0009 1

Woman Profile
نویسندۀ یادداشت: نیلوفر اکبری
دومین داستانی است که از سپوژمی زریاب می‌خوانم، اما این یکی خیلی بیشتر از یک داستان بود؛ مرا به یاد داده انداخت. یادم آمد وقتی از وظیفه به خانه برمی‌گشت، تذکره‌اش را که استیکر رأی‌دهی داشت، همراه با کارت‌های نظامی‌‌اش، زیر بوت‌هایش پنهان می‌کرد تا طالبان در مسیر راه اذیتش نکنند. وقتی به خانه می‌رسید، از او می‌پرسیدیم: «کسی چیزی نگفت؟» و او هم از اتفاقات مسیر برایمان قصه می‌کرد. آچه و داده همیشه می‌گفتند که در زمانِ حکومتِ حزب دمکراتیک خلق در دهه‌های ۱۳۵۷، مردان را به اجبار به سربازی می‌بردند و در سال ۱۳۷۱، با پایان حکومت دکتر نجیب و به قدرت رسیدن مجاهدین، این سیستم سربازی اجباری متوقف شد.
 
خواندن «داستان تذکره» برایم به همین دلیل خیلی دردناک و تکان‌دهنده بود. داستان شرف‌الدین و مادرش را که می‌خواندم، حس کردم بخشی از خاطرات خودم و ترس‌هایی را می‌خوانم که سال‌ها در زندگی ما سایه انداخته بود. جنگ و ناامنی در افغانستان سال‌هاست که زندگی مردم را با خود کشانده؛ سال‌ها گذشته، اما هنوز تمام نشده است. جنگ تبدیل به بخشی از تاریخ ما شده است؛ چیزی که برای ما و خانواده‌های زیادی با خاطره، ترس و زندگی روزمره‌مان گره خورده است.
 
«داستان تذکره» قصه‌ی یک مادر و پسرش است که در زمان جنگ در افغانستان زندگی می‌کنند. پسر، «شرف‌الدین»، جوانی است که مادرش از ترسِ این‌که مبادا سربازان او را ببرند و به جنگ بفرستند، تقریباً یک سال و چند ماه او را در خانه پنهان کرده است. زندگی‌شان آن‌قدر محدود شده که انگار تمام دنیا برای‌شان به همان اتاق کوچک خلاصه شده است.
 
مادر همیشه می‌ترسد و به پسرش می‌گوید از خانه بیرون نشود، چون اگر سربازان تذکره‌اش را ببینند، ممکن است او را با خود ببرند. اما یک روز پسر به یاد تذکره‌اش می‌افتد؛ تذکره در خانه‌ی قدیمی‌شان در شمالی مانده، زیر قرآن. مادر تصمیم می‌گیرد خودش برود و آن را بیاورد، چون برای او تذکره فقط یک ورق کاغذ نیست؛ انگار هویت و سرنوشت پسرش به همان تکه کاغذ وابسته است.
 
مادر راه می‌افتد و پسر در خانه منتظرش می‌ماند. وقتی مادر می‌رود، پسر بعد از مدت بسیار طولانی دوباره بیرون می‌آید؛ اما این بیرون آمدن برایش آسان نیست. آن‌قدر در خانه مانده که از آدم‌ها و سربازها می‌ترسد و دیگر مثل یک آدم عادی نمی‌تواند در جامعه زندگی کند. ذهنش کم‌کم به‌هم می‌ریزد، با دیدن سربازها وحشت می‌کند و بعد از مدتی دیگر حتی نام خودش را هم درست به یاد نمی‌آورد.
 
قسمت دردناک ماجرا همین‌جاست که مادر دیگر برنمی‌گردد. او در راه برگشت، بر اثر انفجار موتر کشته می‌شود. سربازها بعداً از میان بقایای او بسته‌ای پیدا می‌کنند که داخلش تذکره‌ی پسر است. روی تذکره نوشته شده: «شرف‌الدین، ولد شیرمحمد، ۱۳۵۷». اما پسر هیچ‌وقت نمی‌‌فهمد که مادرش مرده و تذکره را برایش آورده است.
 
در پایان، شرف‌‌الدین در کوچه‌های کابل سرگردان است و هنوز منتظر مادرش مانده. اگر کسی از او بپرسد نامت چیست، می‌گوید «پدرجان». اگر بپرسند مادرت کجاست، می‌گوید رفته تذکره‌ام را بیاورد. یعنی جنگ فقط مادرش را از او نگرفته؛ هویت، حافظه و زندگی عادی‌اش را نیز از او ربوده است.
 
به نظرم غمِ اصلی همین است: مادر برای نجات هویت پسرش می‌رود تذکره‌اش را بیاورد، اما در نهایت خودش از بین می‌رود و پسر هم آن‌قدر از زندگی عادی دور شده که حتی نام خودش را فراموش می‌کند؛ در حالی که جنگ، خودِ آن انسان را از هویتش تهی کرده است.

گندمینسایر مطالب

Avatar for گندمین

این‌جا، زنان می‌نویسند، هنر می‌آفرینند و جهان را از چشم‌انداز خود روایت می‌کنند.

دیدگاه‌ها غیرفعال شده‌اند