Image: Pixabay

Image: Pixabay


Woman Profile
نویسنده: نیلوفر اکبری
قشر زن در افغانستان چقدر زندگی نامعینی دارد؛ زنانی با چهره‌های معصوم و نگاه‌های ترسیده، عمر می‌گذرانند؛ زنانی که ترس، آرام‌آرام در نگاه‌شان خانه کرده و حس ترحم دیگران را در وجود آدمی زنده می‌کنند. ترحم برایم خوشایند نیست؛ چون آدم را نه آرام می‌کند و نه دلگرم، بلکه حس کوچک بودن و ناتوان بودن را در وجودش بیدار می‌سازد. من دلسوزی نمی‌خواهم، فقط می‌خواهم انسان را همان‌طور که هست ببینند؛ با دردهایش، با ترس‌هایش و با تمام آن چیزی که هنوز در وجودش برای ایستادن باقی مانده است. اما او با چهره‌ی قشنگ و دل‌پذیرش آمده بود، بی‌آنکه بدانیم در پشت آن چهره‌ی آرام، چه رنج‌هایی پنهان است که ما از آن خبر نداریم.
 
امروز به شفاخانه رفتم، چون خودم مریض بودم. در میان آدم‌هایی که هرکدام برای درد و بیماری خود آمده بودند، زنی را دیدم که برای معاینه‌ی گوشش نزد داکتر آمده بود. شنوایی گوشش کم شده بود و از طرف دیگر، خودش هم حامله بود. مادرم از روی کنجکاوی و دلسوزی پرسید: «چه شده به گوشت؟»
 
گفت: «شوهرم با مشت به گوشم زد، چون لباسش را اتو نکرده بودم.»
 
بعد گفت که از گوشش ابتدا آب آمده و بعد خون.
 
همان‌جا حس کردم خفه می‌شوم؛ تا جایی که برای لحظه‌ای همه‌چیز در آن شفاخانه شکل دیگری پیدا کرد. زن حامله‌ای که باید در این روزها بیشتر از هر زمان دیگری احساس امنیت، آرامش و مراقبت کند —چون جنینی در شکم دارد— به خاطر اتو نکردن لباس، با چنین خشونتی روبه‌رو شده بود. درد گوشش شاید با دوا و درمان بهتر شود، اما با خودم فکر کردم دردهایی وجود دارد که داکتر نمی‌تواند با نسخه درمانشان کند؛ درد تحقیر شدن، ترسیدن، بی‌پناه بودن و زندگی کردن در خانه‌ای که باید امن‌ترین جای دنیا باشد، اما به ترسناک‌ترین جای زندگی تبدیل می‌شود.
 
نوبتش که رسید، همراه با پایوازش —پسر‌بچه‌ای ۱۰ ساله— بلند شد. رو به من کرد و گفت: «بیا با من نزد داکتر برویم.» همراهش رفتم. داکتر معاینه کرد و گفت: «پرده‌ی گوشت پاره شده است؛ یا باید عملیات کنی، یا هم کوشش کن آب در آن نرود و زمستان و تابستان کلاه بر سر بپوش تا هوا داخل نشود، وگرنه گوش دیگرت هم ضرر می‌بیند.» او از لذت اینکه نور، صورتش را لمس کند، نسیم بر صورتش بوزد و آکسیجن بدون هیچ واسطه‌ای به ریه و تمامی وجودش برسد محروم گشت.
 
چه باید می‌گفتم؟ درباره‌ی شوهرش بد می‌گفتم، برای زندگی‌اش تأسف می‌خوردم یا به حالش دل می‌سوزاندم و نگاهش می‌کردم؟ هیچ‌کدام را نمی‌خواستم؛ دلم می‌خواست فقط مثل یک انسان با او حرف بزنم، نه مثل کسی که باید برایش دل سوزاند. گفت پسرش شاگرد مدرسه‌ی دینی است و درس می‌خواند و تمام آرزویش این است که روزی قاری به بار آید، قرآن بخواند و قدر زحمات مادرش را بداند. شاید برای همین دلم نمی‌خواست با نگاه ترحم‌آمیز به او نگاه کنم؛ او بیشتر از ترحم، به این نیاز داشت که کسی آرزویش برای آینده‌ی فرزندش را ببیند و جدی بگیرد.
 
با حرف او، سخنان حضرت وهریز یادم آمد که در جلسه‌ی جنبش آزادی‌خواهی زنان صحبت می‌کرد و من هم یکی از اشتراک‌کنندگان بودم. او راجع به پیامدهای مدرسه‌ی دینی در افغانستان گفت؛ در لابه‌لای سخنانش اشاره کرد که ما دریچه‌ای ایجاد کردیم تا مادران آینده باسوادی داشته باشیم تا جامعه ساخته شود؛ مادر باسواد هیچ‌گاه به فرزندش اندیشه‌ی طالبانی نمی‌آموزاند و نمی‌گذارد به مدرسه‌ی دینی برود. با خودم فکر کردم زنی که باسواد باشد کتاب می‌خواند، کتاب خواندن باعث آگاهی می‌شود و انسانِ آگاه تن به خشونت نمی‌دهد.
 
آن خانم از داکتر پرسید: «هزینه‌ی عملیات چقدر می‌شود؟»
 
داکتر گفت: «یک لک افغانی هزینه دارد. اینجا هم نمی‌شود، باید به کابل بروید.»
 
زن گفت: «غریب هستیم و پول نداریم.»
 
داکتر برایش نسخه نوشت. همراهش به دواخانه رفتم. با اینکه خودم جان‌درد بودم، درد خودم را فراموش کردم؛ درد او برایم خفه کننده بود. پول دوا ۱۳۰۰ افغانی می‌شد، اما او نداشت و فقط ۵۰۰ افغانی پول همراهش بود. در نهایت نیم دواها را گرفت. پول دوا گران بود و توان خرید تمامش را نداشت. نمی‌دانستم دلم برای کدام دردش بسوزد؛ برای بیماری‌اش، برای ترسی که در نگاهش نشسته بود، یا برای دست‌های خالی‌اش که حتی توان تهیه دوا را هم نداشت. حیران مانده بودم که در برابر چنین دردی چه می‌شود گفت؟
 
چهره‌اش هنوز در ذهنم مانده است. چهره‌ای آرام و معصوم؛ چهره‌ی زنی که شاید اگر کسی از زندگی‌اش چیزی نمی‌دانست، تصور می‌کرد زندگی معمولی و آرامی دارد. اما پشت آن صورت، داستانی بود که شاید هرگز نتواند برای همه تعریفش کند.
 
این زن تنها یک زن نیست. داستان او ما را به پرسش بزرگ‌تری می‌رساند: چند زن دیگر در افغانستان با دردهایی زندگی می‌کنند که کسی از آن‌ها خبر ندارد؟ چند زن شب‌ها با ترس می‌خوابند و صبح با همان ترس از خواب بیدار می‌شوند؟ چند زن مجبورند خشونت را پنهان کنند تا خانواده، همسایه، جامعه یا حتی فرزندانشان چیزی نفهمند؟ چند زن یاد گرفته‌اند سکوت کنند؛ نه از روی رضایت، بلکه چون راه دیگری برایشان باقی نمانده است؟
 
گاهی وقتی درباره‌ی زنان افغانستان حرف می‌زنیم، از واژه‌های بزرگی مثل «حقوق زن»، «آزادی» و «عدالت» استفاده می‌کنیم؛ اما معنای واقعی این واژه‌ها شاید همین‌جا باشد: اینکه یک زن بتواند در خانه‌ی خودش بدون ترس زندگی کند. بتواند اشتباهی کوچک داشته باشد و به خاطر آن مجازات نشود. بتواند بیمار شود و از او مراقبت شود. بتواند مادر باشد بدون اینکه هم‌زمان قربانی خشونت باشد. بتواند «نه» بگوید، اعتراض کند، حرف بزند و باز هم حق زندگی کردن با عزت را داشته باشد.
 
زن بودن نباید به معنای تحمل کردن باشد.
 
هیچ لباس اتوکشیده‌ای ارزش یک انسان را ندارد. هیچ کار خانه‌ای آن‌قدر مهم نیست که بهانه‌ای برای خشونت شود. هیچ رابطه‌ای، حتی ازدواج، به یک انسان حق نمی‌دهد انسان دیگری را تحقیر یا آزار کند.
 
تلخ‌تر از همه این است که بسیاری از این زنان شاید خودشان را مقصر بدانند. شاید بعد از هر خشونت با خودشان فکر کنند: «شاید اگر آن لباس را اتو می‌کردم، این اتفاق نمی‌افتاد.» اما تقصیر خشونت بر دوش کسی است که خشونت می‌کند، نه کسی که قربانی آن می‌شود.
 
من نمی‌دانم آن زن وقتی از شفاخانه بیرون رفت، چه چیزی در انتظارش بود. نمی‌دانم به خانه‌ای برگشت که در آن آرامش داشت یا دوباره باید با همان ترس روبه‌رو می‌شد. نمی‌دانم آیا کسی در زندگی‌اش هست که دستش را بگیرد و بگوید: «تو مقصر نیستی.» فقط می‌دانم که یک زن حامله، با گوش آسیب‌دیده، امروز روبه‌روی من نشسته بود و دردش آن‌قدر بزرگ بود که نمی‌شد آن را فقط یک مشکل پزشکی دانست.
 
پشت درهای بسته‌ی خانه‌های بسیاری، داستان‌هایی وجود دارد که به گوش ما نمی‌رسند. زنانی هستند که دردشان را با لبخند پنهان می‌کنند؛ زنانی که برای فرزندانشان قوی می‌مانند؛ زنانی که شاید حتی فرصت پرسیدن این سؤال را از خودشان نداشته باشند که «من چه می‌خواهم؟»
 
جامعه‌ای که از زن فقط صبر، سکوت و تحمل می‌خواهد، اما امنیت و احترام را برایش تضمین نمی‌کند، نمی‌تواند ادعا کند که زندگی انسانی و عادلانه‌ای ساخته است.
 
من امروز برای بیماری خودم به شفاخانه رفته بودم، اما با درد زنی برگشتم که شاید نامش را هم ندانم. او را شاید دیگر هرگز نبینم، اما جمله‌ی کوتاهش در ذهنم خواهد ماند: اینکه «باید اتو می‌کردم و آخر بی‌عقلی کردم…»
 
شاید بعضی آدم‌ها فقط چند دقیقه از زندگی ما را به خودشان اختصاص دهند، اما همان چند دقیقه می‌تواند نگاه ما را به یک جامعه تغییر دهد.
 
امروز فهمیدم که رنج زنان افغانستان همیشه در خبرها دیده نمی‌شود. گاهی در چهره‌ی زنی است که آرام روی چوکی شفاخانه نشسته، دستش را روی شکمش گذاشته و منتظر داکتر است؛ زنی که شاید هنوز باید برای کودکی که در وجودش رشد می‌کند امید داشته باشد، در حالی که خودش از امنیت ابتدایی زندگی محروم است.
 
و من آرزو می‌کنم روزی برسد که زن افغانستانی برای ساده‌ترین حقش، یعنی زندگی کردن بدون ترس، مجبور نباشد بجنگد.
 
روزی که خانه برای زن واقعاً خانه باشد؛
 
نه جایی برای ترس،
 
نه جایی برای تحقیر،
 
بلکه جایی برای آرامش، احترام و انسان بودن.

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *