1234 3

هدا
نویسنده: هِدا ملکزی

مادر گفت: «برویم بخیر طرف شارآرا استاد!»
تاکسی‌ران زیر لب «بسم‌الله» گفت و راه افتاد.
متعجب به مادر نگاه کردم: «شارآرا؟ آنجا چه کار می‌کنیم؟»
لبخند زد: «سفر به زمان.»
ابرو بالا انداختم: «سفر به زمان باشد برای بعد. فعلاً سفر به مکان کنیم؛ برویم خانه که عید است، کسی نیاید.»
سرش را تکان داد: «می‌رویم، می‌رویم! خانه هم می‌رویم.»
شانه‌ بالا انداختم و نگاهم را از شیشه‌ی مرطوب تاکسی، به سرک دوختم.
باران بر زمین رگبار می‌زد. قطره‌ها روی شیشه‌ی تاکسی می‌لغزیدند و با کوبیدن بر سینه‌ی زره‌پوشِ زمین، نیم‌نیزه‌ای به هوا می‌پریدند.
برخلاف همیشه، صدای باران هم آرام نبود و به هیچ ملودی دلنشینی شباهت نداشت؛ انگار گیتار الکتریکی‌ای بود که میان بوق‌ها و همهمه‌ی شهر، راک می‌نواخت.
با تکانی که از سوی آرنج مادر وارد شد، از شیشه‌ی پهلویم چشم گرفتم.
نوک انگشتش را روی شیشه کشید و دایره‌ای از بخار را پاک کرد:
«اینجا کوچه‌ی تنورفروشی است. از سابق اینجا تنور می‌ساختند.»
آن سوی شیشه، تنورهای سفالی تا انتهای کوچه ردیف شده بودند؛ در میان خانه‌های گلی که مانند قوطی‌های کبریت می‌نمودند.
تصویر کوچه از آغاز تا انتها یکسان بود. انگار یک عکس چند بار پشت‌سرهم گرفته شده باشد.
صدای تاکسی‌ران بلند شد: «ها والله خواهرو، می‌گویند قدامتِ این کوچه از کوچه‌ی مندوی هم زیادتر است. مه خو آن‌قدر سن ندارم، خو پدر ما قصه می‌کرد.»
مادر پرسید: «چه قصه می‌کرد؟»
راننده خندید: «می‌گفتند همین بابرشاه نیست، عمه‌اش اینجا را جور کرده. مچم در کدام عروسی برایش سوغات داده بودند.»
مادر از پشت شیشه به چند دروازه‌ی کوچک هم‌قد و قافیه اشاره کرد که تخته‌های آهنی روی‌شان، خبر از تعطیل بودنِ‌شان می‌داد: «اینجا را می‌بینی؟ می‌گویند یک زمانی حرم‌سرای عبدالرحمان‌خان بوده.»
بعد مکثی کرد و ادامه داد: «وقتی خانه‌ی مامایم می‌آمدیم، بی‌بی‌ات قصه‌ی پادشاه‌ها را می‌کرد. البته نمی‌دانم کدامش راست بود و کدامش افسانه.»
راننده گفت: «ها والله، پادشاه‌ها هم قصه‌های خود را داشتند. می‌گویند عبدالرحمان‌خان ده بیست زن مشروع و نامشروع داشت. مگر کشتار هم زیاد کرده بود. مه ریزه‌بچه بودم که پدرکلانم قصه می‌کرد.»
صدایش کمی آرام‌تر شد: «مه خو انقدر سن ندارم… جورِ روزگارِ خراب ما کرد.» و دیگر چیزی نگفت.
دوباره صورتم را به شیشه چسباندم.
در میان خانه‌های نو و مدرن، بعضی خانه‌ها هنوز هم قدیمی و دست‌نخورده بودند. دروازه‌های چوبی با حلقه‌ی بزرگ آهنی، نشان از قدامت‌شان می‌دادند.
مادر گفت: «ها، خیر ببینی! پیش همین دروازه استاد کن.»
تاکسی ایستاد.
«پانزده دقیقه منتظر باش، پس می‌آییم.»
بعد رو به من کرد: «پایین شو، رسیدیم.»
پیاده شدم و پرسیدم: «اینجا کجاست؟»
مادر خندید: «پیاده شو که پیشِ تاریخِ زنده آوردیمت.»
آنجا خانه‌ی مامای مادربزرگ بود.

Gandominسایر مطالب

Avatar for Gandomin

جایی برای دیدن افغانستان از زاویهٔ تجربه‌های شخصی و اجتماعی؛ رسانه‌ای برای تبدیل زیستن به روایت و آگاهی جمعی.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *