یادآوری: در این سلسله نوشتههای پژوهشی، مراد از« ایران»، کشور ایرانِ امروز با حدود مشخص امروزی آن نه بلکه منظور «ایران بزرگ تاریخی» یا «ایران فرهنگی» است که جغرافیای افغانستان کنونی بخشی مهم و محوری آن بوده است و اگر جایی مراد کشور ایران کنونی باشد، اشاره خواهد شد.

جریره
(دختر پیران، همسر سیاوش)
از ایشان جریرهست مهتر به سال / که از خوبرویان ندارد همال
او دختر بزرگِ پیران ویسه و همسر اول سیاوش است. به نظر میرسد نام جریره گونهی دیگری از کلمهی «زریره» باشد (شهیدی مازندرانی، ۱۳۷۷: ۲۴۹). نام مادر او گلشهر بود. ازدواج جریره با سیاوش که از فتنهانگیزی سودابه و بیتدبیری پدرش کیکاووس به دربار افراسیاب پناهنده شده بود، از نوع ازدواجهای سیاسی و به منظور تحکیم قدرت و ضربه زدن به دشمن بود. جریره بنا به خواست پدرش همسر سیاوش شد (یوسفی، ۱۳۸۲: ۷۵).
سیاوش پس از آنکه از اتهام خیانت سودابه در آزمون گذشتن از آتش، پاک و بیگناه شناخته میشود، همچنان مورد بیاعتمادی کیکاووس قرار میگیرد. از این رو، برای پرهیز از فتنههای بیشتر و اثبات وفاداریاش، فرماندهی سپاه ایران را در جنگ با توران بر عهده میگیرد. او با سپاه خود به توران حمله میکند و در نبرد پیروز میشود. اما پس از پیروزی، سیاوش با تورانیان صلح میکند، چراکه از خونریزی بیزار است. این اقدام باعث خشم کیکاووس میشود و به سیاوش دستور بازگشت میدهد. سیاوش که از بازگشت به ایران بیم دارد، تصمیم میگیرد به توران برود و به افراسیاب، پادشاه توران، پناه ببرد. در این مسیر، پیران ویسه، وزیر خردمند و وفادار افراسیاب، نقشی مهم ایفا میکند. وقتی سیاوش به توران میرسد، پیران ویسه که از خردمندان و بزرگان دربار افراسیاب است، به استقبال او میرود. پیران با دیدن نجابت، جوانمردی و پاکدامنی سیاوش، تحت تأثیر قرار میگیرد و از او حمایت میکند و برای ماندن و مستحکم شدن این پیوند، از سیاوش میخواهد تا از میان دختران افراسیاب یا گرسیوز و یا دختران خودش همسری برگزیند. سیاوش از دختران پیران یکی را برمیگزیند و پیران شایستگی دختران خویش را به او میگوید و از میان آنها جریره را به او پیشنهاد میکند:
ز خوبان جریرست انباز تو / بود روز رخشنده دمساز تو
اگر رای باشد ترا بندهایست / به پیش تو اندر پرستندهایست
سیاوش بدو گفت دارم سپاس / مرا خود ز فرزند برتر شناس
گر او باشدم نازش جان و تن / نخواهم جز او کس از این انجمن
سپاسی نهادی بدین بر سرم / که تا من زیم حق آن نسپرم (شاهنامه چاپ مسکو: ۲۹۶)
سیاوش جریره را میپسندد و دوران شیرین زندگی آن دو آغاز میگردد:
سیاوش چو روی جریره بدید / خوش آمدش، خندید و شادی گزید
همی بود با او شب و روز شاد / نیامد ز کاووس بر دلش یاد
برین نیز چندی بگردید چرخ / سیاوش را بُد بهم کام و برخ (شاهنامه چاپ مسکو: ۲۹۷)
اما این وصال خیلی کوتاه بود؛ زیرا پیران بر جان سیاوش از سوی افراسیاب بیمناک شد؛ پس زود زمینهی ازدواج دختر افراسیاب (فرنگیس) و سیاوش را فراهم کرد تا مگر از گزند افراسیاب در امان بماند. به نقل از بهمن حمیدی در فرهنگ زنان شاهنامه: «سیاوش در پسِ پیوند با فرنگیس، مینوشهری “سیاوشکِرد” را برآورد و در آن به نام فرنگیس کاخی ساخت بهشتآسا و هم در آن کاخ بر کام فرنگیس بود که جریره از او پسری آورد فرخ، که “فَرود”ش نام دادند. فرود مانندهی سیاوش بود. پیران سواری را برانگیخت تا سیاوش را مژده برد. جریره نیز دست فرزند را به زعفران آغشت و بر پشت نامه زد و پیک را گفت که به سیاووش خودکامه بگو، اگرچه من سالخورده بودم، یزدان به این کودک مرا شادی بخشید.» (فرهنگ زنان شاهنامه، حمیدی: ۲۲۹)
همان مادر کودک ارجمند / جریره سر بانوان بلند
بفرمود یکسر به فرمانبران / زدن دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت آن نامه بر / که پیش سیاوش خودکامه بر
بگویش که هر چند من سالخورد / بدم پاک یزدان مرا شاد کرد
اما تدبیر پیران، تقدیر تلخ سیاوش را دگرگون نکرد. افراسیاب به تحریک گرسیوز فرمان دستگیری سیاوش را صادر کرد. سیاوش که از این توطئه آگاه شد، درخواست کرد فرصتی برای دفاع از او داده شود؛ اما افراسیاب، بیآنکه به او گوش دهد، دستور قتلش را صادر کرد. سیاوش بیگناه در میدان گردن زده شد.
جریره، پس از شنیدن این خبر شوم، زار گریست و در سوگ سیاوش خون ریخت. او به فرود، یادگار سیاوش، مینگریست؛ فرزندی که طعم محبت پدر را هرگز نچشیده و اکنون تنها مانده بود. جریره پس از مدتی به دژی مستحکم در کلات رفت و روزگار خود را آنجا سپری کرد.
زمان گذشت و فرود به جوانی دلاور و محبوب در میان لشکریان تبدیل شد. در همین حال، کیخسرو، فرزند دیگر سیاوش که از فرنگیس زاده شده بود، در ایران بر تخت پادشاهی نشست. کیخسرو تصمیم گرفت لشکری برای جنگ با تورانیان بفرستد. او به توس، سپهدار سپاه، فرمان داد لشکر را آماده کند و توصیه کرد که از راهی که از بیابان میگذرد حرکت کند و بههیچوجه از راه سبز و خرم که از کلات میگذرد، عبور نکند. کیخسرو به توس یادآوری میکند که برادرش از نوادگان پیران ویسه با مادرش در کلات زندگی میکند و از او میخواهد که به او آسیبی نرساند و همچنین تأکید کرد که کسی را که با آنان سر جنگ ندارد، نیازارند.
توس فرمان شاه را پذیرفت، اما چون به دوراهی رسید، با وجود یادآوریهای پهلوانان لشکر، به سفارش کیخسرو عمل نکرد و راه آباد و خرم کلات را برگزید. با ورود به کلات، توس به ستمگری پرداخت و شهر را به آتش کشید. خبر این رویداد به فرود رسید. او با مادرش، جریره، مشورت کرد و گفت: “سپاهی با پیل و کوس از ایران میآید.”
بر مادر آمد فرود جوان / بدو گفت کای مام روشنروان
از ایران سپاه آمد و پیل و کوس / به پیش سپاه در سرافراز طوس
چه گویی چه باید کنون ساختن / نباید که آرد یکی تاختن
جریره فرود را که نگران است، دلگرمی میدهد که سپاه کیخسرو برادرت است و تو میتوانی به همراهی آن سپاه به جنگ با توران بروی و جای نگرانی و نیازی به آماده نمودن لشکر نیست:
جریره بدو گفت کِای رزمساز / بدین روز هرگز مبادت نیاز
به ایران برادرت شاه نوست / جهاندار و بیدار کیخسروست
ترا نیک داند به نام و گهر / ز همخون و از مهرۀی یک پدر
بدو داد پیران مرا از نخست / وگرنه ز ترکان همی زن نجست
نژاد تو از مادر و از پدر / همه تاجدار و همه نامور
برادرت اگر کینه جوید همی / روان سیاووش بشوید همی
گر او کینه جوید همی از نیا / ترا کینه زیباتر و کیمیا
برت را بخَفتان رومی بپوش / برو دل پُر از جوش و سر پُر خروش
ز پیش سپاه برادر برو / تو کینخواه نو باش و او شاه نو (شاهنامه جلال خالقی مطلق، ج سوم: ۳۲)
جریره فرزندش فرود را تشویق میکند که با سپاه برادرش کیخسرو همراه شود. سپس او را به همراه تُخوار، پهلوانی نامدار و آشنا به چهرهی پهلوانان ایران، بر فراز کوه میفرستد تا لشکر ایران را از نزدیک بنگرد. جریره سفارش میکند اگر بهرام و زِنگه را در میان لشکریان شناسایی کردند، بدانند که آنان مقدم فرود را گرامی خواهند داشت و وی میتواند به آنان اعتماد کند.
فرود و تُخوار بر بلندای کوه میروند و لشکر ایران را از دور مینگرند. در همین هنگام، توس که دو سوار را بر فراز کوه میبیند، بهرام را به آنجا میفرستد تا آنان را شناسایی و دستگیر کند. بهرام بهسوی کوه میتازد و چون به فَرود و تُخوار نزدیک میشود، فرود با شادمانی پیام دوستی خود را به او میدهد تا به فرمانده لشکر برساند. بهرام که فرود را شناخته است، با او دوستانه برخورد میکند؛ اما چون از تندخویی و نیرنگهای توس آگاه است، به فرود هشدار میدهد که اگر پیام بعدی توس را او شخصاً بیاورد، جای نگرانی نیست، اما اگر شخص دیگری پیامرسان شد، به او اعتماد نکند که احتمال نیرنگی در میان است.
بهرام به لشکر بازمیگردد و گزارشی از دیدار خود به توس میدهد. اما توس که از برخورد دوستانه بهرام آگاه میشود و نتیجهای از این دیدار نمیبیند، خشمگین میشود و فرمان حمله به کلات را صادر میکند. نبردی سخت و خونین آغاز میشود؛ نبردی میان دو لشکر دوست که هر دو دشمنی مشترک دارند، اما اکنون بهناچار روبهروی یکدیگر قرار گرفتهاند. جنگ ناآگاهانه میان آنان شدت میگیرد. در آغاز نبرد، پسر و داماد توس کشته میشوند و این امر خشم لشکر ایران را دوچندان میکند. پهلوانان نامدار لشکر توس یکی پس از دیگری بهسوی دژ کلات میتازند.
بیژن، پهلوان نامدار ایرانی، که از کشته شدن پهلوانان لشکر شرمسار شده است، بهسوی فرود یورش میبرد و نبردی تنبهتن میان آنان درمیگیرد. فرود که چنین وضعی را میبیند، قصد بازگشت به دژ میکند. اما رُهام، دوست و همراه بیژن، که از آشفتگی و خونریزی میدان نبرد به خشم آمده است، در پی فرود میشتابد و از پشت بر او حمله میکند. او با شمشیر بران خود بر سر فرود ضربهای مهلک وارد میکند.
فرود، که نه سر جنگ داشته و نه به چنین سرنوشتی رضایت داده بود، زخمی و خونین خود را بهسوی دژ میکشاند تا خبر این رخداد تلخ و بدفرجام را به مادرش برساند. وقتی فرود به دژ میرسد و وارد میشود، جریره با دیدن پیکر خونین و خسته فرزندش، سراسیمه و گریان بهسوی او میشتابد. او فرزند دلبندش را در آغوش میگیرد و شیون سر میدهد. زنان دژ نیز، زار و گریان، بر حال فرود نوحهسرایی میکنند و دژ غرق در اندوه میشود:
بشد با پرستندگان مادرش / گرفتند پوشیدگان در برش
به زاری فکندند بر تخت عاج / نبُد شاه را نوز هنگام تاج
همه غالیه جعد و مشکین کمند / پرستنده و مادر از بن بکند (شاهنامه جلال خالقی مطلق، ج سوم: ۵۶)
فرود که دریافته بود با یورش لشکر توس، درهای دژ بهزودی شکسته خواهد شد و دشمنان به درون راه خواهند یافت و زنان نیز به اسارت گرفته خواهند شد، با حالی اندوهبار به مادر روی کرد و گفت تا به همه زنان دژ خبر دهد که هرکس همدرد اوست، لحظهای درنگ نکند؛ بر فراز دژ رود و خود را بر زمین اندازد تا جان دهد و به دست لشکر توس گرفتار نشود.
زنان دژ چون این سخن شنیدند، با غمی جانکاه و خشمی سوزان، یکایک بر فراز دژ رفتند و خود را به پایین افکندند. بدینگونه، همگی جان سپردند. جریره نیز آتشی بزرگ در دژ افروخت و هرآنچه مال و گنج در اختیار داشتند، در آتش انداخت تا غنیمتی برای توس باقی نماند. سپس خنجری به دست گرفت، سوی اسبان شتافت، افسارهایشان را پاره کرد و اطمینان یافت که دیگر چیزی از دژ بر جای نمانده است.
شتابان به بالین فرود بازگشت و چون او را مرده یافت، با خنجری در کنارش، پیکر خونین و بیجان فرزندش را در آغوش گرفت. بر سر و روی خونآلودش دست نوازش کشید و بر پیشانی سردش بوسه زد. آنگاه، با تمام توان، خنجر را در قلب خود فرو کرد و در کنار فرزندش، چشمانش را برای همیشه بر جهان بست:
بیامد به بالین فرخ فَرود / بر جامهی او یکی دِشنه بود
دو رخ را بروی پسر بر نهاد / شکم بردرید از برش جان بداد
در دژ بکندند ایرانیان / بغارت ببستند یکسر میان
چو بهرام نزدیک آن باره شد / از اندوه یکسر دلش پاره شد
بیامد به نزدیک فرخ فرود / رخش پر از آب و دلش پُر ز دود
بایرانیان گفت کین از پدر / همان خوارتر مرد و هم زارتر
کشنده سیاوش چاکَر نبود / ببالینش بر کشته مادر نبود
به کردار نی دز برافروخته / همه خان و مان کنده و سوخته
بایرانیان گفت کز کردگار / بترسید و از گردش روزگار
به بد بس درازست دست سپهر / به بیدادگر برنگردد بمهر (شاهنامه جلال خالقی مطلق، ج سوم: ۵۷)
توس و سپاهش داخل میشوند اما جز خون و مظلومیت چیزی نمیبینند و جز حسرت و پشیمانی سودی نمیبرند.
در دوران پهلوانی شاهنامه، جریره تنها کسی است که خودکشی میکند و این انتخاب تلخ نشانهی عصیان بر همهی تلخیها و ناملایماتی است که بر او گذشته است. خودکشی جریره بهمثابهی نوعی اعتراض سهمگین به مناسبات موجود نظام اجتماعی و به تمامی گزندهای زندگی یک زن و تنهاییهای بیپایانش میتواند به حساب آید. حضور جریره را در روایت فردوسی میتوان تنها در ازدواج با سیاوش، به دنیا آوردن فرود و مرگ خودخواستهاش دید. پدرش با توجه به اندیشههای سیاسی که در سر دارد، او را برای ازدواجی مقدر آماده میکند. سیاوش میتوانست همسر دلخواه او باشد، اما حضورش در زندگی جریره آنقدر کوتاه است که میتوان گفت در واقع هیچگاه برای او وجود نداشته است. جریره با از دست دادن سیاوش، تمامی آمال خود را در وجود «فرود» میریزد، اما او نیز همچون پدر نمیتواند خلاء روحی مادر را پر کند؛ زیرا در نتیجهی اشتباهی ناخواسته به مرگی فاجعهآمیز دچار میگردد. دوران زندگی جریره با همهی شایستگیهایش یک تراژدی پیوسته است؛ زیرا این زن بهرغم نیروی اراده و خردورزیاش، از همان آغاز قربانی تقدیر است و همسر و فرزند خود را یکی پس از دیگری از دست میدهد (دالوند، ۱۳۸۹: ۸۷-۸۸).
جریره، دختر پیران ویسه، نمادی از زنی است که سرنوشتش در سایهی سیاست و قدرت مردان رقم میخورد. او که در ازدواجی ناخواسته با سیاوش قرار میگیرد، زندگیاش با درد، فقدان و اندوه گره میخورد و در برابر نابرابریها سکوت میکند. این وضعیت او شباهت بسیاری به زندگی زنان افغانستان امروز دارد که با فشارهای اجتماعی، سنتهای قبیلهای و پیامدهای جنگ مواجهاند. با این حال، جریره همچون بسیاری از زنان افغانستان، در برابر شرایط سخت مبارزه میکند و در تلاش است معنای زندگی خود را حفظ کند، حتی اگر این مبارزه در سکوت و درونی باشد. چنین زنانی، چه در تاریخ اسطورهای و چه در واقعیت امروز، نمایانگر ایستادگی و استقامت در برابر بیعدالتیاند.

