
چند ثانیهای از سوارشدن ما در تاکسی میگذشت. یک طرفم مادربزرگ نشسته بود و طرف دیگر، چند خریطهی سودا. با مادربزرگ چنان درگیر تحلیل سیاستهای کشور بودیم، گویی اینجا تاکسی نه، بلکه میز مذاکره باشد. مادربزرگ سخنگوی حکومت شده بود و من هم مدافع حقوق تمام مردم افغانستان. وقتی دیدم به نتیجه نمیرسیم، گفتم: «خو برو، بیبیجان، همی تو راست میگی.» مادربزرگ اعتراضکنان گفت: «واا! یکعالم دلیل برایش میگویم، هنوزم مرا منت میدهد.» قبل از اینکه طغیانی شود، دستهایم را بالا بردم: «تسلیم!» مادربزرگ با لبخند، سرش را تکان داد.
از مادربزرگ فاصله گرفتم و سرم را به شیشهی پهلویم نزدیک کردم. از آینهی بغل تاکسی، نیمرخی را دیدم که آشنا میزد. با دقت نگاه کردم. همان چشمهای فرورفته که مردمکهایش در نوسان بود؛ بینی استخوانی عقابی و لبهای باریک. خودش بود. حتا پوشش هم همانگونه بود؛ کلاه سرخ قندهاری و دستمال سرشانه.
از دیدنش ذوق کردم. خواستم حال خواهرش را بپرسم، اما چهرهی نگرانش به فکر واداشتام. چرا هنوز نگران بود؟ نکند داکتر پول تداوی بیشتری خواسته است، یا کسی پولش را دزدیده است، یا اصلاً خواهرش زنده…
میترسیدم که بپرسم و خبر ناخوشی بشنوم. تکیهام را از چوکی گرفتم و لب پایینم را با زبان تر کردم که صدای گوشی همراهاش بلند شد؛ صدای همان نوکیای قدیمی بود. گوشی را برداشت: «بله، انجینیر صایب!» اندکی خاموش ماند و دوباره گفت: «واله دیگه یک چهارهزارش باقی مانده؛ ای را هم جور کنم، باز به دعای شما یکچیزی میشود انشاالله.» درنگ کرد و دوباره گفت: «سلامت باشی! خدا یارت!» لحظهای فکر کردم که در همان سکانس چند ماه قبل قرار دارم. مکالمهاش که قطع شد، گوشهای از دستمالش را به چشمهایش مالید.
یاد آن فیلمهای هالیوودی افتادم که سینمای بالیوود با همان اکشن و دیالوگ بازسازی میکنند.
مادربزرگ پرسید: «چرا گریان میکنی، آغاجان؟» رانندهی آشنا گفت: «واله مادر جان، مریضدار هستیم. زنم هفتهشت سالی است که از کمر به پایین فلج شده…»

