
مدتها به این فکر میکردم که چه نامی میتواند روایت این روزها و این دردها باشد؛ دردی که با یک کلمه و یک جمله نمیشود خلاصهاش کرد. شاید «آن سوی مرز، این سوی درد» نزدیکترین چیزی باشد که بتواند گوشهای از این احساس را بیان کند؛ مرزی که برای بعضیها فقط فاصله میان دو سرزمین است، اما برای ما گاهی مرز میان ماندن و رفتن، امید و ترس، و زندگی و بیوطنی است.
یک برنامه فرهنگی داشتیم و من میخواستم برای اولین بار در چنین روزی لباسی بپوشم که رنگ و بوی وطن داشته باشد. در ذهنم تکههای پرنقش گلنگار و گلسیب، طرح و رنگ طلایی، چرمه و مهرههای وطنی مجسم بود.
صبح، همراه دوستم به طرف بازاری که بیشتر کالا و اجناس افغانستانی داشت، رفتیم. تا بازار حدود بیستوپنج یا سی دقیقه راه بود. وقتی به بازار رسیدیم، مشغول دیدن و خریدن وسایل مورد نیاز خود شدیم. هرکدام زیورآلات وطنی را میپسندیدیم و برای خود میخریدیم. هزاران نفر دیگر هم مثل ما مشغول خرید بودند. یک روز عادی، آفتابی و نسبتاً گرم بود. دکانداران مشغول فروش کالا بودند و مشتریها هرکدام دنبال خرید وسایل مورد نیازشان.
در میان جمعیت، چشمم به یک خانواده افتاد که کمی پریشان به نظر میرسیدند. یک مرد میانسال، دست دخترک خردسالش را که حدود پنج یا شش ساله بود، محکم گرفته بود و پشت سرشان هم همسرش با طفلی در بغل و در حالی که دست دخترکش را گرفته بود، به طرف بازار میآمد. از ظاهرشان معلوم بود که تازه آمدهاند و با شهر و بازار آشنایی ندارند. وقتی به ما نزدیک شدند، مرد به همسرش گفت: «بیا از ایجه برای بچهها لباس بگیریم، بعد بازار بالا ره ببینیم.» متوجه لهجهشان شدم؛ هزارگی صحبت میکردند.
دقیقاً به همان دکانی آمدند که ما در آن پارچه میدیدیم. آنها هم بین لباسهای بچهگانه میگشتند و برای دخترکشان لباس انتخاب میکردند. وقتی در افغانستان بودم، دیدن هموطن در شهر و بازار عادی بود. در شهر و بازار مزار، هزاران نفر مشغول کار و زندگی بودند؛ بعضیها سر کار میرفتند، بعضیها خرید میکردند و هرکس مشغول کار خودش بود. اما دیدن یک هموطن در یک شهر و کشور بیگانه، حس متفاوتی داشت؛ حسی که آدم نمیتواند به راحتی توضیحش بدهد. شاید حس تنها نبودن بود، یا شاید هم حس آشنا بودن در میان آدمهای ناآشنا.
به طرفشان رفتم و سلام کردم. متوجه شدم حالت پریشانی چهرهشان کمی کمتر شد و لبخند آرامی روی صورتشان نشست. کسانی که خارج از افغانستان زندگی میکنند، شاید این را تجربه کرده باشند که در دانشگاه، ایستگاه، شهر یا بازار، وقتی هموطنی را میبینند، اولین سؤالی که از هم میپرسند این است: «از کجای افغانستان هستی؟» دقیقاً همین هموطنان هم همین سؤال را از من پرسیدند. وقتی گفتم از بدخشان هستم، مرد میانسال و همسرش گفتند: «بدخشان خیلی جای قشنگی است. سرسبز است و آبوهوای خوب دارد.» دخترک با لهجه شیرین هزارگی گفت: «تو از بدخشان آمدی؟» گفتم: «بلی.» گفت: «اوو، چقدر دوره!»
چند دقیقهای گذشت و آنها هنوز بین لباسهای بچهگانه برای دخترکشان لباس انتخاب میکردند. همزمان درباره آبوهوای بدخشان و کوچه و بازار کابل با هم قصه میکردیم. بالاخره یک لباس ساده و زیبا را انتخاب کردند و از من خواستند که از دکاندار قیمتش را بپرسم. قیمتش را دو هزار گفت. مادر دخترک گفت: «بگو که ما پیسه زیاد نداریم، یک قیمت مناسبتر بگو.» دکاندار قیمت لباس را هزار و نهصد کرد. بعد از کمی بالا و پایین کردن قیمت، بالاخره روی هزار و پانصد هر دو طرف موافقت کردند.
