
صدای چرخ خیاطی از صدای رؤیاهایم بلندتر بود. هر صبح، پیش از آنکه آفتاب از پشت پنجره سر برآورد، پشت چرخ مینشستم. پارچهای زیر سوزن میگذاشتم، نخ را از میان انگشتانم عبور میدادم و پاهایم را روی پدال میفشردم. سوزن بالا میرفت و پایین میآمد؛ درست مثل امیدی که در دلم زنده میشد و گاهی، پیش از آنکه به ثمر برسد، دوباره فرو میمرد. اتاق کوچک ما بوی پارچه، نخ و خستگی میداد. روی دیوار، تقویمی قدیمی آویزان بود و گوشهی اتاق، دفترهای مکتبم روی هم تلنبار شده بودند؛ دفترهایی که هنوز میان صفحههایشان بوی روزهای ازدسترفته را نگه داشته بودند.
گاهی دست از کار میکشیدم و به آنها نگاه میکردم. با خودم میگفتم: اگر امروز به مکتب میرفتم، کدام درس را میخواندم؟ اگر معلم از من میخواست انشایی بنویسم، چه مینوشتم؟ اگر کسی از من میپرسید در آینده میخواهم چهکاره شوم، آیا هنوز هم با همان شوق کودکانه میگفتم: نویسنده؟ آن روزها نمیدانستم زندگی میتواند آدم را چنان آرام از آرزوهایش دور کند که روزی، حتی صدای آرزوکردن خودش را هم نشناسد.
من دختری از افغانستان بودم؛ با دنیایی از رؤیاهای کوچک و بزرگی که فکر میکردم روزی به آنها خواهم رسید. برایم کتاب، فقط مجموعهای از کلمات نبود؛ پنجرهای بود که از پشت آن میتوانستم زندگیهایی را ببینم که هنوز تجربه نکرده بودم. دوست داشتم درس بخوانم، دانشگاه بروم، چیزهای تازه یاد بگیرم و روزی به جایی برسم که خانوادهام به من افتخار کنند. اما زندگی همیشه مطابق خواستههای ما پیش نمیرود. گاهی پیش از آنکه فرصت کنی برای آیندهات تصمیم بگیری، شرایطی پیش میآید که تمام تصمیمهایت را تغییر میدهد. برای من، آن روزها زمانی آغاز شد که درهای آموزش به روی دختران بسته شد و من، مانند هزاران دختر دیگر، ناگهان خودم را بیرون از مسیری دیدم که سالها با شوق در آن قدم برداشته بودم. من از درسخواندن خسته نشده بودم، از کتابها دلزده نشده بودم و از آموختن دست نکشیده بودم؛ فقط دیگر نمیتوانستم مانند گذشته به مکتب بروم. و گاهی تلخترین محرومیت آن است که چیزی را هنوز دوست داشته باشی، اما امکان رسیدن به آن را از تو بگیرند.
وقتی از ادامه تحصیل بازماندم، زندگی از من نپرسید که چه آرزویی داشتم. نیازهای خانه همچنان باقی بودند، هزینهها باید پرداخت میشدند و خانوادهام به درآمد نیاز داشت. آرزوها زیبا هستند، اما نمیتوان با آنها شکم گرسنهای را سیر کرد. نمیتوان با جملههای ادبی هزینه دارو را پرداخت کرد یا با رؤیا، سفرهای را که هر روز کوچکتر میشود، دوباره پُر ساخت. من هم نمیتوانستم تنها به غم خودم فکر کنم؛ میخواستم به خانوادهام کمک کنم، باری از دوش پدر و مادرم بردارم و سهمی در تأمین هزینههای زندگی داشته باشم. پس به خیاطی روی آوردم.
