یادآوری: در این سلسله نوشتههای پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

نخستین زنانی که در شاهنامۀ فردوسی نام برده میشوند، ارنواز و شهرناز اند. «ارنواز و شهرناز نام «خواهران رشکبرانگیز» جمشید، پادشاه بزرگ پیشدادی است. در برخی منابع از آنها به عنوان دختران جمشید هم یاد شده است. نام ارنواز در اوستا به شکل “اَرِنَوَک” و نام شهرناز با ضبط “سَـنگهوک” ذکرِ میگردد.”بارتولمه” و “یوسنی” نام ارنواز را بهصورت “اَرِنَـوَک و اَرِنَوَچ” آوردهاند. بهار نیز “اروناز” را صحیح میداند. دربارۀ معنی ایـن نـام نیـز میان دانشمندان اتفاق نظر نیست. بارتولمه این نام را «فراخواننده به نبـرد» و یوسـنی آن را «فر و شکوه» ترجمه کرده است. برخی از پژوهشگران نیز ارنواز را به معنی «آن کس که سخنش رحمت میآورد» دانستهاند. ارنواز یا «اَرِنَوَک» مرکب از «ارنۀ» اوستایی بهمعنی سزاوار و خوب و «واز» به معنی واژه، سخن و نیکوسخن است و آن کـس کـه سـخنش رحمت میآورد. کتابهای لغت نیـز در مـورد «سَـنگهوک» بـه ریـشۀ مشخـصی اشـاره نداشتهاند. میتوان از آنان به عنوان [دو تن از] مهمترین زنان شاهنامه یاد کرد، چرا که هر دو، مادران و در واقع ریشههای اصلی پادشاهان در سه امپراتوری بزرگ ایران، توران، و روم میشوند. (زوارهئیان، بیتا: 244-243)
پیش از آنکه به جایگاه، نقشآفرینی و اهمیت این دو قهرمانبانوی شاهنامه بپردازیم، بنگریم که فردوسی از آنان چگونه سخن رانده است و با چه روایتی این دو زن اسطورهای را جاودانه ساخته است. باید گفت حضور ارنواز و شهرناز را در شاهنامه میتوان از آغاز پادشاهی ضحاک تا ابتدای ظهور فریدون دید.
زهرا مهذب در کتابش «داستانهای زنان شاهنامه» داستان این دو زن از آیینۀ شاهنامه اینگونه میآورد: «دو دختر زیبا و پاکدامن در حاشیۀ جنگ بین ضحاک با جمشیدشاه، به جرم وابستگی به خاندان جمشید بهزور مزدوران ضحاک به اسارت گرفته و به شبستان وی برده میشوند تا ضحاک، آن نماد پلیدیها، در کنار آن دو دمی آرام گیرد و بیاساید. بدینسان انواز و شهرناز ناخواسته همدم ضحاک میگردند. [و همین نخستین باری است که فردوسی از این دو زن اسطورهای یاد میکند]:
دو پاکیزه از خانۀ جمّشید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بُدند
سرِ بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگر ماهرویی بهنام ارنواز
بهایوان ضحّاک بردندشان
بدان اژدهافَـش سپردندشان
بپروردشان از رهِ جادویی
بیاموختشان کژّی و بدخویی (خالقی، 1366: 55)
ضحاک تازی برخلاف پدرش «مرداس»، دلی ناپاک داشت. [برای رسیدن به قدرت پدرش را کشت]، ستم پیشه کرد و آشوبی در زمین پدید آورد و چون با جمشید جنگید و بر جای وی بر تخت شاهی نشست، دست بیگانگان ستمگر بر ایران دراز شد و خود بر تاج و تخت شاه و هستی مردمان چنگ انداخت:
شده بر بدی دست دیوان دراز
ز نیکی نبودی سخن جز به راز
شبی فرا میرسد که ضحالک در کنا ارنواز در کاخ پرشُکوه خویش خفته است. ضحاک خوابی هولناک میبیند و سراسیمه بر میخیزد و فریادی بر میآورد که صد ستون کاخ به لرزه در میآید. ارنواز شگفتزده میپرسد تو را چه شده است!؟ در حالی که خوابگاهت ایمن است و هفت کشور به فرمانت و دد و دیو نگهبانت؛ از چه دلهره و هراس داری؟ چه خوابی دیدهای که این چنین لرزه بر پیکرت افتاده است؟
چنین گفت ضحاک را ارنواز
که شاها چه بودت نگویی به راز
که خفته به آرام در خان خویش
برین سان بترسیدی از جان خویش
زمین هفت کشور به فرمان توست
دد و دام و مردم به پیمان توست
ضحاک به ارنواز می گوید که خواب دیده است از شاخ شهنشامان سه جنگی پدید آمدند و دوان نزد وی رفتند و یکی گرزهای گاورنگ به سر او کوبید. (مهذب، 1374: 20-19)
به خورشید رویان، جهاندار گفت
که چونین شگفتی بشاید نهفت
که گر از من این داستان بشنوید
شودتان دل از جان من ناامید
به شاه گرانمایه گفت ارنواز
که بر ما بباید گشادنت راز
توانیم کردن مگر چارهای
که بیچارهای نیست پتیارهای
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یک یک بدیشان بگفت
ارنواز چون خواب ضحالک را میشنود نشانی از تزلزل در پایههای حکومت ضحاک درمی یابد. بدینرو او را تشویق میکند تا خواب خویش را به موبدان و پیشگویان بازگوید تا تعبیری درست گویند. شاید راهی بر وی گشایند. بدینگونه می خواهد تا راز خواب ضحاک آشکار گردد و مژدۀ سرنگونی او را همگان دریابند.
