Image: Pexels

Image: Pexels


Woman Profile
نویسنده: بهشته فاروقی

صبح، مثل همیشه، از خواب بیدار شدم. با چشمان نیمه‌باز گوشی‌ام را برداشتم تا پیام‌ها و خبرها را بررسی کنم؛ اما آنچه دیدم، خواب را از سرم پراند. همه از سقوط افغانستان می‌نوشتند. تصویر پرچم‌ها، خبرها و متن‌هایی که از سقوط کشور حکایت داشتند، صفحه‌ی گوشی‌ام را پر کرده بودند.

گیج شده بودم. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. با نگرانی از جایم برخاستم و به‌سرعت نزد برادرم رفتم.

پرسیدم: «مادرم امروز به وظیفه رفته است؟»

نگاهش نگران بود. گفت: «من هم نگرانم. کوشش کن آرام باشی. من و تو بزرگ‌تریم؛ نگذار طفل‌ها بترسند. مادرم وظیفه رفته، اما می‌دانم برمی‌گردد.»

با چشمانی که اشک در آن‌ها جمع شده بود، پرسیدم: «پس تو می‌دانی چه اتفاقی افتاده؟»

گفت: «بلی. کاکایم را کمی پیش بدرقه کردم. مسئولیت این سه خانواده را به من سپرده است. می‌دانی، اگر اینجا بماند و طالبان بیایند، شاید حتی سرش را ببرند؛ چون افسر ارشد دولت است.»

دیگر چیزی نپرسیدم. ترس، پیش از آن‌که جوابی پیدا کنم، در تمام وجودم ریشه دوانده بود.

منتظر مادرم ماندم. او همیشه ساعت دوازده‌ی ظهر به خانه می‌آمد؛ اما آن روز ساعت از یک گذشته بود و هنوز خبری از او نبود. گوشی‌اش نیز در دسترس قرار نداشت.

هزاران فکر به سرم هجوم می‌آورد. منی که تازه با غم بی‌پدری کنار آمده بودم، دوباره به یاد پدرم افتادم؛ مردی که با لباس نظامی جان به جان‌آفرین سپرده بود. هنوز زخم نبودنش در دلم تازه بود. حالا نوبت مادرم بود؛ مادری که در وزارت داخله‌ی افغانستان وظیفه اجرا می‌کرد.

با خودم تکرار می‌کردم: نه، این بار نه! من دیگر توان از دست دادن کسی را ندارم. مگر یک دل چقدر ظرفیت شکستن دارد؟

تا این‌که دروازه باز شد و مادرم، گریان و آشفته، به خانه آمد.

با صدایی لرزان پرسیدم: «مادر، خون جگر شدیم! کجا بودی؟ چرا تلفونت در دسترس نبود؟»

میان گریه‌هایش گفت: «افغانستان سقوط کرده است. ما را به میدان هوایی برده بودند تا از کشور خارج کنند؛ اما من با ترس و وحشت فرار کردم تا نزد شما بیایم. به آن‌ها گفتم: من نمی‌توانم اولادهایم را تنها بگذارم. پس فرزندانم چه می‌شوند؟»

آن روز فهمیدم که گاهی آدم میان نجات جان خودش و برگشتن به سوی کسانی که دوست‌شان دارد، دومی را انتخاب می‌کند؛ حتی اگر راه برگشت پر از ترس باشد.

اما آن روز فقط خانه‌ی ما نبود که درگیر ترس شده بود. دنیایی که برای آینده‌ام ساخته بودم نیز در حال فرو ریختن بود.

کارهای دانشگاه‌ام تمام شده بود. قرار بود تنها با یک امضا، در سمستر خزانی به رشته‌ی حقوق و علوم سیاسی شامل شوم. برای آن روزها برنامه داشتم؛ می‌خواستم درس بخوانم، بیاموزم و روزی زنی باشم که دانشش بتواند برای دیگران سودمند باشد.

اما با سقوط حکومت، دروازه‌های کار به روی بسیاری از کارمندان پیشین بسته شد و زندگی من نیز در میان آن همه تغییر، بی‌سرنوشت ماند. آن امضا هرگز به امضایی که انتظارش را می‌کشیدم، تبدیل نشد.

سه سال گذشت.

سه سال با دلی شکسته در خانه ماندم و هنرهای گوناگون آموختم. سعی کردم روزهایم را با یادگیری پر کنم تا مبادا تمام رؤیاهایم در چهاردیواری خانه دفن شوند.

مادرم، با وجود تمام رنج‌هایی که خودش تحمل کرده بود، پشتم ایستاد. با همکاری کاکاهایم توانستم انیستیتوتی پیدا کنم و درس قابله‌گی را آغاز کنم.

با خودم گفتم شاید این بار بتوانم از نو شروع کنم. شاید هنوز راهی باقی مانده باشد. اما گاهی زندگی درست زمانی که به روزنه‌ای از امید دل می‌بندی، دروازه‌ی دیگری را به رویت می‌بندد.

تنها یک سمستر درس خوانده بودم که هر روز با موانع و پرسش‌های آزاردهنده روبه‌رو می‌شدم. با آن‌که محجبه بودم، بارها از من می‌پرسیدند: «محرمت کجاست؟»

هر بار دلم می‌خواست گریه کنم و بگویم: پدرم را از دست داده‌ام، مادرم را از وظیفه محروم کرده‌اید؛ حالا می‌خواهید برادرم هم هر روز همراه من بیاید و برود؟ او باید درس بخواند، زندگی کند و برای آینده‌اش تلاش کند، یا تمام روز دنبال لقمه‌نانی باشد تا ما زنده بمانیم؟

با این همه، باز هم به خودم می‌گفتم: انیستیتوت نزدیک است. این بار هم می‌توانم از پسش برآیم. شاید فردا بهتر باشد. هر بار که تعدادشان بیشتر می‌شد و راه را برایم دشوارتر می‌ساختند، باز هم کنار نمی‌کشیدم. دلم نمی‌خواست بپذیرم که حتی حق درس خواندن، برای دختری مثل من، به آرزویی دور تبدیل شده است.