نخ و سوزن به دست گرفتم و کمکم یاد گرفتم چگونه از تکههای پارچه، لباسی بسازم که اندازه باشد، زیبا باشد و بتواند نیاز کسی را برآورده کند. صبحها پارچهها را آماده میکردم و تا ساعتها میدوختم. گاهی چشمهایم از خستگی میسوختند و انگشتانم درد میگرفتند، اما کار را متوقف نمیکردم؛ سفارشها باید آماده میشدند، هزینههای زندگی منتظر نمیماندند و من با تمام خستگیام باید ادامه میدادم. کمکم به صدای چرخ خیاطی عادت کردم؛ به صدای حرکت سوزن، کشیدهشدن نخ و قیچیای که پارچه را برش میداد. آدم به بسیاری از صداها عادت میکند، حتی به صداهایی که روزی شنیدنشان دلش را میفشرد. اما عادتکردن، همیشه به معنای فراموشکردن نیست.
گاهی در میان کار، ذهنم از اتاق کوچکمان بیرون میرفت و به صنفهایی بازمیگشت که دیگر در آنها حضور نداشتم. به تختهسیاهی فکر میکردم که معلم روی آن چیزی مینوشت، به صدای ورقخوردن کتابها، و به میز و چوکیهایی که دانشآموزان روی آنها مینشستند و شاید نمیدانستند چه فرصت بزرگی در اختیار دارند. من هم روزی یکی از همان دانشآموزان بودم؛ روزی که هنوز آینده برایم یک جادهی باز بود، نه راهرویی باریک میان مسئولیتها و محرومیتها.
هیچوقت خیاطی را هنری کمارزش ندانستم. خیاطی به صبر، دقت، تمرکز و خلاقیت نیاز دارد. خیاط باید پارچه را بشناسد، اندازهها را درست بگیرد، طرح را در ذهن مجسم کند و با مهارت، تکههایی جدا از هم را به لباسی هماهنگ تبدیل سازد. هر پارچهای ویژگی خودش را دارد؛ بعضی نرماند و بهآسانی شکل میگیرند و بعضی دیگر برای برش و دوخت به دقت بیشتری نیاز دارند. من از این هنر چیزهای زیادی آموختم. یاد گرفتم که گاهی زیبایی از کنار هم قرارگرفتن تکههایی به وجود میآید که بهتنهایی ناقص به نظر میرسند. یاد گرفتم که یک اشتباه کوچک میتواند نتیجهی ساعتها تلاش را تغییر دهد و یک دوخت ظریف میتواند به سادهترین پارچه نیز جلوهای زیبا ببخشد.
وقتی لباسی را به پایان میرساندم، از اینکه با دستان خودم چیزی ساخته بودم، احساس رضایت میکردم. هنر میتواند به انسان استقلال ببخشد، راهی برای درآمدزایی باشد و به او کمک کند تا در برابر دشواریهای زندگی، توانمندتر بایستد. من به کاری که انجام میدادم احترام میگذاشتم. اما میان دوستداشتن یک هنر و مجبورشدن به انتخاب آن، تفاوتی عمیق وجود دارد. من میتوانستم خیاطی را دوست داشته باشم و در کنار آن درس بخوانم؛ میتوانستم مهارت بیاموزم، کار کنم و همزمان برای رسیدن به دانشگاه تلاش کنم. آنچه مرا میآزرد، خودِ چرخ خیاطی نبود؛ این بود که چرخ خیاطی، در زندگی من، جای خالی مکتب را پُر کرده بود. هنر میتوانست بخشی از رؤیاهایم باشد، اما قرار نبود جای همهی آنها را بگیرد.
گاهی هنگام دوختن لباس، به این فکر میکردم که چند دختر دیگر در همین شهر، در همین کشور و شاید در همین لحظه، مشغول انجام کارهایی هستند که هرگز رؤیای کودکیشان نبوده است؟ چند نفر پشت چرخ خیاطی نشستهاند؟ چند نفر در خانهها کار میکنند؟ چند نفر برای تأمین هزینههای خانواده، از خواستههای خود گذشتهاند؟ و چند نفر، در سکوت، به این فکر میکنند که اگر فرصت درسخواندن داشتند، امروز کجا بودند؟ شاید هیچکس تعدادشان را نداند و نام بسیاری از آنها هرگز جایی نوشته نشود، اما هرکدامشان داستانی دارند که شایستهی شنیدهشدن است.
