یادآوری: در این سلسله نوشتههای پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

فرانک
(همسر آبتین، مادر فریدون)
چنان که در بخش پیشین گفتیم، خوابنگاری تعبیر خواب ضحاک را این گونه گفت که قهرمانی از نسل شاهان به نام فریدون بر خواهد خاست و او را نابود خواهد کرد. ضحاک چون میشنود از نسل جمشید فرزندی پدید خواهد آمد که او را سرنگون خواهد کرد، پس از کشتن آبتین پدرِ فریدون، آهنگ کشتنِ فریدون [نیز] میکند. انتخاب نام فریدون برای فرزند، علیرغم پیشگویی ستارهشناسان که مرگ ضحاک را بهدست سپهبدی فریدوننام میدانند، حاکی از روحیۀ مبارز و مقاوم خانوادۀ فریدون و امید ظهور ناجی و قهرمانی برای به پایان رساندن دوران وحشت و مرگ حکوت ضحاک است. (دالوند، 1389: 28)
نامواژۀ فرانک گویا در ایران باستان از-Franayaka و در اوستایی -Frǟnī /-Frǟnay از ریشۀ -par بوده که به معنای پُر کردن، پروردن، غذا دادن و مراقبت کردن است. (منصوری، 1398: 99)
فرانک مادر ایثارگر و رنجدیدۀ فریدون، زنی است آزاد با اندیشهای مردمی که شوهرش آبتین کشته شده است و فرزندش در خطر نابودی به دست ضحاکیان قراردارد. فرانک میداند که چون فریدون جوان گردد و برومند، پرچم مبارزه با ضحاک، پادشاهِ ستمگر دوران سیاه هزارساله را در دست خواهد گرفت و بنیاد کاخ ستم بر باد خواهد داد، بدینرو برای در امان ماندن فرزند از گزند ضحاکیان او را بر دوش میگیرد و به دشت و بیابان میرود تا جایی مناسب برای فرزند بیابد. (مهذب، 1374: 31)
داستان پرورش فریدون بهوسیلۀ فرانك و كوشش در نجات او از کینهتوزی ضحاك كه پدرش را میکشد و در اندیشۀ نابودی وی میباشد، زن را بهعنوان نقطۀ عطف تاریخ معرفی میکند:
خردمند مامِ فریدون چو دید
که بر جفت او مرچنان بد رسید
زنی بود آرایش روزگار
درختی کز او فرّ شاهی بهبار
فرانك بُدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دل آکنده بود (رازانی، 1353: 92)
فرانک، پسر یتیمش را به نگهبان مَرغزاری، که گاوی آراسته و شگفت به نام برمایه دارد، میسپارد. اين گاو هم خود از شگفتیهای جهان بوده که کسی گاوی نغز و زیبا چون او ندیده بود. (دالوند، 1389: 28) او فرزند خود را نزد نگهبان مرغزار میبرد و از او میخواهد تا طفل را نزد خود نگهداشته و با شیر گاو خود بپرورد. صاحب آن مرغزار پس از اظهار بندگی و فرمانبرداری از فرانك »نوزاد او را میگیرد و مدت سه سال این شاهزاده را با شیر گاوی ویژه به نام برمایه، پرورش میدهد و پرستاری میکند. (انصافپور، بیتا: 23)
فردوسی از زبان مادر فریدون که با خروش و زاری با نگهبان مرغزار سخن میگوید چنین نظم میکشد:
بدو گفت که این کودک شیرخوار
ز من روزگاری به زنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذیر
وزین گاو نغزش بپرور به شیر
دیری نمیگذرد که ضحاک از نهانگاه فریدون آگاه میشود و در صدد کشتن او برمیآید، اما تدبیر و کارسنجی فرانک است که پیش از رسیدن سپاهیان ضحاک، فریدون را از آنجا دور میکند و این بار کوه البرز را پرورشگاه و مخفیگاه پسرش میگزیند.