دخترک به طرفم نگاه کرد. گفتم: «از لباست خوشت آمد؟» گفت: «خوبه دیگه.» بعد گفت: «خاله، مه ایقدر لباسهای خوبشی داشتم… قاچاقبر آنها را از موتر تا انداخت… چند تایشی د خانه ماندی.» گفتم: «خیر است، حالا باز ایجا دیگه لباسهای خوشگل دخود بگیر.» چیزی نگفت. فقط سرش را تکان داد و دست پدرش را گرفت. از ما تشکری کردند و رفتند تا چیزهای دیگری را که ضرورت داشتند، بخرند.
ما هم دوباره مشغول خرید شدیم. حدود نیم ساعت گذشته بود. ما تقریباً خریدهای خود را تمام کرده بودیم و میخواستیم برگردیم. یکدفعه صدای غوغا و سروصدا بلند شد؛ ترکیبی از صدای زنان و مردان. وقتی برگشتم، دیدم پولیس مردم را دستگیر میکند و با خود میبرد. مردم از ترس به هر طرف فرار میکردند. در میان همه آنها، چشمم به همان خانواده افتاد که در گوشهای، دستهای همدیگر را محکم گرفته بودند. لباس و دیگر وسایلی که خریده بودند، پیش رویشان بود.
همینطور که به آنها نگاه میکردم، متوجه شدم پولیس به طرف ما آمد. از دوستم پرسید: «از کجا هستی؟» او جواب داد: «من از گلگت هستم.» از من پرسید: «تو هم از گلگت هستی؟» گفتم: «نخیر، من افغانستانی هستم و به خاطر درس آمدهام.» از من سند خواست. از روز اولی که به پاکستان رسیده بودم، پاسپورت و ویزهام را در جیب کولهپشتیام گذاشته بودم و همیشه همراهم بودند. آنها را نشان دادم. پولیس به طرف مردم اشاره کرد و پرسید: «کدام اینها افغانستانی هستند؟»
وقتی به طرف مردم نگاه کردم، ترس و وحشت در چهرههایشان نمایان بود. بین قانون و وجدان مانده بودم. سکوت کرده بودم. پولیس کمی در میان جمعیت چرخید و به همان خانواده رسید. از آنها سند خواست. آنها به طرف من نگاه میکردند. در آن لحظه، برای اولین بار درد بیوطنی را اینقدر عمیق احساس کردم. چه سنگین بودند نگاههای آن دخترک خردسال؛ نگاههایی که از من امید یاری داشتند و من با ناتوانی کوشش میکردم از آنها فرار کنم.
مادرش رو به من کرد و گفت: «ما دیگه پیسه نداریم. سه دفعه شوهرم ره دستگیر کردن و هر دفعه از او پول میگیرن و ایلا میکنن.» من فقط خیره نگاهشان کردم. کاری نمیتوانستم بکنم. پولیس بازوی مرد را گرفت و او را با خود کشانکشان برد. همسرش هم با یک طفل در بغل و در حالی که دست دخترکش را گرفته بود، پشت سر آنها میرفت و عذر میکرد: «خواهش میکنم او ره نبرید…» و رفت. وسایلی که خریده بودند، هنوز پیش روی ما بود. به دکاندار گفتم « میشه لطفاً اینها ره در دکان تان نگه دارید؟ شاید دوباره بیایند.»
» دوستم در تمام این مدت هیچ چیزی نمیگفت. فقط دستم را گرفته بود. شاید درد آن لحظه را در چهره همه ما میدید. فقط گفت: «خدا مهربان است.»
پارچه و دیگر وسایلی را که خریده بودیم، گرفتیم و به طرف ریکشا رفتیم. داخل ریکشا نشسته بودم و به اتفاقات آن روز فکر میکردم؛ به بیچارگی خودم، به درد بیوطنی و به آوارگی مردم. بغض گلویم را گرفته بود و نمیتوانستم راحت نفس بکشم. سرم را روی شانه دوستم گذاشته بودم. نگاه امیدوارانه آن دخترک که به طرفم بود، از یادم نمیرفت. چشمهایم را بستم.
در میان هیاهوی شهر و سروصدای مردم، احساس کردم صدای هقهق گریهای به گوشم میرسد. چشمهایم را باز کردم و به دوستم نگاه کردم. او هم متوجه صدا شده بود و به صندلی پشت سر نگاه کرد. بلی، خانمی که در چوکی عقب ریکشا نشسته بود، دست یک دختر حدود نوزدهساله و یک پسر تقریباً چهاردهساله را گرفته بود. آرام و بیصدا گریه میکرد؛ طوری که انگار میخواست بچههایش و آدمهای اطراف متوجه گریهاش نشوند. اما صدای هقهقش بالاخره به گوش ما رسید.
برای یک لحظه فراموش کرده بودم که در افغانستان نیستم و باید اردو صحبت کنم. به طرفش نگاه کردم و گفتم: «خوب هستین؟» احساس کردم او هم منتظر همین سؤال بود. یکباره صدایش بلند شد، به سینهاش مشت زد و شروع به گریه کرد. از بیکم دستمالی بیرون آوردم و به طرفش گرفتم. گفتم: «لطفاً آرام باشید، اولادهایتان میترسند.» دستمال را گرفت و با سختی کوشش میکرد گریهاش را متوقف کند. با دستمال اشک چشمهایش را پاک کرد، اما دردی که در چشمهایش بود، پاک نشد.
نفس عمیقی کشید و با صدایی غمگین و لرزان گفت: «شوهرم نظامی پیشین جمهوریت بود. زندگی آرام داشتیم. اما بعد از سقوط، از ترس، همه داروندار خود را فروختیم. با قاچاقبر گپ زدیم و پنهان از همه، در نیمهشب به طرف ایران حرکت کردیم.»
از اسم قاچاقبر و از راه قاچاق میترسیدم، اما ترس از طالبان و شرایطی که در افغانستان داشتیم، باعث شد همه این خطرها را قبول کنم. به نیمروز رسیده بودیم؛ به دشتهای سوزانی که قرار بود از آنها پیاده عبور کنیم. آفتاب سوزان بود و دشت خاموش و وحشتناک. پیادهروی را با هزار رقم مشکل تمام کرده بودیم و به موترهایی رسیده بودیم که قرار بود ما را به آن طرف مرز ببرند. مثل بوجی، همه را در موتر روی هم انداخته بودند. یک موتر کوچک بود و تقریباً پانزده یا بیست نفر را بار کرده بودند. دقیق نمیدانم چند نفر بودیم.
در اول سفر خوب بود، ولی کمکم فشار، کمبود اکسیژن و مشکلات دیگر شروع شد. یکی صدا کرد: «مه تشنه شدم، آب بدهید برم.» قاچاقبر با خشم گفت: «چپ باش، اولاد خر! ما را درگیر میتی. صدای هیچکدام تان برنخیزد.» و تهدید کرد: «صدای هر کس برآمد، میکشمتان و همینجا در دشت رها میکنم.» همه خاموش بودند. در خیالات خودم غرق بودم و به زندگی گذشتهام فکر میکردم؛ به خانه، به پدر و مادرم و به این که چه خواهد شد.
ناگهان یکی صدا کرد: «ای مرده!» قاچاقبر دوباره گفت: «چپ میباشی یا پایین بندازمت؟» ترسید و صدایش را قطع کرد. صحنه وحشتناکی که میدیدم، باور نمیکردم واقعیت داشته باشد. چیزهایی بود که تا آن وقت فقط در فیلمها دیده بودم و هیچوقت فکر نمیکردم روزی با چشم خودم آنها را ببینم.
اندکی گذشت و صدای گریه یک طفل خردسال بلند شد. پدر و مادرش هرچه میکردند، آرام نمیشد. از آن طرف، قاچاقبر هر دفعه به طرفشان حمله میکرد که صدایش را خفه کنند تا گیر نیفتیم. هرقدر دهانش را محکم میگرفتند و هرچه میکردند، آرام نمیشد. قاچاقبر کودک را از دستانشان گرفت و پیش روی خودشان دهانش را محکم گرفت و خفه کرد…
رنگ از روی پدر پریده بود و مادرش با چادر و هر دو دستش دهانش را محکم گرفته بود تا صدای گریه اش بیرون نیاید. همه از ترس میلرزیدند و هیچکس جرأت نداشت صدایش را بلند کند. به راه ادامه دادیم. چند طفل را خفه کردند. بعضیها از تشنگی مردند و بعضیها هم از شدت فشار و کمبود اکسیژن. تعداد خیلی کمی زنده ماندند؛ اما آنها هم تنها از نظر جسمی زنده بودند و هرگز مثل قبل زندگی نکردند.
به خوابگاه رسیده بودم، اما هنوز هم به آن دخترک و خانوادهاش فکر میکردم. آنها چه کردند؟ کجا شدند؟ چرا به چنین روزی رسیده بودیم؟ چه کسی مسئول این وضعیت ماست؟