چنین گفت با نامور ماه روی
که مگذار این را، ره چاره جوی
نگین زمانه ز این تخت توست
جهان روشن از نامور بخت توست
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و مرغ و دیو و پری
ز هر کشوری گرد کن مهتران
از اخترشناسان و افسون گران
پژوهش کن و راستی بازجوی
سخن سر به سر موبدان را بگوی
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
زمردم شمار ار ز دیو و پریست
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان
به خیره مترس از بدِ بدگمان
ضحاک سخن ارنواز را میپذیرد و موبدان را نزد خود میخواند و خواب هولنالک خویش رابه آنان میگوید تا تعبیری خوش کنند.
شه پرمنش را خوش آمد سَخُن
که آن سرو سیمین برافگند بُن
اما پیشگویان و موبدان که به راز خواب و سرنگونی وی در آینده پی بردهاند، از هراس مجازات سخنی نمیگویند تا آنکه سرانجام موبدی ستم ضحاک را بر تن و جان می پذیرد و میگوید: ای ضحاک، جهانداران و قدرتمندان پیش از تو فراوان بودند اما زمان حکومتشان همه به سرآمد و رفتند تو نیز چون دیگران عمری جاوید نداری؛ قدرتت ماندگار نیست، نوبت رفتن تو نیز فراخواهد رسید و تختت به دست دلاور قیامگری به نام فریدون بر خاک خواهد افتاد و سرنگون خواهی شد و این است تعبیر خوابی که دیدهای. ضحاک از ترس می لرزد و فریاد برمی آورد و بیهوش بر زمین میافتد. ساعتی بعد چون به هوش میآید. بدگمان به همگان چارهای میاندیشد و برای پیشگیری از سرانجامی چنان شوم فرمان میدهد تا سراسر زمین بگردند و فریدون را بیابند و نابود کنند. اما با همه تلاش ضحاکِ پلید، یاران و همرهان ناپاکش موفق نمیشوند که فریدون را بیابند. فریدون فرزند دلاور آبتین و فرانک، چون زاده میشود با ایثار و فداکاری مادر، دور از چشم دیگران نگهداری میشود و فرانک با غم شوی کشتهشدۀ خود دوری از فرزند را نیز تحمل میکند تا زمان قیام وی فرا رسد. (مهذب، 1374: 21)
در داستانهای شاهنامه زنان کنار مردانی که خواب میبینند تصادفی نیست و در خوابها نقشی دارند. ضحاک نیز شبی که فرجام تیرۀ خود را در خواب میبیند ارنواز و شهرناز را در کنار دارد. ارنواز نخستین کسی است که شرح آن خواب را از زبان شاه اژدهاوش میشنود. خواب ضحاک اما به بخت دختران جمشید بستگی دارد، چون قهرمانی که در خوابِ ضحاک، وی را از تخت به زیر میکشد شهرناز و ارنواز را نیز از بند [آن] اژدهاپیکر میرهاند. (کیا، 1371: 15)
سرانجام فریدون به همیاری کاوۀ آهنگر در قیامی مردمی به جنگ با نمونۀ ضدمردمی بر میخیزد تا زمین را از پلیدی پاک سازد و ضحاک را سرنگون کند. ضحاک سخت وحشتزده از چنان حرکت همگانی مردم؛ به سوی هند میگریزد. فریدون درب کاخ ستم میگشاید و نشانههای پادشاهی ضحاک ماردوش را نیز نابود میکند و بر سر دستهای مردم بر تخت شاهی مینشیند. (مهذب، 1374: 21)
فراموش نکنیم که آزادسازی ارنواز و شهرناز به دست فریدون پیش از سرنگونی کامل پادشاهی ضحاک و به قتل رسیدن او اتفاق میافتد. فریدون اول آن دو بانو را از شبستان ضحاک رها میکند، بعد سراغ خود ضحاک میرود. هنگامی که فریدون وارد کاخ ضحاک میشود و از شبستان او زنان سیاهچشم خورشیدروی (ارنواز و شهرناز) را بیرون میآورد. (دالوند، 1389: 25) نخست ایشان را بفرمود تا بدنهایشان را بشستند، آنگاه به پالودن روانهایشان از آلودگیها بپرداخت.
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیهچشم خورشیدروی
بفرمود شستن تنشان نخست
روانشان پس از تیرگیها بشست
ره داور پاک بنمودشان
ز آلودگیها بیالودشان
که پروردهی بتپرستان بدند
سرآسیمه برسان مستان بدند
پس آن دختران جهان دار جم
ز نرگس گل سرخ دادند نم
کشاندند بر آفریدون سخن
که نو باش تا هست گیتی کهن
پس دختران جمشید که چنین دیدند خون گریستند و فریدون را درود کرده پرسیدند که تو کیستی؟ فریدون گفت که من پسر «آبتین»ام و برای نابودی ضحاک آمدهام تا مردم را از ظلم و ستم و نجات دهم.
منم پور آن نیکبخت آبتین …»
که بگرفت ضحاک ز ایران زمین
بکشتش به زاری و من کینهجوی
نهادم سوی تخت ضحاک روی
کمر بستهام لاجرم جنگجوی
از ایران به کین اندر آورده روی
سرش را بدین گرزۀ گاوچهر
بکوبم، نه بخشایش آرم نه مهر
ارنواز به او گفت ما دو نفر از تخمۀ کَیان هستیم و از بیم جان رام او شدهایم؛ میدانیم که سرانجام مرگ ضحاک به دست توست.
سَخُن را چو بشنید از او ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز
بدو گفت: شاه آفریدون تویی؟
که ویران کنی تنبل و جادویی؟
کجا هوش ضحاک بر دست توست
گشایش جهان را کمر بَستِ توست
ز تخم کَیان ما دو پوشیده پاک
شده رام با او ز بیم هلاک
همی جفتمان خواند و جفت مار
چگونه توان بودن ای شهریار
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر با بلا چرخ را نیست راز
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاک پاک
ارنواز و شهرناز که سالها در اسارت ضحاک بسر بردهاند و رنج همدمی با وی را کشیدهاند، شادمان از آزادی خویش، مقصد و هدف گریز ضحاک را به او میگویند؛ از دشواریها و رنجهای خود در کاخ ضحاک سخن میگویند و با اشک چشم و نالۀ دل واقعیت تلخ همدمی خویش با ضحاک را به وی بازگو میکنند و ورود فریدون را به کاخ گرامی میدارند.
که ایدون به بالین شیر آمدی
ستمکاره مرد دلیرآمدی
چه مایه کشیدیم رنج و بلا
از این اهرمنکیش دوش اژدها
فریدون نیز سخن آن دو میپذیرد. ارنواز و شهرناز را گرامی میدارد و به جایگاه پاک و نیک[شان] باز میگرداند و پس از آن به همسری خویش بر میگزیند. (مهذب، 1374: 22) فریدون از این بانوان سه پسر برومند پیدا میکند؛ سلم و تور از شهرناز و ایرج از ارنواز متولد شد. از این پس دیگر نامی از دختران جمشید در شاهنامه نیست. (دالوند، 1389: 27)
پریا زوارهئیان، در پژوهشی برای ارنواز چند ویژگی قایل است از جمله این دو. نخست، ارنواز زنی محبوب در شاهنامه است زیرا: فردوسی در بهکارگیری واژه ها دقیق است، هر چند که در دورۀ پادشاهی ضحاک و فریدون ابیات زیادی در مورد ارنواز و شهرناز سروده نشده، اما در همان چند بیت در مورد زنی که همواره سخنور بوده و مخاطب ضحاک و فریدون قرار میگرفت کسی جز ارنواز نبود. زنی که هرجا از او سخنی بهمیان آمده، صفاتی چون پاکدامن، خورشیدرو، ماهروی و سرو سیمین، به او نسبت داده می شود. دوم، ارنواز مشاوری بادرایت است: ارنواز با این که در نظامی سرکو بگر قرار داشت و به زیستن تحت سلطۀ مردی ددمنش تن داده بود، به عنوان خواهر پادشاه بزرگی چون «جمشید» هرگز مقام و منزلت خود را از دست نداد . اگر چه در برخورد نخست، با زور، همدم و مونس ضحاک شدن خوشایند بهنظر نمیرسد، اما نباید فراموش کنیم که در این داستان، تسلیم شدن کار نیکی نبود، اما حالت بدتری هم وجود داشت و آن کشته شدن تنها بازماندگان خاندان جمشید در صورت سرپیچی، بهدست ضحاک تازی بود. در پیرنگ این حکایت، آنها با زیرکی تمام، جان سالم بدر بردند، زیرکیای که هیچگاه توجه ضحاک را بهخود جلب نکرد، در تمام دورانی که زیبارویان با ماردوش همسر بودند، کودکی بهدنیا نیامد و عدم حضور چنین شخصیتی در داستان، از همان آغاز به ایرانیان این مژده را میداد که ضحاک تازی در این خاک پاک تخمی نکاشته و ریشه ندوانیده است. حتی هنگامی که ضحاک تصور میکرد ارنواز چارهای برای آشفتگی او و رها شدنش از دام بلا اندیشیده، سخت در اشتباه بود، چرا که هدف ارنواز از این تدبیر، تنها آگاه ساختن موبدان، بزرگان و از همه مهمتر مردم، از سقوط و فروپاشی پادشاهی ماردوش بود؛ زیرا به این ترتیب هر کس که از خواب او باخبر میشد، میتوانست نوید سرنگونی او و ظهور جوانی برومند، چون فریدون را به دیگران بدهد و در گوش ستمدیدگان نجوا کند که «اندکی صبر، سحر نزدیک است». در این داستان، مشورت با ارنواز و پذیرفتن نظر او، بی خردی ضحاک را بیان میدارد. زیرا او هرگز نفهمید در دل مردمی که در خاکشان دست به جنایت زده جایی ندارد. همان (زوارهئیان ، بیتا: 249-244) از طرفی دیگر، آنچه در اینجا مهم است مشورتی است که با ارنواز انجام میدهد و همین امر نقش زنان را [در نجات کشور از دست ستم] اثبات میکند. (یزدانی، 1378: 52)
فردوسی اسارت خواهران جمشید را نشان افتادن ناموس یا وطن اجتماعی به دست بیگانه برمیشمارد. اگرچه دختران بر اثر جفت شدن با ضحاک از خود بیگانه شده شخصیتشان تباه میشود. تنها پس از آن که به دست فریدون آزاد میشوند، فرزند به دنیا میآورند. «همان سان که قدرت (سلطه) خارجی تن و روان زن را به تباهی میکشد، قدرت ناشی از قیام مردمی او را پاک میکند و جایگاه مادری به او بازمیدهد. (یوسفی، 1382: 43)
شهرناز و ارنواز کهنترین اسطورههای هند و ایرانی به شمار میروند. حتی [عدهیی] دلیل برگزاری جشن سال نو (نوروز) را رهایی این دو از دست ضحاک دانستهاند. یکی از ویژگیهای این دو زن عمر دراز آنهاست. پادشاهی ضحاک هزار سال به درازا میکشد و هنگامی که فریدون دختران جمشید را آزاد میسازد و هر دو را به زنی میگیرد؛ شهرناز و ارنواز همچنان جوان و زیبا ماندهاند و جسماً آمادهی باروری.27-26 دالوند لیلا (دالوند، 1389: 27-26)
مطالعۀاسطورههایی چون ارنواز و شهرناز نشان میدهد که ما به اندازۀ کافی در فرهنگ و تاریخمان نشانههای و ظرفیتهای نیرومند برای قهرمانی زنان مان در روزگار ستم و در دل خفقان داریم. این یعنی نباید فکر کنیم با حاکمیت ضدزن و ضدارزشهای انسانی که امروز خاکمان را در چنگ گرفته است، دیگر نقش زنان به پایان رسیده و دستمان از همه جا کوتاه است. در دل این روزگار ضحاکی که بر سرزمین ما حاکم است، زنان مبارز و خردمندمان ارنوازها و شهرنازهای روزگار خویشاند که فراموش نمیکنند در کجای تاریخ قرار داریم. صدای این زنان نویددهندۀ نجات و پیروزی است و فرداهای بهتر که دیر یا زود، حتماً فراخواهد رسید.
سرچشمهها
- زوارهئیان، پریا. (بی تا). پژوهشنامۀ فرهنگ و ادب (انواز و شهرناز؛ پژوهشی در ریشهیابی دو نام در شاهنامۀ فردوسی). بی جا.
- خالقی مطلق، جلال .(1366). طبع انتقادی شاهنامۀ فردوسی. نیویارک: ببلیوتیکا پرسیکا
- دالوند لیلا. (1389). الهۀ پنهان: تصویر زن در شاهنامۀ فردوسی، خرمآباد: سیفا
- یزدانی زینب. (1378). زن در شعر فارسی (دیروز و امروز)، تهران:فردوس
- مهذب زهرا .(1374). داستانهای زنان شاهنامه. تهران: قبله
- کیا خجسته. (1371). سخنان سزاوار زنان در شاهنامۀ پهلوانی. تهران: فاخته
- یوسفی فریده .(1382). جایگاه سیاسی اجتماعی زنان شاهنامه، تهران: شلفین