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهار دار
که اندیشهای در دلم ایزدی
فراز آمدست از ره بخردی
شوم ناپدید از میان گروه
مرین را برم سوی البرزکوه
فرانک به خوبی میدانست علاوه برحفظ جان فریدون، مسؤولیت سنگین دیگری هم دارد و آن نوع پرورش، تربیت و تهذیبی است که باید جهان را از شر و بدیها پاک کند و عدل و داد را در همهجا بگستراند، بنابراین بدون آن که عاطفۀ مادری او را وادر به گرفتن تصمیمی عجولانه کند، عاقلانهترین تصمیم زندگیاش را میگیرد. او را به البرزکوه می برد. (یوسفی، 1382: 38)
فرانک سراسیمه پسر را به البرزکوه برده به مردی پارسا میسپارد تا پنهان از چشم مزدوران ضحاک او را بپروراند. مرد دینی آدم وارستهای است که به سیاست و کار گیتی نظری ندارد. چنین مرد روحانی که بیپناهان را پناه میدهد. جویای نام، کام و پاداش نیست. مزدوران دستگاه هم اینگونه مرد روحانی وارستهای را نمیشناسند و به نزدیک او راه نمیجویند.
بیاورد فرزند را چون نوند
جو غرم ژیان سوی کوه بلند
یکی مرد دینی بدان کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
فرانک به هنگام سپردن فرزندش به مرد دینی در کوه میگوید:
فرانك بدو گفت کای پاكدين
منم سوگواری ز ایران زمین
بدان کین گرانمایه فرزند من
همیبود خواهد سرِ انجمن
ببرّد سر و تاج ضحاک را
سپارد کمربند او خاک را
مرد وارسته خواهش فرانک را میپذیرد و فریدون را از او میگیرد:
پذیرفت فرزند او نيك مرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
اين [صحبت فرانک با مرد پارسای کوهنشین] میرساند که غیر از علاقۀ فرانک به حفظ جان فرزند، شوق سوزندهتری از وجودش ساطع است و آن عشق به میهن و نجات ایران از ستم و ریشهکن کردن دستگاه فرمانروایی اوست. (دالوند، 1389: 29)
هنگامی که فریدون بزرگ می شود، نام و نشان خود را از مادر میپرسد:
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندر آمد به دشت
بر مادر آمد، پژوهید و گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
بگو مر مرا تا که بودم پدر؟
کِیَم من به تخم از کدامین گهر؟
مادر به او میگوید: که تو از نژاد کیان هستی. پدرت به دست ضحاک کشته شده و مفز سرش خوراک مارهای دوش ضحاک گردیده و حتی گاوی که تو از شیر آن میخوردی به دست ضحاک کشته شده است.
فرانك بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چی گفتی بگوی
تو بشناس کز مرز ایرانزمین
یکی مرد بُد نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود
خردمند و گُرد و بیآزار بود
ز طهمورث گُرد بودش نژاد
پدر بر پدر مر همیداشت یاد
پدر بُد ترا و مرا نيك شوى
نَبُد روز روشن مرا جز بدوی
پدرت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو روشن روان
بدین وسیله او را برای انتقام خون پدر آماده میکند و با پند مادرانه او را از ناپختگی باز میدارد. (دالوند، 1389: 30)
خجسته کیا این بخش از داستان فریدون و فرانک را چنین میآورد: «فریدون به شانزده سالگی میرسد، از کوه به زیر میآید، پیش مادر میرود و از تبار خود میپرسد. فرانک ستمهای ضحاک و کشته شدن گاو برمایه را یکبهیک شرح میدهد. فریدون جوان از ستمی که بر خانواده و مردمش رفته [بود] برآشفت و با خشم وعصبایت، عجولانه تصمیم به انتقامجويی گرفت.
فریدون برآشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر برآمد بهجوش
چنین داد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر بازمودن دلیر
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحّاك خاك
واکنش فرانک مادرانه و آرام و هوشمندانه است. (کیا، 1371: 15) فرانک میدانست که هر حرکت غیر اصولی ممکن است سبب برباد رفتن همۀ آرزوهای مردمش شود و سرنوشت قیام در مخاطرۀ بیتجربگی و جوانی فریدون قرار گیرد؛ بنابراین فرزند را هشدار داد که فریفتۀ غرور جوانی خویش نشود و با پختگی از تجربههای مادرش بهره گیرد. (یوسفی، 1382: 40) او از آشفتگی فرزند میهراسد و در عین حال غرق غرور میشود و به او پندی دلنشین میدهد که اجرای آن سبب پیروزی فریدون میگردد:
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سربهسر پای نیست
جز این است آیین پیوند و کین
جهان را بهچشم جوانی مبین
که هر کاو نبیذ جوانی چشید
بهگیتی جز از خویشتن را ندید
بدان مستی اندر دهد سر به باد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
ترا ای پسر پند من یاد باد
بهجز گفتِ مادر، دگر باد باد (رازانی، 1353: 92)
با قیام کاوه و مبارزۀ فریدون، نخستین انقلاب اساطیری در شاهنامه روی میدهد و فرزند فرانک به همراهی مردم، ضحاک را که از عدل و داد منحرف شده است از بین میبرد. (دالوند، 1389: 30) قصه این که چون بیداد ضحاک مردمخوار زندگی را بر انسانها تنگ میکند؛ آهنگری کاوهنام برمیآشوبد و چرم آهنگری را برمیافرازد و ستمدیدگان را دور خود گرد میآورد. فریدون نزد مادر میرود و از وی میخواهد که به درگاه پروردگار نیایش کند و از او یاری بطلبد، زیرا آن زمان رسیده است که به پیکار اژدهاپیکر شتابد. فرانک اشکریزان فرزند را به خدا میسپاود.
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی خواند با خون دل داورش
به یزدان همی گفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار، من
بگردان ز جانش بد جادوان
بپرداز گیتی ز نابخـردان (کیا، 1371: 20)
حضور دوبارۀ فرانک در داستان فریدون هنگامی است که به او خبر میرسد روزگار ضحاک سر آمده و فرزندش فریدون بر تخت شاهی نشسته است. نخست نیایش کنان سر و تن بشست و در پیشگاه یزدان پاک سر بر خاک سایید. ضحاک را نفرین کرد و کردگار یگانه را برای آن گردش شادمانۀ روزگار، آفرین خواند. آنگاه یک هفته بر همۀ تهیدستان و درویشانی که نیازمندی خویش، نهان میساختند، پنهانی خواستۀ بسیار بخشید. چنان که درویشی نماند که توانگر نشده باشد. هفتهای دیگر جشن بزرگی به پا ساخته همۀ بزرگان را مهمان خویش ساخت.
پس آگاهی آمد ز فرّخ پسر
به مادر که فرزند شد تاجور
نیایش کنان شد سر و تن بشست
به پیش جهاندار آمد نخست
نهاد آن سرش پَست بر خاک بر
همی خواند نفرین به ضحّاک بر
همی آفرین خواند بر کردگار
برِ شادمان گردش روزگار
وزآن پس بر آن کس که بودش نیاز
همی داشت روز بد خویش راز
نهانش نوا کرد و کس را نگفت
همان راز او داشت اندر نهفت
یکی هفته زینگونه بخشید چیز
چنانشد که درویش نشناخت نیز
دگر هفته مر بزم را کرد ساز
مِهان را که بودند گردنفراز
بیاراست چون بوستان خان خویش
مهان را همه کرد مهمان خویش
آنگاه گنجهای بسیار بگشود، جامه، گوهرهای شاهوار، اسبان تازی، جوشن، خود، زوبین، شمشیر، کلاه و کمر بسیار همه شاهوار بار شتران بکرده به همراه درودهای بسیار به سوی فرزند روانه گردانید. چون فریدون آن همه خواسته بدید، پذیرفت و بر مادر درود فرستاد. (دالوند، 1389: 30)
وز آن پس همه گنج آراسته
فراز آوریده نهان خواسته
همه گنجها را گشادن گرفت
نهاده همه رأی دادن گرفت
کشادن در گنج را گاه دید
درم خوار شد چون پسر شاه دید
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسب تازی به زرین عِذار
همان جوشن و خود و زوبین و تیغ
کلاه و کمر هم نبودش دریغ
همه خواسته بر شتر بار کرد
دل پاک سوی جهاندار کرد
فرستاد نزدیک فرزند چیز
زبانی پر از آفرین داشت نیز
چو آن خواسته دید شاه زمین
پذیرفت و بر مام کرد آفرین
در مورد جایگاه و شخصیت فرانک در شاهنامه دیدگاههای گوناگون وجود دارد. عدهیی نقش او را بسیار سازنده و محوری و وظیفۀ او را سرنوشتساز میدانند و کسانی هم او را شخصیت فرعی در سایۀ یک شخصیت اصلی میخوانند که کارش فقط محافظت از یک ابرقهرمان در یک دوره از زندگیاش بوده است. برای مثال خجسته کیا به این باور است: «فرانک پیچیدگی شخصیت زنان روایتهای کیانی و افسانههای رستم را ندارد؛ در یک خط ساده در داستان ترسیم شده است. این زن شخصیت بهخود و مستقلی نیست؛ بلکه در سایۀ قهرمان برجستهای [همچون] فریدون جنب و جوشی دارد. نقش فرانک در داستان ضحاک محدود میشود به کوشش در حفظ جان فرزند و پنهان داشتن فریدون از چشم شاه اژدهاوش که نشانی کشندۀ خود را که در خواب دیده در جهان میجوید.» (کیا، 1371: 17-18)
کریستنسن در کتاب کیانیان چنین گفته است: به نظر میرسد در شاهنامه فرانک فقط زایندۀ فریدون است. وظیفۀ پرورش قهرمان موعود را عواملی دیگر که در سنت هندو-ایرانیِ اين اسطوره اهمیت بیشتری داشتهاند به عهده دارند. گاو برمایه که همزمان با قهرمان به دنیا آمده است، فریدون را شیر میدهد و یزدانپرستی که در البرزکوه خلوت گزیده مأموریت قدسی دارد که قهرمان را تا روز موعود از شر اهریمن پنهان دارد. (دالوند، 1389: 31)
در ادامه لیلا دالوند در واکنش به سخنان کریستنسن در مورد جایگاه فرانک چنین مینگارد: ایشان (کریستنسن) بیان میدارند که فرانک نسبت به زنان دیگر شاهنامه نقش کمتری را ایفا میکند، فقط گاهگاهی در صحنه حاضر میشود و جان فرزند را نجات میدهد. [اما] ما با این نظر موافق نیستیم. با توجه به زندگی فرانک و سختیهایی که کشیده [است]، معتقدیم که فرانک برجستهترین و شایستهترین زن شاهنامه است. به سخن فریده یوسفی: او (فرانک) زنی نیست که با لباسی فاخر و تاجی مرصّع پشت پردههای حرمسرا نشسته باشد. بلکه زنی است تأثیرگذار در دگرگونی اجتماعی عصر خود. در شاهنامه میخوانيم، او با وجود اين که میداند و ستارهشناسان پیشگویی کردهاند که مرگ ضحاک به دست سپهبدی فریدوننام است؛ اما نام فریدون را بر فرزند خود میگذارد و اين حاکی از روحیۀ مبارز او و امید داشتن به ظهور یک ناجی است. فرانک؛ مادری است که با تدبیر خود فرزندش را از بدو تولد تا آغاز حکومت پانصد سالهاش به سر منزل مقصود راهنمایی کرد. او میدانست که علاوه بر حفظ جان فرزند مسؤولیت مهمتری دارد و آن نوع پرورش، تربیت و تهذیب فردی است که باید جهان را از شر بدیها پاک کند و در همه جا عدل بگستراند. بنابراین بدون آنکه عاطفۀ مادری او را وادار به گرفتن تصمیمی عجولانه کند عاقلانهترین تصمیم زندگیاش را میگیرد و فرزند را به البرز کوه میبرد و به دست مرد وارستهای میسپارد. در پایان نیز دیدیم که فرانک وقتی خبر پیروزی فرزند را میشنود تمام سرمایۀ خود را به فقیران و بیچیزان میبخشد و چنین بخششی از بزرگمنشی فرانک سرچشمه میگیرد و نشان از پرهیزکاری و پارسایی اين زن است. فرانک از مادران بلندآوازۀ شاهنامه است که با عواطف مادری خود جهان پر از بیداد را نابود کرد و آرامش و صلح را جایگزین کرد. (دالوند، 1389: 32)
زنان خردمند شاهنامه عبارتند از: شهرناز و ارنواز و سیندخت و کتایون و گلشهر و فرانک. این زنان نقش و کارکرد موثرى در روند داستانى شاهنامه ایفا مىکنند و به خرد و تدبیر آراسته اند. (یزدانفر، 1395: 30) با کشته شدن آبتین به دست ضحاک، همسر دلاور و خردمند او تسلیم ستم و سلطۀ هزارسالۀ ضحاک نمیشود و دست از مبارزه بر نمیدارد بلکه تا آخر راه پیش میرود. امید، تدبیر و خردمندی سه عنصری است که در وجود فرانک گرد آمده و باعث میشود روزی از دل این سه نیرو قهرمانی به بار آید که دورۀ سیاه ستم ضحاک را به پایان میرساند و پرچم عدالت و آزادی برمیافرازد.
در جامعۀ سیاهی که پادشاه بیدادپیشهیی ماردوش سفرۀ جور خود را بر گسترۀ زمین گسترد؛ کسی [که] در آن فضای اهریمنی [شاید] خوراک ماران ضحاک شده بود، [اما] به واسطۀ خردمندی فرانک، در هوای پاک کوههای سر به فلک کشیده و در دامان انسانهای پاک و وارسته بالید. این زن قهرمان، فرزند را در سایهساراندیشۀ بلند خود پرورد تا جهان را از مردی چون ضحاک پاک کند و همای عدالت را بر گستری زخمخوردی زمین به پرواز درآورد. مادری که با تدبیر خود فرزندش را از بدو تولد تا آغاز حکومت پانصد سالهاش به سرمنزل مقصود هدایت کرد. (یوسفی، 1382: 35-36) از دید فریده یوسفی نیز فرانک برجستهترین و شایستهترین زن شاهنامه است. او در کتاب «جایگاه سیاسی و اجتماعی زنان شاهنامه» فرانک را «زمینهساز قیام کاوه» میخواند.
به خوبی پیداست که فرانک در ردیف زنان نامدار و محبوب شاهنامه قرار دارد. او زنی است پرتوان با خویی مردمی؛ پاکدامن و آزاده؛ مادری ایثارگر و صبور، خردمند و مهربان. شخصیت فرانک بیانگر ویژگیهای ارزنده و آرمانی مادران آگاه و آزاده در جامعه است. او زنی است که فرزندی چون فریدون دارد که اساس و پایۀ ستم هزارسالۀ نیروی اهریمنی ضحاك را برباد میدهد. چنین زنی با نقش پویا و مثبت خود که از کوشش خستگی ناپذیر و اندیشهای مردمی بهرهمند است، بیتردید مورد پذیرش فرهنگ جامعه ای که آرمانش آزادگی، پاکی، راستی و درستی است قرار میگیرد و از این روست که نقش اجتماعی ارزشمند فرانک و شخصیت فردی او را ارج مینهد و مقامش را گرامی میدارد. و بدینگونه فرانک و نام و یادش نمونهیی می شود که در اندیشهها جای و در ردیف زنان محبوب شاهنامه قرار میگیرد. (مهذب، 1374: 33)
فرانک نماد زن فداکار، دلاور و خردمند در گذشتۀ تمدنی ماست که از امید و تدبیر در هیچ دورهیی از زندگی بیگانه نمیشود. امروزه مادران نسل ما میتوانند فرانکوار از فریدونهای فردای این مردم محافظت کنند و هویت و حق و گذشتۀشان را برایشان بشناسانند؛ مهمتر این که از شستوشوی مغزی فرزندان این خاک زیر سلطۀ ضحاکهای سیاهدل این روزگار که برجان و مال مردم ما حاکم شدهاند، جلوگیری کنند. به فرزندان ما یاد دهند که کیستند و چرا باید معترض باشند و زیر بار نروند. همت و تدبیر فرانکهای ما اگر نباشد، فریدونی برای نابودی ضحاکِ افراطیت و تمامیتخواهی برنخواهد خواست و سلسلۀ ستم قطع نخواهد شد. آیندگان ما برای این که چندی بعد فراموش نکنند که چه چیزی را از دست دادهاند، نیاز به مادرانی چون فرانک دارند. جامعۀ ما نیاز به زنانی دارد که چون او چراغهای روشنگر فرداهایمان را از گزند بادهای طالبانی و تمدنستیز ایمن بدارند. فرانک مشتی محکم بر شقیقۀ فراموشکاری تاریخی ما است.
سرچشمهها
- دالوند لیلا. (1389). الهۀ پنهان: تصویر زن در شاهنامۀ فردوسی، خرمآباد: سیفا
- مهذب زهرا .(1374). داستانهای زنان شاهنامه. تهران: قبله
- کیا خجسته. (1371). سخنان سزاوار زنان در شاهنامۀ پهلوانی. تهران: فاخته
- یوسفی فریده .(1382). جایگاه سیاسی اجتماعی زنان شاهنامه، تهران: شلفین
- انصافپور، غلام رضا. بیتا. حقوق و مقام زن در شاهنامۀ فردوسی. تهران: وزارت فرهنگ و هنر
- رازانی ابوتراب. (1353). سخنرانی و بحث در بارۀ شاهنامۀ فردوسی: ادارۀ کل فرهنگ و هنر: تهران
- یزدانفر، ساره و شیری قهرمان. (1395). “نقش اجتماعی، موقعیت و مقام زن در شاهنامۀ فردوسی و هزار و یک شب”. فصلنامۀ علمی-پژوهشی پژوهشهای ادبیات تطبیقی. د 4، ش 2 (تابستان)
- منصوری یدالله. (1398). “ریشهیابی نام زنان در شاهنامۀ فردوسی”. ایران نامگ. ش 3-4 (پاییزو زمستان)


دیدگاه وجود ندارد