گاهی به لباسهایی فکر میکردم که میدوختم؛ شاید یکی از آنها قرار بود تن دختری بنشیند که فردا به دانشگاه میرفت، یا صاحب لباسی دیگر، برای جشن یا دیداری خاص آماده میشد. از اینکه میتوانستم چیزی بسازم که برای دیگری ارزش داشته باشد خوشحال میشدم، اما گاهی در همان لحظهها، خاطرهی بیک مکتبم به سراغم میآمد. با خودم میگفتم شاید من هم میتوانستم یکی از همان دخترانی باشم که صبحها کتابهایشان را در بیک میگذارند و با شوق به سوی درس میروند؛ شاید میتوانستم در کنار درسهایم، درباره آیندهام تصمیم بگیرم و روزی معلم، نویسنده، پزشک یا هنرمندی شوم که با دانش و تواناییهایش، تغییری در زندگی دیگران ایجاد میکند. هیچکس نمیدانست من چه استعدادی داشتم یا در چه مسیری میتوانستم رشد کنم، زیرا استعدادهایی که فرصت شکوفایی پیدا نمیکنند، اغلب در سکوت ناشناخته باقی میمانند. و این، یکی از تلخترین بخشهای محرومیت است.
ما موفقیت انسانها را میبینیم؛ مدرکهایشان را، آثارشان را و جایگاهی را که در زندگی به دست آوردهاند. اما کمتر به کسانی فکر میکنیم که توانایی داشتند، اشتیاق آموختن در وجودشان زنده بود، اما فرصت کافی برای رشد پیدا نکردند. چه تعداد نویسنده میتوانستند از میان دخترانی برخیزند که امروز از تحصیل محروماند؟ چه تعداد آموزگار، پزشک، پژوهشگر و هنرمند؟ چه تعداد اندیشهی تازه، اگر امکان رشد پیدا میکرد؟ شاید هرگز پاسخ این پرسشها را ندانیم، اما میدانیم که محرومکردن یک انسان از آموزش، تنها محدودکردن زندگی امروز او نیست؛ بلکه محدودکردن امکانهایی است که میتوانست در آینده برای خودش و جامعهاش بسازد.
گاهی دفتر قدیمیام را باز میکردم. صفحههایش پر از جملههایی بود که در روزهای مکتب نوشته بودم؛ بعضی جملهها ساده بودند، بعضی کودکانه و بعضی سرشار از آرزوهایی که آن روزها رسیدن به آنها را آسان تصور میکردم. به خط خودم نگاه میکردم و با خودم میاندیشیدم که چقدر زمان گذشته است. آن روزها، نوشتن بخشی از زندگیام بود؛ حالا گاهی حتی برای چند دقیقه نشستن و نوشتن نیز باید از کارهایم وقت میگرفتم. با این حال، هرگاه فرصتی پیدا میکردم، قلم را برمیداشتم. از روزهای سخت مینوشتم، از مسئولیتهایی که زودتر از موعد بر دوشم افتاده بودند، از پنجرهای که هر روز از پشت آن رفتوآمد مردم را تماشا میکردم، از صدای چرخ خیاطی که در سکوت خانه میپیچید، و از رؤیایی که هنوز نتوانسته بودم فراموشش کنم.
نوشتن به من اجازه میداد چیزهایی را بیان کنم که گفتنشان آسان نبود. میتوانستم از غمی حرف بزنم که نه با گریه تمام میشد و نه با سکوت از بین میرفت. میتوانستم تجربههایم را به کلمات تبدیل کنم و به خودم یادآوری کنم که زندگیام، با تمام دشواریهایش، هنوز داستانی برای گفتن دارد. من نمیخواستم کسی تنها به حالم ترحم کند، نمیخواستم داستانم به چند جملهی غمانگیز محدود شود؛ میخواستم خواننده بداند پشت هر دختری که از تحصیل بازمانده است، انسانی با تواناییها، آرزوها و استعدادهای خاص خودش وجود دارد؛ انسانی که نباید تنها با شرایط دشوار زندگیاش تعریف شود. من میخواستم صدای کسانی باشم که شاید فرصت نکردهاند داستان خود را بنویسند.
من نمیخواستم تمام عمرم را با این پرسش بگذرانم که اگر فرصت تحصیل داشتم چه میشد. میخواستم روزی دوباره بتوانم درس بخوانم، کتابهای تازهای داشته باشم، چیزهای بیشتری یاد بگیرم و راههایی را بشناسم که هنوز برایم ناشناختهاند. میدانستم که گذشت زمان، بعضی فرصتها را دشوارتر میکند و مسئولیتهای زندگی متوقف نمیشوند. بازگشت به مسیر آموزش همیشه تنها به ارادهی شخصی وابسته نیست؛ گاهی به امکانات مالی، حمایت خانواده، مدرسه و معلمی نیاز است که اجازه دهد انسان با آرامش درس بخواند. اما هنوز میخواستم باور کنم که یادگیری میتواند ادامه پیدا کند. شاید مسیرم طولانیتر از دیگران باشد، شاید مجبور باشم میان کار و مطالعه زمانم را تقسیم کنم و بارها خسته شوم، اما هیچکدام از اینها به معنای بیارزشبودن رؤیای من نیست.
من نمیخواستم از کارکردن شرم داشته باشم؛ به دستانی که برای خانوادهام تلاش میکردند احترام میگذاشتم، اما در کنار این احترام، میخواستم حق دیگری را نیز فراموش نکنم: حق آموختن. میخواستم روزی بتوانم با دانشی که به دست میآورم، نهتنها برای خودم، بلکه برای خانوادهام نیز فرصتهای بهتری بسازم. گاهی فکر میکنم جامعه از دختران انتظار دارد قوی باشند، اما کمتر میپرسد چه چیزی آنها را تا این اندازه زود خسته کرده است. از آنها میخواهد مسئولیتپذیر باشند، اما فراموش میکند که آنها نیز به فرصت، حمایت و امکان رشد نیاز دارند. وقتی دختری از رؤیاهایش فاصله میگیرد، شاید دیگران بگویند: «زندگی همین است.» اما من باور دارم که زندگی نباید همیشه به معنای کنارگذاشتن خود باشد. هیچ دختری نباید مجبور شود برای کمک به خانواده، تمام فرصتهای آموزشیاش را از دست بدهد؛ هیچ خانوادهای نباید چنان زیر فشار اقتصادی قرار بگیرد که آیندهی فرزندانش به حاشیه رانده شود؛ و هیچ جامعهای نباید از کنار استعدادهایی بگذرد که تنها به دلیل نبود فرصت، ناشناخته باقی ماندهاند.
آموزش فقط برای گرفتن مدرک نیست؛ آموزش به انسان کمک میکند جهان را بهتر بشناسد، پرسشهای دقیقتری بپرسد و برای ساختن آیندهاش تصمیمهای آگاهانهتری بگیرد. دانشی که یک دختر میآموزد، میتواند در زندگی خودش، خانوادهاش و جامعهاش اثر بگذارد. به همین دلیل، تحصیل را نمیتوان جایزهای دانست که تنها به بعضیها داده میشود؛ آموزش، حقی است که باید برای همه فراهم باشد. من به دخترانی فکر میکنم که امروز پشت چرخ خیاطی نشستهاند، در خانه کار میکنند یا با هر مهارتی که آموختهاند برای زندگی تلاش میکنند. به آنها، به صبرشان، به هنرشان و به مسئولیتپذیریشان احترام میگذارم، اما آرزو میکنم روزی برسد که بتوانند در کنار تمام این تلاشها، به صنف درس نیز برگردند؛ روزی که هیچکس از آنها نپرسد چرا میخواهند درس بخوانند، بلکه برایشان راهی باز کند تا بتوانند بیاموزند.
غروب که میشود، پارچههای دوختهشده را جمع میکنم و وسایلم را مرتب میسازم. صدای چرخ خیاطی آرام میگیرد و اتاق، پس از ساعتها کار، دوباره در سکوت فرومیرود. دستهایم خستهاند، اما ذهنم هنوز بیدار است. گاهی به دفترم نگاه میکنم؛ همان دفتری که گوشهی اتاق، کنار کتابهای قدیمیام قرار دارد. آن را برمیدارم، صفحهای سفید باز میکنم، برای چند لحظه قلم را میان انگشتانم نگه میدارم و به نخستین جملهای فکر میکنم که باید بنویسم. شاید از روزی بنویسم که دیگر نتوانستم به مکتب بروم؛ شاید از روزهایی بگویم که میان هزینههای خانواده و آرزوهای خودم راه دشواری را طی کردم؛ شاید از هنر خیاطی بنویسم، یا شاید از تمام دخترانی که در سکوت، چیزی بیش از آنچه جهان امروز برایشان در نظر گرفته است میخواهند.
نمیدانم این نوشتهها روزی به کجا خواهند رسید، چه زمانی فرصت ادامه تحصیل برایم فراهم میشود، یا آینده چه اندازه از آرزوهایم را به من بازخواهد گرداند؛ اما میدانم که هنوز میتوانم بنویسم، و تا زمانی که بتوانم بنویسم، داستانم تمام نشده است. من دختری هستم که بهجای قلم، سوزن به دست گرفت؛ نه از آن رو که قلم را دوست نداشت، بلکه چون زندگی برای ادامهدادن، راه دیگری پیش پایش گذاشته بود. من با سوزن و نخ لباس دوختم تا زندگی خانوادهام از حرکت نایستد، اما در گوشهای از وجودم، هنوز همان دختر کتاببهدست زندگی میکند؛ دختری که دلش میخواهد درس بخواند، جهان را بشناسد و روزی با دانش خودش راهی تازه بسازد.
شاید روزی برسد که چرخ خیاطی همچنان در اتاقم باشد، اما دیگر تنها راه من برای ساختن آینده نباشد. شاید روزی در کنار پارچههایم، کتابهای تازهای قرار بگیرند و قلم و سوزن هر دو در دستانم جا بگیرند؛ یکی برای ساختن لباس و دیگری برای نوشتن آنچه بر من و دختران سرزمینم گذشته است. تا آن روز، من به دوختن ادامه میدهم و به نوشتن هم، هر وقت که بتوانم. اما هر بار که سوزن در پارچه فرومیرود، به یاد میآورم که هیچ دختری نباید مجبور شود میان نانآوردن برای خانواده و آموختن برای آیندهاش، یکی را انتخاب کند.
چرخ خیاطی میتواند وسیلهی ساختن زندگی باشد، اما نباید جای درِ بستهشدهی مکتب را بگیرد. زیرا هنر میتواند به دستهای ما مهارت ببخشد، کار میتواند به زندگی ما سامان دهد و تلاش میتواند ما را از دشواریها عبور دهد؛ اما آموزش، افقهایی را پیش روی ما میگشاید که بدون آن، شاید هرگز فرصت دیدنشان را پیدا نکنیم. من هنوز دختری هستم که میخواهد بیاموزد، هنوز به کتابها علاقه دارم و هنوز به آینده فکر میکنم. و اگر روزی کسی از من بپرسد چرا داستانم را نوشتهام، خواهم گفت: نوشتم تا بگویم پشت هر چرخ خیاطی، ممکن است دختری نشسته باشد که آرزوهایش از صدای سوزن بلندترند؛ دختری که دستهایش کار میکنند، اما ذهنش هنوز در جستوجوی جهانی است که بتواند در آن درس بخواند، رشد کند و خودش برای آیندهاش تصمیم بگیرد. من این داستان را نوشتم تا قلم، دستکم در روایت زندگی من، برای همیشه جای خود را به سوزن نسپارد.


دیدگاه وجود ندارد