Photo: GANDOMIN

Photo: GANDOMIN


Woman Profile
نویسنده: فرح‌ناز حامد

«اثر بزرگی را شروع کرده‌ام، بابا گوریو.»

نمی‌دانم بالزاک وقتی این جمله را نوشت، می‌دانست که روزی خواننده‌ای در گوشه‌ای از جهان، پس از خواندن چند کتابش، خودش را بالزاکی خواهد نامید یا نه. البته که نه. من هم تا پیش از خواندن آثارش، بالزاک را آن‌چنان که باید نمی‌شناختم. حالا هم نمی‌شناسمش و نمی‌توانم ادعا کنم جهانش را به تمامی فهمیده‌ام. اما اعتراف می‌کنم که با خواندن آثار او، بالزاکی شدم. این را نه از سر اغراق می‌گویم و نه برای آن‌ که علاقه‌ام به نویسنده‌ای را به رخ بکشم. من وقتی کتابی از بالزاک می‌خوانم، دیگر نمی‌توانم بیشتر مسائل را به همان شکل سابق ببینم و این یکی از مهم‌ترین دلایلی است که به بالزاک ارادت خاصی دارم. 

چیزی که در نخستین مواجهه با قلمش توجهم را جلب کرد، جزئیات بود. بالزاک از آن نویسنده‌هایی است که اگر بخواهد آدمی را وارد داستانش کند، به معرفی نام و چند ویژه‌گی ظاهری او بسنده نمی‌کند. می‌خواهد بدانیم آن آدم چگونه لباس می‌پوشد، در چه خانه‌ای زنده‌گی می‌کند، خانه‌اش چه شکلی است، پولش را از کجا می‌آورد، چه چیزی در گذشته‌اش داشته و چه چیزهایی را از دیگران پنهان می‌کند. گاهی برای رسیدن به یک اتفاق ساده، چندین صفحه دربارهٔ آدم‌ها و مکان‌ها می‌نویسد؛ صفحه‌هایی که اگر نویسندهٔ دیگری نوشته بود، شاید از آن‌ها می‌گذشتم اما در روایت بالزاکی به‌ ندرت احساس می‌کنم که این جزئیات بیهوده‌اند.

اگر یک نویسندهٔ دیگر بتواند در پنج خط، شخصیتی را با بحران‌های درونی‌اش پیش روی ما بگذارد، بالزاک ممکن است همان شخصیت را در پنج صفحه توصیف کند؛ از ظاهر و خانه‌اش گرفته تا موقعیت اجتماعی، روابط خانواده‌گی و وضعیت اقتصادی‌اش. جالب این است که من هنگام خواندن آن پنج صفحه، احساس خسته‌گی نمی‌کنم و از این همه توصیف به ستوه نمی‌آیم. برعکس، دلم می‌خواهد بیشتر بدانم چون فکر می‌کنم تا وقتی همه‌چیز را دربارهٔ آن آدم ندانسته‌ام، نمی‌توانم به‌ درستی وارد داستانی شوم که بالزاک خلقش می‌کند.

شاید به همین دلیل است که بالزاک را نویسنده‌ای نکته‌سنج می‌دانم. به نظر من، آدم‌هایی که به جزئیات زنده‌گی و انسان‌ها حساس‌اند، جهان را با بی‌اعتنایی از کنار خود نمی‌گذرانند. می‌بینند، دقت می‌کنند و از چیزهایی سر درمی‌آورند که ممکن است از چشم دیگران دور بماند. بالزاک هم چنین نویسنده‌ای است. او می‌خواهد انسان را در محیط واقعی زنده‌گی‌اش بشناسد؛ در خانه، خانواده، بازار، اداره، محفل‌های اشرافی و هر جایی که مناسبات اجتماعی، رفتار و سرنوشت آدم‌ها را شکل می‌دهند.

از همین‌جا است که واقع‌گرایی بالزاک برایم معنا پیدا می‌کند. او جامعه‌ای را می‌نویسد و یا بازتعریف می‌کند که این انسان‌ها در آن به دنیا آمده‌اند، زنده‌گی می‌کنند، عاشق می‌شوند، فریب می‌دهند، فریب می‌خورند، ثروت به دست می‌آورند و گاهی همه‌چیزشان را از دست می‌دهند. آدم‌های او از جامعه جدا نیستند. حتا وقتی در خصوصی‌ترین روابط‌شان قرار دارند، رد پول، طبقهٔ اجتماعی، جاه‌طلبی، خانواده و قدرت را می‌توان در رفتارشان دید.

