
نویسنده: سهبا
از جوزجان که به بلخ آمدم، دلی پر از امید و سری پر از شور دانایی داشتم. دختری بودم درسخوانده، پرانرژی و آموزگاری که تازه قدم به دنیای مشترک گذاشته بود. اما دست تقدیر و رسموراه روزگار، خیلی زود آزمونهای سختش را پیش رویم گذاشت. در همان بدو ورود، پدرشوهرم اجازه نداد به وظیفهام در مکتب ادامه دهم و خانهنشین شدم.
هنوز تنها یک مدت زیادی از پیوند زندگیمان نگذشته بود که همسرم برای تداوی پدرش راهی پاکستان شد. تداوی پدرشوهرم شش ماه طول کشید و در این میان، او و همسرم از همانجا راهی مسکو شدند تا به کار و بارشان برسند. پدرشوهر پس از سه ماه برگشت، اما غیبت همسرم نزدیک به چهار سال به درازا کشید؛ چهار سالی که هر روزش امتحان پایداری، تنهایی و صبر بود.
وقتی همسرم رفت، من ماندم و غریبی در شهری که هنوز تمام زوایایش را نمیشناختم، و دخترم زحلجان که آن زمان نوزادی بیش نبود. در کنار تنهایی و مسئولیت سنگین مادری، زندگی در میان خانواده بزرگ همسر—با تمام فرازونشیبها و پیچیدگیهای روابط میان خسران، ننوها و زنهای ایور—بار مضاعفی بر شانههایم میگذاشت. اما من نخواستم در برابر صدمات این تنهایی و فشارهای زندگی مشترک سر فرود آورم. برای حفظ غرور، استقلال و کاشتن بذر دانایی، در همان خانه شروع به تدریس شاگردان کردم. درآمد اندک اما متبرکی که از این راه به دست میآوردم، تمام داروندار و تکیهگاهم در آن روزهای سخت بود. با همان دستمزد ناچیز، هزینههای روزمره، شیرینی و پوشاک زحلجان را مدیریت میکردم. هر افغانی را که با عرق جبین به دست میآوردم، با وسواس خرج میکردم تا مبادا دستمان پیش کسی دراز شود یا دخترکم احساس کمبودی کند. آن درآمد، علاوه بر تأمین معاش، غرور و هویت زنانهام را در میان آنهمه غریبی زنده نگه میداشت.
در آن چهار سال صبوری، دخترکم با صدای نفسهای من خندید، راه افتاد، کلان شد و به دختری هوشیار و شیرینزبان بدل گشت. سرانجام همسرم از مسکو بازگشت. با آمدن او و پس از تقلا، خواهش و اصرارهای مکرر، توانستم موافقت خانواده را جلب کنم، رسمیت حضورم را به دست آورم و وارد معارف شوم. دوباره گچ در دست گرفتم و به تخته سیاه رو کردم؛ خندهی دوباره خورشید در زندگیام.
اما افسوس که این دلخوشی نیز چندان نپایید. دوره اول حکومت طالبان آغاز شد، بلخ سقوط کرد، درهای مکاتب بسته شد و خانهنشینی اجباری، سهم من از روزگار گشت. حسرت از دست دادن کلاس، کلام و معارف دوباره بر دلم نشست. با این حال، چراغ دانایی را نمیشد خاموش کرد. باز هم دست به کار شدم و تصمیم گرفتم مکتبی کوچک در دل گاراژ حویلیمان برپا کنم.
دخترکان خردسال و تشنه یادگیری را گرد هم آوردم. گاراژ تاریک حویلی، با صدای خندهها و زمزمه الفبای دختران، ناگهان روشن شد و نفس کشید. اما اینبار خطر نزدیکتر بود؛ درست در چند قدمی خانه ما، پوسته ایست و بازرسی قرار داشت. خیلی زود متوجه رفتوآمدها شدند و شروع به مزاحمت کردند تا صنفها را تعطیل کنم.
دیدن ترسی که در چشمهای کوچک شاگردانم مینشست، دلم را میفشرد، اما تسلیم نشدم. راه چاره را پیدا کردم؛ با همسایه مهربانمان صحبت کردم و قرار شد دختران دیگر از در پیشروی حویلی نیایند. آنها را خاموش و بیصدا، از طریق حویلی پشت خانه و مسیر همسایه وارد میکردم. گاراژ کوچکم دوباره پر از نجوا شد. دخترکان، کتابهایشان را زیر چادر پنهان میکردند و با قدمهای آهسته میآمدند تا درس بخوانند.
در آن روزهای سخت و پربیم، وقتی به چشمهای پرشوق دختران نگاه میکردم و زحلجان کوچک را میدیدم که در میان آنها هوشیارانه نگاه میکرد، میدانستم که دانایی، همان نوری است که هیچ تاریکی و هیچ دیواری نمیتواند جلویش را بگیرد. آن گاراژ کوچک، سند زنده بودن امید در دل شبهای دراز بلخ بود.

