
ساعت هشتونیم شب است. صدای شلیک گلوله «او» را از خواب بیدار کرده و تکانی میدهد. لحظهای طول میکشد تا بفهمد که کجاست. بیرون را نگاه میکند؛ نمیداند کی و چرا آن گلوله را شلیک کرده است. صدای خفهای از دور به گوش میرسد. صدای فریاد، صدای جنگجوها، شاید صدای جنگ، صدای انفجار یا شاید صدای باد. نمیداند کی شلیک کرد، شاید یکی از جنگجوها اینکار را کرده باشد. شاید زن، شاید مرد، شاید هم زنِ خودش؛ از کجا معلوم…
به اطرافش نگاهی میاندازد. هوا غرق تاریکی است. دو پسر خردسالش در دو پهلویش آرام نفس میکشند، او اما میهراسد. دروازهٔ خانه را نگاه میکند؛ میخواهد مطمئن شود که قفل است. بعد میآید کنار پسرانش دراز میکشد و آهسته زیر زبان میگوید: «کاش یکی از شما دختر بود.»
صدای شلیک بیشتر میشود، گویی باز دعوایی صورت گرفته، یا هم خانهای را به غارت میبرند. یک چیز مشخص است: اینکه در بیرون اوضاع عادی نیست.
نزدیک صبح، دروازه با مشتهای قوی کوبیده میشود. «او» با ترس به سوی در میشتابد و میپرسد: «کیست؟»
صدای زنش را میشنود، دروازه را باز میکند و میبیند سر و رویش پر از خون است. لباسهایش کثیف شده اما همهٔ اینها مانع درخشیدن آن چشمهای تیز او نمیشود.
زن گفت: «دور باش.»
او میپرسد: «چی شده؟»
زن با تندی جواب داد: «به تو چه؟ شب و روز در خانه خواب هستی. فکر کردی آن بیرون پول در آوردن آسان است؟»
– تو هم بودی، نه؟
– کجا؟
– در جنگی که دیشب در محله رخ داد. صدای گلولهها را شنیدم.
- بله بودم. با افراد گروه دیگر درگیر شدیم.
او هیچ تصوری از آن گروه دیگر، فرمانده و افرادش نداشت مگر اینکه آنها هم زنانی بودند مثل زن او. به چشمهای همسرش دید و در آنها چیزی جز خستهگی نیافت.
– برو صبحانهٔ مرا آماده کن و به پسرهایت هم بگو اینقدر سروصدا نکنند.
– دلتنگ تو هستند.
- من نیستم.
مکثی کرد و گفت: «مدتهاست که نیستم.»
صبحانه که تمام شد، لباسهایش را تبدیل کرد، تفنگش را پاک کرد، پولی را روی میز گذاشت و گفت: «به شب مهمان دارم، غذا آماده کن.»
او چیزی نگفت، بوتهای نظامی زنش را پیش پایش گذاشت، به او خداحافظ گفت و رفت تا به پسرهایش غذا بدهد. به یادش آمد که امروز سالروز تولد یکی از پسرهایش است. با خود گفت: «موقع به دنیا آمدن او من چند سال داشتم؟ پانزدهسال؟ برای پدر شدن خیلی زود بود.» و اما به یاد آورد که خانمش آن زمان سیوپنج سال داشه و هر طوری که بود، میخواست دختر داشته باشد؛ چون گفته بود که: «میخواهم بعد از من بجنگد.»
ظهر، کودکان را نزد همصنفی دوران مکتبش گذاشت و به بازار رفت. در بیرون زنان زیادی بودند، مردها هم انگشتشمار بودند. فقط آنانی که برای خرید سودای خانه میرفتند و آنانی که کاری به جز جنگ انجام میدادند، در بیرون بوده میتوانستند. بیشترشان یا طفل در آغوش دارند یا مصروف چانهزدن برای خرید ترکاری هستند.
«او» در گوشهٔ بازار زنش را دید که تعدادی دیگر از زنان مسلح در اطرافش تجمع کردهاند. زنش میگفت: «خواهران! ما باید از هر وسیلهای برای دفاع از حقوقمان استفاده کنیم. ما سالها برای این جایگاه که دیده شویم، جنگیدهایم و اکنون گروهی از زنان آمده و میگویند آنان بیشتر از ما حق دارند. ما چیزی برای از دست دادن نداریم. حتی در مقابل زنانی بجنگید که تمام مبارزهٔ ما را نادیده گرفته و برای همه حقوق برابر میخواهند. آنها از بیرون آمدهاند؛ ما از دل این خاک.»
اطرافیانش که همه یک رنگ لباس نظامی برتن داشتند، یکصدا او را تشویق میکردند. در این زمان دوبار صدای شلیک گلوله شنیده شد. مردم به هر سو پراکنده شدند، گلوله به سینهٔ زنِ «او» اصابت کرد. سکوتی عجیبی همه جا را فراگرفت؛ قبل از فریاد.
مردی بیستسالهای در گوشهای از بازار سلاح بهدستش است و میگوید: «من کردم، چرا نمیبینید؟ من او را زدم.» یکی از زنهای مسلح فریاد میزند: «باید گروهی از رقیبان ما ترا حمایت کرده باشد. تو مرد هستی و چگونه بدون کمک هیچ زنی توانستی او را از بین ببری؟ نمیتوانی.»
اما او بیاعتنا و به تکرار میگفت: «من کشتمش! من زنم را کشتم.»


دیدگاه وجود ندارد