برای همین، وقتی از بالزاک می‌خوانم، گاهی احساس می‌کنم به جای آن‌ که مشغول خواندن یک رمان باشم، تاریخ اجتماعی فرانسه را می‌خوانم که به جای تاریخ‌سازان و اتفاق‌های بزرگ، آدم‌های معمولی و غیرمعمولی‌اش را نشان می‌دهد. شاید این یکی از دلایلی باشد که آثارش را برای شناخت جامعهٔ فرانسه در قرن نوزدهم چنین ارزشمند می‌دانم.

⸻

از میان کتاب‌هایی که تا امروز از بالزاک خوانده‌ام، دختر عمو بِت جایگاه ویژه‌ای دارد. این کتاب از آن داستان‌هایی است که آدم را وادار می‌کند با شور و شوق، صفحه‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارد تا سرانجام بفهمد سرنوشت آدم‌هایی که در آن زنده‌گی می‌کنند، به کجا می‌رسد. در این کتاب آنچه بیشتر مرا درگیر کرد، شیوه‌ای بود که بالزاک از طریق آن آدم‌ها، روابط و مناسبات اجتماعی را کنار هم قرار می‌دهد و اجازه می‌دهد تناقض‌های‌شان آشکار شود.

در این داستان، با آدم‌های گوناگونی روبه‌رو می‌شویم: فقیر و ثروتمند، حسود و حسادت‌برانگیز، عاشق و هوس‌باز، هنرمند و صاحب‌منصب، آدم‌های شریف و کسانی که شرافت را پشت نقاب پاک‌دامنی پنهان می‌کنند. هر کدام چیزی می‌خواهند و برای رسیدن به خواسته‌شان، به شیوه‌ای رفتار می‌کنند. آنچه این مجموعه را جذاب می‌کند، ارتباطی است که میان خواسته‌های فردی و سرنوشت دیگران شکل می‌گیرد.

برای نمونه، تقابل لیسبت و آدلین را در نظر بگیریم. یکی در شرایط دشوار زنده‌گی کرده و دیگری در آسایش بزرگ شده است. بالزاک تفاوت میان این دو زن را به موضوعی ساده دربارهٔ دهاتی‌بودن و شهری‌بودن تقلیل نمی‌دهد. آنچه اهمیت پیدا می‌کند، این است که چگونه تفاوت تجربه‌های زنده‌گی، احساس محرومیت و مقایسه دائمی با دیگری می‌تواند به کینه‌ای عمیق تبدیل شود. لیسبت تنها درگیر آدلین نیست، گویا با تمام چیزهایی که زنده‌گی از او دریغ کرده است، درگیر است.

از سوی دیگر، بالزاک در این کتاب تصویر پیچیده‌ای از اخلاق اجتماعی به دست می‌دهد. جامعه ممکن است بعضی زنان را به دلیل روابط‌شان محکوم کند، اما در همان حال، از دیدن فساد کسانی که ظاهر آبرومند و زنده‌گی محترمانه‌ای دارند، ناتوان بماند. والری مانف نمونهٔ جالبی از همین تناقض است. آنچه در ظاهر پاک‌دامنی و آبرومندی به نظر می‌رسد، در خفا می‌تواند وسیله‌ای برای فریب و آسیب‌رساندن به دیگران باشد. در مقابل، کسانی که جامعه از پیش درباره‌شان داوری کرده است، گاهی در موقعیت‌های حساس رفتاری انسانی‌تر از آدم‌های محترم و پذیرفته‌شده از خود نشان می‌دهند.

این همان چیزی است که از بالزاک دوست دارم: او آدم‌ها را خیلی راحت به دو دستهٔ خوب و بد تقسیم نمی‌کند. شاید او می‌گوید که کمی بیشتر نگاه کنیم تا ببینیم آنچه در ظاهر می‌بینیم، با باطن بسیار تفاوت دارد. 

در دختر عمو بِت، هنرمندان نیز از نگاه تیزبین بالزاک دور نمی‌مانند. جایی می‌نویسد: «چه می‌توان کرد! هنرمندان از این که تابع امر دیگری باشند، نفرت دارند.» این جمله برای شخص من یادآوری دشواری رابطه میان هنر و قدرت نیز است. هنرمند برای آفرینش به آزادی نیاز دارد، اما زنده‌گی در جامعه‌ای که پول و موقعیت اجتماعی تعیین‌کنندهٔ بسیاری از روابط‌اند، این آزادی را آسان به دسترس او نمی‌گذارد.

در جریان خواندن دختر عمو بِت، اتفاق جالب دیگری هم افتاد. هنگام مطالعه معمولن موسیقی می‌شنوم. عادتی قدیمی که حتا وقت درس‌خواندن برای امتحان هم ترکش نمی‌کردم. آن روزها آهنگ «رفتم که رفتم» از «مرضیه» را بارها شنیدم. به‌ تدریج احساس کردم این آهنگ با داستان کتاب پیوندی دارد و سرانجام نامش را در گوشی‌ام به «دختر عمو بِت» تغییر دادم. می‌دانستم مرضیه هنرمند ایرانی است و بالزاک نویسندهٔ فرانسوی قرن نوزدهم؛ می‌دانستم میان آن دو، از نظر زمان و مکان، فاصلهٔ زیادی وجود دارد. اما این دانستن چیزی از احساس من کم نمی‌کرد و برای من، این هم بخشی از بالزاکی‌شدن بود.

البته، هر قدر بیشتر درباره این کتاب بنویسم، بیشتر احساس می‌کنم که هنوز چیزهای زیادی از آن باقی مانده است. برای همین، از همین‌جا دیگر در موردش نمی‌نویسم.

⸻

بعد از دختر عمو بِت، زن سی‌ساله برایم تجربهٔ متفاوتی بود. پیش از آن‌ که کتاب را بخوانم، نسبت به آن احساس خوبی داشتم و مدتی در جست‌وجویش بودم. وقتی خواندنش را شروع کردم، آن‌قدر از نوشتهٔ بالزاک در حیرت بودم که گاهی نمی‌دانستم باید با چه سرعتی پیش بروم. دلم می‌خواست زودتر تمامش کنم، اما از تمام‌شدنش هم می‌ترسیدم.

زن سی‌ساله از آن کتاب‌هایی بود که مرا واداشت دربارهٔ توانایی بالزاک در شناخت احساسات زنانه بیشتر فکر کنم. با خودم می‌گفتم چطور ممکن است مردی در قرن نوزدهم، با چنین دقتی از عواطف، رنج‌ها، تناقض‌ها و تجربه‌های درونی زنی بنویسد؟ تنها از عشق و دلبسته‌گی نه، بلکه از تغییر آن‌ها در گذر زمان، از احساساتی که سرکوب می‌شوند، رابطه‌هایی که به‌تدریج سرد می‌شوند، مادرانی که میان وظیفه و عاطفه گرفتار می‌مانند و زنانی که در جامعه‌ای مردسالار، ناچارند با پیامد تصمیم‌هایی زنده‌گی کنند که بیشتر وقت‌ها اختیار کامل آن‌ها را نداشته‌اند.

ژولی در آغاز داستان گمان می‌کند عشق به‌ تنهایی برای خوشبختی کافی است. اما زنده‌گی، برخلاف تصور او، با همان شور نخستین پیش نمی‌رود. عشق به مراقبت، توجه و مسوولیت نیاز دارد و یک نفر نمی‌تواند به جای دو نفر عشق بورزد. بالزاک به‌ خوبی نشان می‌دهد که چگونه فاصله میان تصور عاشقانه از زنده‌گی و واقعیت آن، می‌تواند تمام مسیر زنده‌گی یک انسان را تغییر بدهد.

این کتاب برای من از جهت دیگری هم اهمیت داشت. پیش از خواندنش، سی‌ساله‌گی چیزی بود که می‌شد درباره‌اش نگرانی‌هایی داشت اما پس از خواندن آن، بیش از آن‌ که از رسیدن به این سن بترسم، به امکان پخته‌گی و شناخت بیشتر فکر کردم. البته زنده‌گی واقعی هیچ‌کس را نمی‌توان با سرگذشت ژولی سنجید، اما ادبیات گاهی کمک می‌کند به دوره‌هایی از زنده‌گی که هنوز تجربه نکرده‌ایم، با ترس کمتری نگاه کنیم. زن سی‌ساله برای من چنین اثری بود.

جالب این‌ که در این کتاب، برخلاف بابا گوریو و دختر عمو بِت، از آن حاشیه‌پردازی‌های مفصل دربارهٔ ظاهر آدم‌ها کمتر دیدم. این بار بالزاک بیشتر به احساسات، عواطف و طبیعت پرداخته بود. گویی همان ذهنی که در کتاب‌های دیگر می‌خواست خانه و لباس و موقعیت اجتماعی آدم‌ها را با جزئیات بشناسد، این‌جا به درون آن‌ها رفته بود. و من باز هم حیرت کردم.

هنگام خواندن زن سی‌ساله، بارها به این فکر کردم که شناخت انسان چقدر به مشاهدهٔ دقیق نیاز دارد. برای شناختن کسی، دانستن ظاهر و موقعیت اجتماعی‌اش کافی نیست و باید دید چه چیزی او را می‌رنجاند، از چه چیزی می‌ترسد، چه آرزویی دارد و چگونه در گذر زمان تغییر می‌کند.

⸻

اما آرزوهای بربادرفته داستان دیگری داشت. اگر بابا گوریو دروازهٔ ورودم به جهان بالزاک بود، این کتاب مرا واداشت با حوصلهٔ بیشتری در آن جهان بمانم. خواندنش آسان نبود. گاهی چهار خط را پنج بار می‌خواندم تا بفهمم بالزاک دقیقن چه می‌گوید. کتاب سنگین بود، به این دلیل که از خواننده می‌خواست در میان عالمی از جزئیات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی حرکت کند و رشتهٔ داستان را گم نکند.

مدتی احساس می‌کردم به‌ کندی پیش می‌روم. هر بار که به صفحه‌های خوانده‌شده نگاه می‌کردم، گمان می‌بردم فقط یکی دو روز است که با کتاب درگیرم، حال آن‌ که مدت بیشتری گذشته بود. بااین‌همه، نمی‌خواستم رهایش کنم. حاشیه‌پردازی‌های بالزاک در آغاز داستان، با همه طول و تفصیل‌شان، برایم بخشی از لذت خواندن بودند. او نخست آدم‌ها را معرفی می‌کند، محیط زنده‌گی‌شان را می‌سازد و مناسباتی را که قرار است سرنوشت‌شان را شکل بدهد، پیش چشم خواننده می‌گذارد. بعد، وقتی داستان آغاز می‌شود، می‌بینیم دیگر آن آدم‌ها برای ما بیگانه نیستند و حتا گاهی می‌توانیم خویشاوند هم بخوانیم‌شان. 

در آرزوهای بربادرفته، این شیوه اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند؛ زیرا بالزاک در کنار روایت سرگذشت چند جوان، سازوکار یک جامعه را نیز نشان می‌دهد. لوسین شاردون در پی جاه‌طلبی و کامیابی است و داوید سشار، دوست صمیمی او، نمایندهٔ نوع دیگری از زنده‌گی است: زنده‌گی مبتنی بر کار، صداقت، دانش و تلاش. یکی می‌خواهد راهش را در جهان پرزرق‌وبرق پاریس باز کند و دیگری می‌خواهد از راه اختراع و کار علمی، چیزی به جهان بیفزاید.

داوید برای من از شخصیت‌های دوست‌داشتنی این رمان است. او در پی ساختن کاغذی ارزان‌تر و بهتر است. کاغذی که تولیدش به مواد اولیهٔ کم‌هزینه‌تری وابسته باشد. برای او، اختراع تلاشی است برای حل یک مسأله واقعی. وقتی موفق می‌شود، نخستین نامه‌اش را روی کاغذ حاصل کار خودش برای همسرش می‌نویسد. آغاز نامه‌اش چنین است:

«اِو محبوبم، تو اولین کسی هستی که روی کاغذی که حاصل اقدام‌های من است، برایش نامه می‌نویسم.»

این جمله برایم دوست‌داشتنی است. نخستین کسی که داوید می‌خواهد نتیجهٔ کارش را با او شریک کند، همسرش است. دستاورد علمی او در همان لحظه، از جهان خشک محاسبه و آزمایش بیرون می‌آید و به زنده‌گی خصوصی‌اش پیوند می‌خورد. در پایان نامه نیز می‌نویسد: «تو را می‌بوسم، ما با ثروت، تنها چیزی که نداشتیم خوشبخت خواهیم شد.»

در این‌جا، جملهٔ آخر را نمی‌توانم به‌ آسانی از ذهنم بیرون کنم. ثروت قرار است چه چیزی به زنده‌گی انسان اضافه کند؟ آیا خوشبختی را تضمین می‌کند یا فقط امکان‌هایی را فراهم می‌سازد که بدون آن دشوارتر به دست می‌آیند؟ داوید به دنبال ثروت است اما نه به هر قیمتی. او می‌خواهد کاری انجام دهد که هم زنده‌گی خودش را بهتر کند و هم برای دیگران سودمند باشد. مشکل از جایی آغاز می‌شود که تلاش صادقانهٔ او در برابر قدرت کسانی قرار می‌گیرد که از مناسبات اقتصادی و اجتماعی برای منافع خودشان استفاده می‌کنند.

بالزاک در این کتاب نشان می‌دهد که استعداد و اخلاق، به‌ تنهایی برای پیروزی در جامعه کافی نیستند. گاهی آدمی می‌تواند درست کار کند، دانش داشته باشد و به دنبال پیشرفت باشد، اما در برابر شبکه‌ای از منفعت‌طلبی‌ها و قدرت‌های اجتماعی قرار بگیرد که مجال حرکت را از او می‌گیرند و این‌جا مسأله ساختاری است که به بعضی‌ها امکان پیشرفت می‌دهد و بعضی دیگر را، با وجود شایسته‌گی‌شان، گرفتار می‌کند.

به همین دلیل، آرزوهای بربادرفته برایم بیشتر از یک رمان است. کتابی است درباره مطبوعات، روزنامه‌نگاری، صنعت چاپ، بازار کتاب، مناسبات قدرت و سازوکارهای کامیابی در جامعه. بالزاک در این اثر، با نگاهی تند و گاهی بی‌رحمانه، نشان می‌دهد که چگونه حقیقت می‌تواند در برابر منفعت عقب بنشیند و چگونه قلم به ابزاری برای معامله تبدیل شود.

وقتی به نوشته‌های او دربارهٔ روزنامه‌نگاران و مدیران مطبوعات می‌رسم، به این فکر می‌کنم که بعضی مسائل چقدر دیر تغییر می‌کنند. ابزارها عوض می‌شوند، شکل رسانه‌ها تغییر می‌کند و شیوهٔ انتشار خبر دیگر مثل قرن نوزدهم نیست، اما رابطه میان پول، قدرت و حقیقت همچنان موضوعی جدی است. بالزاک در این کتاب، با روایت داستانی، به مسأله‌ای می‌پردازد که هنوز هم نمی‌توانیم به‌ ساده‌گی از کنارش بگذریم: چرا به هر روزنامه‌ای اعتماد نکنیم؟

در بخشی از کتاب، گفت‌وگویی دربارهٔ نوشتن مقاله‌های سیاسی می‌آید که برای من بسیار گویاست:

«- سلسله توصیف‌هایی را دربارهٔ خطیبان حکومتی شروع کنیم؟

  • دوست جوان، این کار را تو بکن، آنها را می‌شناسی، از حزب تو هستند، می‌توانی برخی از کینه‌های درونی‌ات را بیرون بریزی. یقهٔ بونیو، سیروس دو مریناک و دیگران را بگیر. این مقاله‌ها بهتر است از قبل آماده باشند. برای کار روزنامه معطل نخواهیم شد.»

این چند جمله، نشان می‌دهند که چگونه نوشته‌ای که باید حاصل بررسی و داوری مستقل باشد، می‌تواند از پیش بر اساس منفعت سیاسی و کینهٔ شخصی شکل بگیرد. روزنامه هنوز منتشر نشده، اما جهت‌گیری‌اش معلوم است و حقیقت، قربانیِ منفعت‌طلبی شخصی شده است.

بالزاک دربارهٔ بازار نشر نیز جمله‌ای دارد که هر بار به آن فکر می‌کنم، لبخند تلخی بر لبم می‌نشیند:

«در پاریس، سخت می‌شود دربارهٔ چیزی پندار بافت. اینجا به همه‌چیز مالیات تعلق می‌گیرد، همه‌چیز را می‌فروشند، همه‌چیز را می‌سازند، حتی کامیابی را.»

شاید به همین دلیل است که هنگام خواندن این کتاب، بارها به روزگار خود ما فکر کردم. چون بالزاک سازوکارهایی را به تصویر می‌کشد که امکان تکرارشان در زمان‌ها و مکان‌های دیگر وجود دارد. طمع، جاه‌طلبی، دست‌کاری حقیقت و تبدیل‌کردن هر چیز به وسیله‌ای برای کسب منفعت، به یک قرن و یک جامعه محدود نمی‌مانند.

⸻

هرچه بیشتر از بالزاک می‌خوانم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که او فقط نویسندهٔ روابط انسانی نیست؛ نویسنده شرایطی هم هست که این روابط در آن شکل می‌گیرند. به همین دلیل است که گاهی میان او و داستایفسکی می‌مانم. البته می‌دانم که جهان نوشتاری این دو را نمی‌توان به‌ آسانی با هم سنجید. آنچه در این مقایسه برایم اهمیت دارد، تفاوت زاویهٔ نگاه آن‌هاست.

داستایفسکی مرا به درون انسان می‌برد؛ به جایی که ایمان و تردید، عشق و گناه، رهایی و سقوط با هم درگیرند. شخصیت‌هایش گاهی چنان در کشمکش‌های درونی خود گرفتارند که گویی جهان بیرون فقط صحنه‌ای برای نمایش بحران‌های روحی آن‌هاست. بالزاک، در مقابل، مرا به جامعه بازمی‌گرداند. به خانه‌ها، خیابان‌ها، اداره‌ها، محفل‌ها، مناسبات مالی، روابط خانواده‌گی و جایگاه اجتماعی آدم‌ها. او نشان می‌دهد که انسان در چه جهانی زنده‌گی می‌کند و آن جهان چگونه خواسته‌ها و تصمیم‌هایش را شکل می‌دهد.

اگر داستایفسکی راهنمایی برای شناخت بخشی از پیچیده‌گی‌های روان انسان باشد، بالزاک راهنمایی برای دیدن جامعه و شناخت انسان در آن جامعه است. یکی را برای رفتن به عمق روان می‌خوانم و دیگری را برای فهمیدن جهانی که انسان در آن زنده‌گی می‌کند. البته این تقسیم‌بندی مطلق نیست و صد البته که می‌دانم داستایفسکی جامعه را می‌شناخت و بالزاک نیز به درون آدم‌ها راه می‌یافت. اما تفاوتی که من در تجربهٔ خواندن‌ آثارشان احساس می‌کنم، همین است.

در آثار بالزاک، آدم‌ها در کنار احساسات‌‌شان، موقعیت اقتصادی، خانواده، طبقه اجتماعی و آرزوهای‌شان نیز بخشی از هویت آن‌هاست. در عین حال، این عوامل هرگز به مجموعه‌ای از اطلاعات خشک تبدیل نمی‌شوند. بالزاک آن‌ها را وارد زنده‌گی آدم‌ها می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه می‌توانند به عشق، حسادت، فداکاری، خیانت و حتی نابودی منجر شوند.

شاید به همین دلیل است که خواندنش برایم چنین لذت‌بخش شده است. او کمک می‌کند بفهمم هیچ انسانی را نمی‌توان جدا از شرایط زنده‌گی‌اش شناخت. همان‌طور که هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان فقط از راه قوانین، تاریخ سیاسی یا آمار اقتصادی شناخت. جامعه از آدم‌هایی ساخته شده که در خانه‌های‌شان زنده‌گی می‌کنند، پول درمی‌آورند، با یکدیگر رابطه برقرار می‌کنند و در تلاش‌اند چیزی را به دست بیاورند یا چیزی را از دست ندهند.

⸻

البته، بالزاک برای من فقط نویسنده‌ای جدی و اجتماعی نیست و حتا گاهی به ساده‌ترین شکل ممکن هم به زندگی‌ام راه پیدا می‌کند. اگر میان من و او فقط یک وجه مشترک وجود داشته باشد، آن وجه مشترک عشق به قهوه است. بالزاک دربارهٔ قهوه نوشته است:

«قهوه نیرویی عظیم در زنده‌گی من است. من در مقیاسی شکوهمند تأثیرات آن را مشاهده کرده‌ام.»

من هم اگر قرار باشد از یک علاقهٔ مشترک حرف بزنم، قهوه را انتخاب می‌کنم. شاید این شباهت کوچک، در مقایسه با تفاوت‌های بزرگ زنده‌گی و زمانهٔ ما، چیز مهمی نباشد اما برای من بخشی از صمیمیتی است که با این نویسنده احساس می‌کنم.

من صداقت بالزاک را هم بسیار می‌پسندم چون در آثارش، جامعه را با همه زشتی‌ها و تناقض‌هایش نشان می‌دهد. از فساد و منفعت‌طلبی می‌نویسد، از قدرت پول، از فاصله میان شایسته‌گی و کامیابی و از دشواری زنده‌گی در جهانی که ثروت می‌تواند بسیاری از امکان‌ها را در اختیار عده‌ای قرار دهد و دیگران را از آن‌ها محروم کند.

گاهی، وقتی کتابی را می‌خوانم، اتفاقی می‌افتد که برایم از خود خواندن هم جالب‌تر است و با من به کارهای روزمره می‌آید، در ذهنم می‌ماند و به چیزهایی پیوند می‌خورد که در ظاهر هیچ ارتباطی با آن ندارند.

وقتی هنوز آرزوهای بربادرفته را تمام نکرده بودم، کتاب همیشه نزدیکم بود. به همین دلیل، هر چیزی که می‌خواندم یا می‌دیدم، می‌توانست مرا به آن برگرداند. یک روز چشمم به ترکیب «حسرت‌کشتگان» در شعر بیدل افتاد و به یاد آرزوهای بربادرفته افتادم. خودم هم می‌دانستم که این دو اثر الزامن ارتباط مستقیمی با هم ندارند، اما دلم می‌خواست میان‌شان پیوندی پیدا کنم.

«حسرت‌کشتگان» برایم ترکیبی بود که رنج آرزوهای ازدست‌رفته را در خود جمع می‌کرد. گویا آدم‌هایی که از شدت حسرت و اندوه، توان ادامه‌دادن را از دست داده‌اند، در یک کلمه کنار هم نشسته باشند. در مقابل، عنوان آرزوهای بربادرفته را گذاشتم و دیدم که چگونه دو عبارت، از دو جهان ادبی متفاوت، می‌توانند در ذهن من به یک احساس مشترک برسند.

_____

وقتی در دهقانان به این جمله رسیدم، دوباره به همین مسأله فکر کردم:

«خدایا! چطور نفهمیدند که در یک مملکت بدون ثروت‌های کلان و بدون زندگی‌هایِ پربار و مطمئن، آفرینش هنر متعالی غیر ممکن است؟»

این جمله ممکن است در نگاه نخست چنین به نظر برسد که هنر متعالی را فقط در جوامع ثروتمند ممکن می‌داند. اما من آن را بیشتر از زاویهٔ شرایطی می‌خوانم که آفرینش هنری را آسان یا دشوار می‌کنند. وقتی زنده‌گی انسان از ناامنی و فقر پر باشد، وقتی تمام نیروی او صرف تأمین نیازهای اولیه شود و وقتی امکان آموزش، فراغت، تجربه و کار خلاقانه از او گرفته شود، هنر نیز از پیامدهای این محرومیت‌ها در امان نمی‌ماند.

این به معنای ناتوانی انسان‌های جوامع فقیر در خلق آثار بزرگ نیست. تاریخ هنر، به‌خودی‌خود، چنین ادعایی را رد می‌کند. مسأله این است که استعداد فردی همیشه در خلأ رشد نمی‌کند و صرف استعداد نیز برای آفرینش کافی نیست. هنر به زمان، امکان، امنیت و فرصت نیاز دارد؛ چیزهایی که دسترسی به آن‌ها در همه جوامع و برای همه انسان‌ها یکسان نیست.

برای همین، وقتی بالزاک از ثروت و امکان آفرینش هنری حرف می‌زند، من بیش از آن‌ که به ارزش هنر در یک جامع ثروتمند فکر کنم، به قدرت شرایط اجتماعی در شکل‌دادن به زند‌ه‌گی هنرمند فکر می‌کنم. این‌ که چه تعداد استعداد ممکن است به دلیل نداشتن فرصت، هرگز مجال شکوفایی پیدا نکنند و چه کسانی ممکن است به جای آفرینش، تمام عمر را صرف زنده‌ماندن کنند و چه اندازه از توانایی انسان‌ها به دلیل کمبود امکان، از میان برود.

___

خلاصه این که، این پرحرفی‌ها منظور خاصی ندارند و فقط یادداشت‌هایی‌اند که در جریان خواندن چند کتاب بالزاک، طی سه‌چهار سال اخیر نوشته‌ام و حالا با درخواست دوستی، همه را یک‌جا جمع کرده‌ام.

 

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه وجود ندارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *