیاه‌چشم خورشيدروی (ارنواز و شهرناز) را بیرون می‌آورد. (دالوند، 1389: 25) نخست ایشان را بفرمود تا بدن‌های‌شان را بشستند، آن‌گاه به پالودن روان‌های‌شان از آلودگی‌ها بپرداخت.

برون آورید از شبستان اوی

بتان سیه‌چشم خورشیدروی

بفرمود شستن تن‌شان نخست

روان‌شان پس از تیرگی‌ها بشست

ره داور پاک بنمودشان

ز آلودگی‌ها بیالودشان

که پرورده‌ی بت‌پرستان بدند

سرآسیمه برسان مستان بدند

پس آن دختران جهان دار جم

ز نرگس گل سرخ دادند نم

کشاندند بر آفریدون سخن

که نو باش تا هست گیتی کهن

 پس دختران جمشید که چنین دیدند خون گریستند و فریدون را درود کرده پرسیدند که تو کیستی؟ فریدون گفت که من پسر «آبتین»ام و برای نابودی ضحاک آمده‌ام تا مردم را از ظلم و ستم و نجات دهم.

منم پور آن نیک‌بخت آبتین …»

كه بگرفت ضحاك ز ايران زمين

بكشتش به زاری و من كينه‌جوی

نهادم سوی تخت ضحاك روی

كمر بسته‌ام لاجرم جنگ‌جوی

از ايران به كين اندر آورده روی

سرش را بدين گرزۀ گاوچهر

بكوبم، نه بخشايش آرم نه مهر

ارنواز به او گفت ما دو نفر از تخمۀ کَیان هستیم و از بیم جان رام او شده‌ایم؛ می‌دانيم که سرانجام مرگ ضحاک به دست توست.

سَخُن را چو بشنید از او ارنواز

گشاده شدش بر دل پاك راز

بدو گفت: شاه آفريدون تویی؟

كه ويران كنی تنبل و جادویی؟

كجا هوش ضحاك بر دست توست

گشایش جهان را كمر بَستِ توست

ز تخم كَيان ما دو پوشيده پاك

شده رام با او ز بيم هلاك

همی جفت‌مان خواند و جفت مار

چگونه توان بودن ای شهریار

فريدون چنين پاسخ آورد باز

كه گر با بلا چرخ را نیست راز

ببرّم پی اژدها را ز خاك

بشويم جهان را ز ناپاك پاك

ارنواز و شهرناز که سال‌ها در اسارت ضحاك بسر برده‌اند و رنج هم‌دمی با وی را کشیده‌اند، شادمان از آزادی خویش، مقصد و هدف گریز ضحاك را به او می‌گویند؛ از دشواری‌ها و رنج‌های خود در کاخ ضحاک سخن می‌گویند و با اشک چشم و نالۀ دل واقعیت تلخ هم‌دمی خویش با ضحاك را به وی بازگو می‌کنند و ورود فریدون را به کاخ گرامی می‌دارند.

که ایدون به بالین شیر آمدی

ستم‌کاره مرد دلیرآمدی

چه مایه کشیدیم رنج و بلا

از این اهرمن‌کیش دوش اژدها   

فریدون نیز سخن آن دو می‌پذیرد. ارنواز و شهرناز را گرامی می‌دارد و به جای‌گاه پاك و نیک‌[شان] باز می‌گرداند و پس از آن به همسری خویش بر می‌گزیند. (مهذب، 1374: 22) فریدون از اين بانوان سه پسر برومند پیدا می‌کند؛ سلم و تور از شهرناز و ایرج از ارنواز متولد شد. از اين پس دیگر نامی از دختران جمشید در شاه‌نامه نیست. (دالوند، 1389: 27)

پریا زواره‌ئيان، در پژوهشی برای ارنواز چند ویژگی قایل است از جمله این دو. نخست، ارنواز زنی محبوب در شاه‌نامه است زیرا: فردوسی در به‌كارگيری واژه ها دقيق است، هر چند كه  در دورۀ پادشاهی ضحاك و فریدون ابيات زيادی در مورد ارنواز و شهرناز سروده نشده، اما در همان چند بیت در مورد زنی كه همواره سخن‌ور بوده و مخاطب ضحاك و فريدون قرار می‌گرفت كسی جز ارنواز نبود. زنی كه هرجا از او سخنی به‌ميان آمده، صفاتی چون پاك‌دامن، خورشيدرو، ماه‌روی و سرو سيمين، به او نسبت داده می شود. دوم، ارنواز مشاوری بادرایت است: ارنواز با اين كه در نظامی سركو ب‌گر قرار داشت و به زيستن تحت سلطۀ مردی ددمنش تن داده بود، به عنوان خواهر پادشاه بزرگی چون «جمشيد» هرگز مقام و منزلت خود را از دست نداد . اگر چه در برخورد نخست، با زور، هم‌دم و مونس ضحاك شدن خوشايند به‌نظر نمی‌رسد، اما نبايد فراموش كنيم كه در اين داستان، تسليم شدن كار نيكی نبود، اما حالت بدتری هم وجود داشت و آن كشته شدن تنها بازماندگان خاندان جمشيد در صورت سرپيچی، به‌دست ضحاك تازی بود. در پی‌رنگ اين حكايت، آن‌ها با زيركی تمام، جان سالم بدر بردند، زيركی‌ای كه هيچ‌گاه توجه ضحاك را به‌خود جلب نكرد، در تمام دورانی كه زيبارويان با ماردوش هم‌سر بودند، كودكی به‌دنيا نيامد و عدم حضور چنين شخصيتی در داستان، از همان آغاز به ايرانيان اين مژده را مي‌داد كه ضحاك تازی در اين خاك پاك تخمی نكاشته و ريشه ندوانيده است. حتی هنگامی كه ضحاك تصور می‌كرد ارنواز چاره‌ای برای آشفتگی او و رها شدنش از دام بلا انديشيده، سخت در اشتباه بود، چرا كه هدف ارنواز از اين تدبير، تنها آگاه ساختن موبدان، بزرگان و از همه مهم‌تر مردم، از سقوط و فروپاشی پادشاهي ماردوش بود؛ ‌زيرا به اين ترتيب هر كس كه از خواب او باخبر می‌شد، می‌توانست نويد سرنگونی او و ظهور جوانی برومند، چون فريدون را به ديگران بدهد و در گوش ستم‌ديدگان نجوا كند كه «اندكی صبر، سحر نزديك است». در اين داستان، مشورت با ارنواز و پذيرفتن نظر او، بی خردی ضحاك را بيان می‌دارد. زيرا او هرگز نفهميد در دل مردمی كه در خاك‌شان دست به جنايت زده جايی ندارد.  همان (زواره‌ئيان ، بی‌تا: 249-244) از طرفی دیگر، آن‌چه در این‌جا مهم است مشورتی است که با ارنواز انجام می‌دهد و همین امر نقش زنان را [در نجات کشور از دست ستم] اثبات می‌کند. (یزدانی، 1378: 52)

فردوسی اسارت خواهران جمشيد را نشان افتادن ناموس یا وطن اجتماعی به دست بیگانه برمی‌شمارد. اگرچه دختران بر اثر جفت شدن با ضحاک از خود بیگانه شده شخصیت‌شان تباه می‌شود. تنها پس از آن که به دست فریدون آزاد می‌شوند، فرزند به دنيا می‌آورند. «همان سان که قدرت (سلطه‌) خارجی تن و روان زن را به تباهی می‌کشد، قدرت ناشی از قیام مردمی او را پاک می‌کند و جایگاه مادری به او بازمی‌دهد. (یوسفی، 1382: 43)

شهرناز و ارنواز کهن‌ترین اسطوره‌های هند و ایرانی به شمار می‌روند. حتی [عده‌یی] دلیل برگزاری جشن سال نو (نوروز) را رهایی این دو از دست ضحاک دانسته‌اند. یکی از ویژگی‌های اين دو زن عمر دراز آن‌هاست. پادشاهی ضحاک هزار سال به درازا می‌کشد و هنگامی که فریدون دختران جمشید را آزاد می‌سازد و هر دو را به زنی می‌گیرد؛ شهرناز و ارنواز همچنان جوان و زیبا مانده‌اند و جسماً آماده‌ی باروری.27-26 دالوند لیلا (دالوند، 1389: 27-26)

مطالعۀاسطوره‌هایی چون ارنواز و شهرناز نشان می‌دهد که ما به اندازۀ کافی در فرهنگ و تاریخ‌مان نشانه‌های و ظرفیت‌های نیرومند برای قهرمانی زنان مان در روزگار ستم و در دل خفقان داریم. این یعنی نباید فکر کنیم با حاکمیت ضدزن و ضدارزش‌های انسانی که امروز خاک‌مان را در چنگ گرفته است، دیگر نقش زنان به پایان رسیده و دست‌مان از همه جا کوتاه است. در دل این روزگار ضحاکی که بر سرزمین ما حاکم است، زنان مبارز و خردمندمان ارنوازها و شهرنازهای روزگار خویش‌اند که فراموش نمی‌کنند در کجای تاریخ قرار داریم. صدای این زنان نویددهندۀ نجات و پیروزی است و فرداهای بهتر که دیر یا زود، حتماً فراخواهد رسید.

سرچشمه‌ها

  1. زواره‌ئيان، پریا. (بی‌ تا). پژوهش‌نامۀ فرهنگ و ادب (انواز و شهرناز؛ پژوهشی در ریشه‌یابی دو نام در شاه‌نامۀ فردوسی). بی‌ جا.
  2. خالقی مطلق، جلال .(1366). طبع انتقادی شاهنامۀ فردوسی. نیویارک: ببلیوتیکا پرسیکا
  3. دالوند لیلا. (1389). الهۀ پنهان: تصویر زن در شاه‌نامۀ فردوسی، خرم‌آباد: سیفا
  4. یزدانی زینب. (1378). زن در شعر فارسی (دیروز و امروز)، تهران:فردوس
  5. مهذب زهرا .(1374). داستان‌های زنان شاه‌نامه. تهران: قبله
  6. کیا خجسته. (1371). سخنان سزاوار زنان در شاهنامۀ پهلوانی. تهران: فاخته
  7. یوسفی فریده .(1382). جایگاه سیاسی اجتماعی زنان شاهنامه، تهران: شلفین

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *