
کنارم خانمی با فاصله نشسته بود که میانسالیاش را گذشتانده بود.
چهرهاش میان خطوط ریز و درشت گم شده بود؛ انگار خاطرات سالهای زندگیاش در صورت و گردن و دستهایش به خطی ناخوانا نوشته شده بودند.
در جلوی تاکسی، رانندهی جوان پشت فرمان نشسته بود و کنارش پسر جوانی جاگرفته بود که بعد از هر چند دقیقه به صفحهی گوشیاش سر میزد و نگاهی هم به پشت سرش میانداخت.
حدود پانزده دقیقه از بودنم در تاکسی میگذشت. از همان لحظهای که سوار تاکسی شدم، همه مسکوت بودند.
پسر جلو، شیشهی کنارش را پایین کشید، دستی به موهای ارتشیاش کشید و نفسش را فوت کرد:
— هوا خوب است، کاش پیاده میرفتیم!
خانم مسن پرسید:
— چی گفتی بچیم؟
پسر از سر شانه نگاه کرد و گفت:
— هیچی.
خانم تأکیدوار گفت:
— نی، چیزی گفتی!
پسر بند اول جملهاش را تکرار کرد.
خانم گفت:
— نی بچیم! کدام چیز دیگر هم گفتی.
لحظهای خواستم چیزی بگویم و به این بازی چشمپتکان پایان بدهم که گوشی پسر زنگ خورد. پس از اندکی احوالپرسی با طرف آنسوی خط، گفت:
— زود میآیم.
همینکه گوشی قطع شد، خانم مسن به وظیفهی مأموریاش برگشت:
— کی بود؟ عنایت بود، انی!
پسر خواست چیزی بگوید، ولی خانم نگذاشت. خانم مسن که دیگر فهمیده بودم ارتباطی با پسر دارد، از جایگاه مأمور به نقش قاضی در آمد:
— خدا این بچه را خیر ندهد که تمام روز پشت تره گرفته. دِرِنگ زنگ میآید، کیست؟ عنایت. باز زنگ میآید، کیست؟ عنایت.
خانم بابت خشکی گلویش اندکی درنگ کرد که پسر در همین موقع گفت:
— عنایت نبود مادر جان! امم… چی بود… اا… حارث بود.
لحظهای خاموش شد و اندکی در گوشیاش گشت که دوباره زنگ خورد؛ اما اینبار پاسخ نداد. سپس خطاب به مادرش گفت:
— حارث مره بسیار عاجل کار داره. خودت همینجا پایین شو، مه همرای تاکسی میروم.
خانم مسن گفت:
— تره دلت که هر جای میری، مگم مه حوصلهی پیادهروی ره ندارم.
رو به سوی تاکسیران کرد و گفت:
— بچیم یک کوچهگک است، مره تا پیش خانه برسان، باز پولش را حساب میکنیم.
سوی من دید و گفت:
— اگه اجازیت باشد دخترم؟
تاکسیران «چشم» گفت. دلم به حالش میسوخت؛ من هم سری تکان دادم.
اما پسر با صدای قاطع گفت:
— نی لالا، کار مه عاجلتر است.
بعد خطاب به مادرش گفت:
— فقط که کدام ده ساعت راه باشد مادرم! خو یک ده پانزده دقیقه راه است.
دوباره رو به تاکسیران کرد و از او خواست کنار سرک، تاکسی را ایستاد کند. پس از ایستادن تاکسی، رو کرد سوی مادرش و چند افغانی را در دستش گذاشت:
— پایین شو دیگر مادر جان! این را هم برت میوه بخر.
خانم مسن آه و نالهکرده پایین شد. پسر هنوز از شیشهی پایینشده، تصویر مادرش را میدید که کمکم میان کوچه گم میشد.
تاکسیران گفت:
— وله لالا! زیاد راه خو نبود، میماندی همو مادرکت را میرساندم. رفیق و دوست خو زیاد است، مادر یکیگک است!
آه بلندی کشیدم. بالاخره کسی پیدا شد که حرفهای دلم را به زبان بیاورد.
پسر از آینه نگاهی به من کرد و سپس رو به راننده گفت:
— کدام دوست؟ کدام رفیق لالا؟ تمام روز بهنام عنایت و حارث و فلانوفلان، ساعت موبایل مه کُوک میکنم که پیادهروی کند.
سرش را به سوی شیشه کرد و آرامتر ادامه داد:
— اگر همی رقم هم نکنم، نمیرود. داکتر گفته حداقل روز پانزده دقیقه باید پیادهروی کند.


دیدگاه وجود ندارد