تا این‌که یک روز به خانه رسیدم و پیامی دریافت کردم: تا اطلاع ثانی، تمام انیستیتوت‌ها بسته شده‌اند و دیگر قرار نیست به درس برویم.

برای بار دوم شکستم.

اما این بار هم نخواستم باور کنم. صبح روز بعد، به امید این‌که شاید خبر اشتباه باشد، به انیستیتوت رفتم. دو مرد مسلح در آنجا ایستاده بودند. وقتی من و چند دختر دیگر کوشش کردیم داخل شویم، اسلحه‌هایشان را به طرف ما گرفتند و گفتند: «یا بروید و اینجا را ترک کنید، یا شلیک می‌کنیم.»

در آن لحظه، انگار غمی دیگر از راه رسید و تکه‌ای دیگر از وجودم را با خودش برد. باورم نمی‌شد. من فقط می‌خواستم درس بخوانم. نه چیزی بیشتر.

با گریه و دلی که دیگر توان تحمل نداشت، به خانه برگشتم. تمام وسایلی را که با شوق خریده بودم، جمع کردم؛ قلم‌هایم، چپترهایم، چپن سفیدم و کارتی که برایم نشانه‌ی آغاز راهی تازه بود. همه را در آغوش گرفتم و با آن‌ها خداحافظی کردم؛ گویی داشتم با بخشی از خودم وداع می‌کردم.

آن چپن سفید برای دیگران شاید تنها یک لباس بود، اما برای من معنای روزهایی را داشت که هنوز باور داشتم می‌توانم به رؤیاهایم برسم. قلم‌هایم فقط چند تکه وسیله نبودند؛ آن‌ها شاهد آرزوهایی بودند که هر بار به شکلی از من گرفته شدند.

باز هم با قلبی شکسته، تسلیم نشدم. در نهادها و مراکز آموزشی آنلاین تدریس کردم و خودم نیز به آموختن ادامه دادم. هر دری که بسته شد، کوشیدم از پنجره‌ای وارد شوم. هر راهی که به بن‌بست رسید، راه دیگری جستم.

اما بعضی زخم‌ها با گذشت زمان هم تازه می‌مانند.

هر بار که اعلان کانکور را می‌بینم، چیزی در قلبم فرو می‌ریزد؛ انگار خون از جای زخمی می‌چکد که هیچ‌کس آن را نمی‌بیند. نام کانکور برای بسیاری آغاز یک رقابت است، اما برای من یادآور تمام سال‌هایی است که می‌توانستم درس بخوانم، انتخاب کنم و برای آینده‌ام تصمیم بگیرم.

من هنوز آرزو دارم.

هنوز دلم می‌خواهد حقوق و علوم سیاسی بخوانم. هنوز می‌خواهم بنویسم، بیاموزم، تدریس کنم و روزی نوشته‌هایم را در مجله‌ای ببینم که کسی آن‌ها را می‌خواند و می‌فهمد پشت هر کلمه، چه راه دشواری پیموده شده است.

من از تلاش کردن خسته نشده‌ام؛ از این خسته‌ام که هر بار برای برخاستن، باید از زیر آوار رؤیایی دیگر بیرون بیایم.

گاهی با خودم می‌پرسم: اگر فرصت داشتم، چه کسی می‌شدم؟ اگر دروازه‌های دانشگاه بسته نمی‌شدند، امروز کجا بودم؟ اگر آن چپن سفید هنوز بر تنم بود، چه زندگی‌ای می‌ساختم؟

پاسخ هیچ‌کدام را نمی‌دانم. تنها می‌دانم که من هم حق داشتم آینده‌ای داشته باشم؛ آینده‌ای که در آن، دختر بودنم مانع آموختنم نباشد و برای رفتن به صنف، مجبور نباشم میان ترس و امید یکی را انتخاب کنم.

من دختری هستم که پدرش را از دست داد، نگرانی از دست دادن مادرش را تجربه کرد، از درس و دانشگاه بازماند و بارها مجبور شد رؤیاهایش را از نو بسازد. اما هنوز اینجاست؛ با قلمی در دست و حرف‌هایی در دل.

شاید کسی بپرسد چرا هنوز می‌نویسم؟

چون نوشتن تنها جایی است که می‌توانم بی‌ترس از آینده‌ام حرف بزنم. جایی که هیچ‌کس نمی‌تواند قلم را از دستم بگیرد و بگوید دیگر حق نداری رؤیا داشته باشی.

و من می‌نویسم تا شاید روزی کسی بداند که پشت هر دختری که از درس بازمانده، ممکن است جهانی از استعداد، امید و آرزو دفن شده باشد.

من هنوز همان دخترم؛ دختری که روزی می‌خواست با یک امضا وارد دانشگاه شود، اما حالا با هر کلمه می‌کوشد خودش را دوباره بسازد.

با این همه، یک پرسش هنوز در دلم زنده است؛ پرسشی که هر بار با دیدن اعلان کانکور، با دیدن کتاب‌ها و با به یاد آوردن چپن سفیدم، دوباره از نو متولد می‌شود:

پس آرزوهایم چه می‌شود؟

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *