
مقدمه
زنان در جغرافیایی بهنام افغانستان، همیشه حضور پیدا و ناپیدایی دارند. آنان همواره حامل رنج بوده و سوخته و ساختهاند؛ در غم از دست دادن فرزند، در غم عشقی کامنایافته و هزاران غم بیپایان دیگر.
زنان در جنگها حضور داشته ولی هیچگاه دیده نشدهاند؛ برای جنگجویان نان تهیه کردهاند، دعا کردهاند و اما درک این مهم برایشان دشوار بوده که مردان برای چه هدف و آرمانی میجنگند، چون هیچ مردی از آرمانهایش با آنها حرفی به میان نیاورده. شاید این جمله خیلی کلیشهای باشد که اگر دنیا دست زنان بود، هیچ جنگی اتفاق نمیافتاد.
از زنان در هیچ جای تاریخ نامی برده نشده است، مگر انگشتشمارانی که به قلب حادثه زدهاند؛ غافل از اینکه زندگی کردن در همین ریتم سادهاش، دلی بزرگ میخواهد و آنها همین ریتم آرام را برگزیدهاند.
هیچگاه به روال زندگی عادی زنان چشمی دوخته نشده که چه کارگران بیمزدیاند، چه رنجبران همیشگی، و چقدر از درد فرزند و معشوق زار زده و در چاه فراموشی فرو رفتهاند.
در مسیر تاریخ، پیوند زن با جنگ به صورت برجستهای نشان داده شده؛ زنان همیشه از جنگ و میدانهای پرخون آن سهمی سیاه و غمگین دارند. بار روانی سنگین آن را بر دوش کشیده ولی در اینسوی جبهه نبودهاند تا کسی آنها را ببیند و تحسین کند و قهرمان یا شهید شوند: «کسی چه میداند که در طول تاریخ چند زن جور مرمیهایی را کشیدهاند که از لولهی تفنگها شلیک شدهاند و جور مرمیهایی که در شاجور باقی ماندهاند؟!»
به مساحت قوطی گوگرد، مجموعه جستارهایی است که به قلم عزیز نیکیار در سال ۱۴۰۲ در پاریس منتشر شده و او چشمدیدهایش را از جنگ و خون، در این مساحت بیان کرده است.
زنان در این مساحت
زنان در کتاب به مساحت قوطی گوگرد چهرهای پنهان و در سایه دارند؛ روایتها چشمدید خود نویسنده را پوشش میدهند. از هلمند سوزان در تب جنگ و روزهایی که با خون شروع میشوند و با خون تمام. در این روایتها مردها خشمگین میشوند، زخم میزنند و زخم میخورند. قربانی توطئه میشوند و عشق، جایی در آنسوی دوردستها قایم شده است و اگر هست نیز نمیتواند چهره بنمایاند؛ شعاع جنگ بسیار قوی است و عشق را در نطفه سوزانده.
فضا طوری است که زنان ناچارند در پسِ پرده بمانند و مهمتر از همه چیز زندهماندن است به هر قیمتی؛ اما زنان زخمی عمیق و پنهانی دارند و صدایشان خاموش است؛ همچنین چیرگی هنجارها در جنوب چنان پررنگ و مطرح است که فرصتی برای ابراز وجود زنان نیست.
برای روشن بودن مسیر نگارش، بهتر است که زنان در این اثر را دستهبندی کرده و خصوصیاتشان را برشمریم.
مادران
مارو
یکی از جستارهای این کتاب که نام اثر نیز از آن سرچشمه گرفته، زنان زیادی را در خود جای داده و از آنها روایت میکند. در این جستار، مارو، مادرش، عمه و دایه را مییابیم. نویسنده در ابتدای جستار گریز کوتاهی به کودکی مارو میزند که خلقتنگ است و این خوی از کودکی با او مانده. در آوان کودکی، هرگاه مارو خلقش تنگ میشد، مادر و عمه به او گوشزد میکردند که اگر این خوی با تو بماند، در خانهی شوهر دیری نخواهی پایید و یا شوهر به آغوش زنی دیگر پناه خواهد برد: «عمهاش هشدار میداد که اگر در خانهی شوهر خلقتنگی کند، شوهرش روز دوم فرار میکند.» (ص ۳۲)
همچنین راوی این جستار در مورد مهر مادری نیز سخنانی را بر زبان میآورد. او زنانی را که مادر میشوند به گروههای مختلف تقسیم میکند؛ زنانی که به انتخاب خودشان و در فضای امن مادر شدهاند و زنانی که ناخواسته و با جبر، بار سنگین کودکی را در بدن و در زندگیشان بر دوش کشیدهاند؛ زنانی که با رنج مضاعف، کودکشان را به دنیا آورده و مفت از دست دادهاند؛ مفهوم مادر که در تمام جهان یکسان است و مرگ فرزند قلب مادر را بیشتر از هر کسی میخراشد و این داغ چون شمعی است بر مزاری جاودانه که هیچگاه شعلهاش خاموش نمیشود.
مارو، مادری است داغدار. تسلی او در بند قوطی گوگردی است که عکس نوجوان شهیدش را داخل آن نهاده. بریالی اولین و آخرین فرزند ماروست که در قریهی ششگروپ ولسوالی نادعلی هلمند به دنیا میآید. انفجاری مهیب در میدان فوتبال، باعث مرگ بریالی میشود و مارو عکس سه در چهار او را داخل قوطی گوگرد میگذارد و دربهدر بین دهلیزهای شفاخانه دنبال مرده و یا زندهاش میگردد. او بعد از رفتن بریالی از پختن نان دلزده شده و سیاهی مرگ جوانش بر بوی نان چیره شده. از این پس او نمیخواهد دیگر نانی بپزد و آن خاطرهی همیشگی و ماندگار را نمیتواند از پختن نان جدا سازد: «چند سال بعد از آن روز سراغ مارو را از همسایههایش گرفتم؛ فهمیدم که در ادامه زندگی پس از آن روز، دیگر هیچ نانی نپخته است و از تمام قوطیهای گوگرد به طور یکسانی نفرت دارد…» (ص ۳۶)
مرگ بریالی که برای دیدن ورزش پهلوانی به میدان فوتبال رفته بود، تبدیل شده به اندوه ماندگاری که معرف زنانی است که نویسنده از آنها مینویسد؛ زنانی که در سیاهترین نقطهی جهان با غمشان خو گرفته و آغوششان در یک چشم بر هم زدن از گرمی فرزندشان تهی میشود. زنانی که عشقی ندیده از مردشان را در نگاه فرزند پسرشان میخوانند و این نگاه برای همیشه خاموش میشود و عشق یتیم میماند.
مارو سرگذشت تمام زنانی است که با نان خشکِ آغشته با درد فرزندشان قد میکشند و در یک دم دود میشوند و میروند هوا.
خاله حمیده
از زنان داغبرجگر دیگری است که در این کتاب روایت زندگیاش آمده. زنی صبور که حتی اطرافیانش به چشم روانشناس به او مینگرند که بار غم همه را برمیدارد: «زنان جوان قریه که میخواستند سنگِ کلان غصهشان را بشکنند و به تکههای ریزتری تبدیل کنند، درب خانهی خاله حمیده را میزدند… صبورترین زنی که قریه به خود دیده بود. روانشناس دانشگاهنرفتهای که میتوانست سنگینی اندوه دختران و زنان قریه را از وزن کلماتشان بفهمد. زنی که پس از شنیدن مرگ پسرش از بلندگوی مسجد، بیحوصلهترین آدم روی زمین شد.»
مزار عزیزان، یکی از مکانهایی است که زنان سرزمین ما را به خود بیشتر جذب میکند. زنان روزمرگیهایشان را از گذشته و حتی تا اکنون با زیارت و رفتن به سر مزار و روشن کردن شمع و ادای نیتی، سپری کردهاند. دلتنگیهایشان با گره دستمالهای رنگیرنگی پیوند خورده است که هر آنگاهی که از ناباروری و یا بیمهری مردشان در عذاب بودهاند، گرهی به این گرهها افزوده شده. صرفنظر از باور خرافی و یا هر چیز دیگری، اگر به این مسئله از لحاظ عاطفی نگاه کنیم میتوانیم به این باور برسیم که همین مکانها در طول تاریخ بار اندوه زنان را که در هیچ اجتماع دیگری راهی نداشتهاند برداشته و آنها را سبک ساخته است. حتی در داستانهای کوتاه ما نیز این مهم رایج است که میتوان در معمولترین حالت به داستان سطلهای آب و خریطههای ارزن از سپوژمی زریاب اشاره کرد. این داستان روایت زنانی است که به صورت گروهی به مزار فرزندان جوانشان میروند و این کار هر روزِ زندگیشان است.
حمیده، در این جستار زنی است که حجم بزرگ اندوه فقدان پسرش را با رفتن به سر گورش از خود میتکاند: «عصر روزهایی که دلتنگی آمیخته با اندوه امانش را میبرید، چادرش را سر میکرد، به کوچه میآمد و از کنار درختان بید، در امتداد جوی آب از قریه بیرون میشد، بیآنکه به کسی نگاه کند… همه میفهمیدند که به دیدن گورها میرود.» (ص ۷۳)
زنان باردار
مادرانی که در اثر رعب و وحشت حاصل از صدای بمب و خمپاره، کودکان نارسشان را از دست میدهند، تجربهی وحشتناک سقط جنین را از سر میگذرانند و درد جسمی و صد برابر درد روحی آن را که توصیفناپذیر است با روح و تن خود لمس میکنند.
زنانی که کودک خود را ندیده در ماتمش غرق شدهاند. یکی از پیامدهای سیاه جنگ که زنان را بیشتر آسیب میزند نیز همین است و مسئلهای است که کمتر بدان توجه شده. راوی این اثر، چشمدیدش را از زنانی میگوید که در هلمند و در شرایطی بسیار دشوار این تجربهی دردناک را در حالی از سر میگذرانند که داس جنگ در بیرون، جوانان را درو میکند: «در میان تمام زخمیان و کشتهشدههای جنگ، صدایی که مدام در دهلیزهای پر از خون شفاخانه میپیچید و به ترسمان از جنگ میافزود، جیغهای زنان حامله بود… در دو ساعت گذشته بیش از سیزده زن باردار را به شفاخانه آوردهاند. سیزده زنی که قلب بچههایشان در شکمهایشان از ترس صدای گلولهها دیگر نمیتپید.» (ص ۹۶)
آدی پیر
یکی از هزاران نمونهی زنان پیری است که تاب برداشتن غم جوان را ندارند و راهی کوچه و خیابان میشوند؛ زنانی که جز اندوه چیزی در بساط چندینسالهشان نیست. زنانی بیپشتوپناه که گذران زندگیشان از روی مجبوریت با گرفتن پول شهادت فرزند جوانشان است.
زنان زیادی در افغانستان به عنوان مادران شهید معروفاند و عکسی سیاه و سفید و قدیمی که بر اثر سایش دست و گذر زمان رنگش رفته است را با قابی کهنه در دست دارند که در قاب عکس، جوانی با سبیلهای سیاه و نگاهی جدی به نامعلوم نظر دوخته است و اکنون در گوری گمنام خوابیده. اگر بخواهیم یک تصویر روشن از سرزمینی به نام افغانستان بدهیم، آن تصویر همین است. در این اثر نیز تصویر پیرزنی را درمییابیم که سرگردان است تا بتواند به عنوان مادر شهید، چهارقرانی را برای گذران روزگار به دست بیاورد: «میگفت نه ماه پیش پسرش در جنگی در مارجه کشته شده است ولی تا هنوز پول شهادتش را ندادهاند و مجبور است هفتهای چهار روز به خاطر گرفتن معاش پسرش این راه را بیاید و برود و هر بار با دستان خالی به خانه برگردد.»
راوی از سرزمینی حکایت میکند که مردان خانواده یا قبیله به دنبال جنگاند و سالیان سال، هدفشان پیروز شدن بر دشمن است؛ اما این پیروزی نه تنها که حاصل نمیشود، بل سنگینی حمایت از کودکانشان را بر دوش مادران پیر و یا پدران و زنان جوانشان میاندازد. اگر بخواهیم نمادی از افغانستان به جهانیان معرفی کنیم، همانا خود همین پیرزن و رنجهایش نماد روشن افغانستان است: «آن پیرزن خودِ خودِ افغانستان بود.» (ص ۱۲۲)
عشق
عشق در سرزمینی که جنگ در آن زبانه میکشد، بیمفهوم میشود، رنگ میبازد و اما از بین نمیرود. انسانها برای اینکه روحشان نمیرد به عشق پناه میبرند؛ حتی در میان آتش جنگ. سربازان در جنگی بیپایان تنها به امید این میجنگند که در انتهای نبرد، عشق به رویشان آغوشش را باز کند و دلشان را گرم. آنها دلخوش به وعدههاییاند که در سرزمینی گرهخورده با سنتها، دست زنی به دستشان پیوند بخورد، وگرنه جنگ از آن چیزی که هست کشندهتر و وحشتناکتر آنها را پذیرا خواهد شد.
زمستان که ماشین جنگ خاموش میماند، رمق به دست و پای سربازان برمیگردد؛ فرقی ندارد از کدام جهتاند، همه خسته از جنگ و درمانده، به آغوش زنانی فکر میکنند که پناه ببرند و در آن آرام بگیرند. به گفتهی سوتلانا الکسیویچ: «جنگ چهرهی زنانه ندارد.» اما در تمام جنگهای جهان، این زنها بودند که بیشترین اندوه را متحمل شدند و بار اندوه مردان جنگی را از شانههای تکیدهشان برداشتند.
داستانهای عاشقانهای که در تب جنگ اتفاق میافتند و در آنها رد پای زنی را به وضوح میتوان دید که خشونت نبرد را با ظرافتش تلطیف ساخته و زندگی را کمی قابل تحملتر. سربازان جوانی که به قومیت فکر نکرده و ماهیت جدالشان را از یاد میبرند و عاشق زنی از قبیله و قومی دیگر میشوند: «رابطهی حسیبالدین با دختری که هیچ نامی از او نشنیدم و تنها هویت او دختری از قریه بود که با سربازی بیگانه بزرگترین گناه و جرم ممکن آن جغرافیا را مرتکب شده بود… افسر جوانی از تاجیکهای بدخشان عاشق دختر پشتونی در یکی از دهات هلمند میشود و یا هم برعکس.» (ص ۵)
عشقی که مساوی با مرگ است. این عشق باعث میشود که سرباز را نترستر سازد که صد البته این جرأت را زنی بدو میبخشد که در قریهای دیگر، بین سنتها گیر کرده است. در سرزمینی که زن در جامعه جایگاهی ندارد و گاه حتی به عنوان قربانی و ابزاری برای فریب جناح مخالف از او استفاده میشود. به ویژه در محیطی که زنان اصلا به چشم نمیآیند، مردان تنها به جسم آنها توجه دارند و بس. این نیز از تبعات جنگ است که گاه عشق را به شهوت بدل میسازد و از جمله نیازهای اولیهی انسان که به هر وسیلهای میخواهد آن عطش را فرو بنشاند و حتی در این راه جانشان را بر کف دست گذاشتهاند. میتوان گفت که در میدان جنگ، خیلی از مفاهیم نیز وارونه میشوند: «در آن سال، عشق از سربازان زیادی زهرچشم گرفته بود و مارگزیدهها از ریسمان دراز عشق میترسیدند. سربازان کلاشینکفهایشان را محکم گرفته بودند و چشمهاشان را بر هر زندهجان مادهیی بسته بودند. جنگ از عشق چوپانی ساخته بود دروغگو و قاتل.» (ص ۶۱)
نتیجه
زنان در لباس مادر، خواهر، معشوق و کودک در تمام جنگهای جهان حاضرند و آسیب میبینند. ضربهای که بر تن سرباز جنگی وارد میشود، جانش را از او میگیرد و این ضربه روان زنان را از آنها همیشه گرفته است. در روایتهای به مساحت یک قوطی گوگرد، زنانی را مییابیم که مادرند و داغ فرزند را بر دل دارند؛ فرزندی که در یک چشم بر هم زدن دود میشود و او را جنگ میبلعد و دختران جوانی که سربازی در نیمهی راه به سمتشان شکار گلولهای داغ میشود و حسرتش بر دل میماند.
برای انسان افغانستانی، حضور در جنگ، دیدن و تجربهی تبعات آن چیزی تازه نیست و اما نوشتن از آن پدیدهای غریب است. ما هیچگاه ننوشتهایم که چه بر سر ما آمد و همین هم باعث فراموشیمان شده و از یاد بردهایم که جنگ گردبادی است که میآید و همه را در هم میپیچاند و در جنگ هیچ کس به هیچ کس مهربان نیست و زنان در این بین از مهربانی میگویند؛ اما دریغ که فرصتی نیست.


دیدگاه وجود ندارد