
«وقتی از خانۀ پدرت با لباس سفید بیرون شدی، از خانۀ شوهرت با کفن برگرد». تا به حال چند بار این جمله را در زندگیتان شنیدهاید؟ تعداد کثیری از زنان و دختران افغانستان با همین جمله بزرگ میشوند و با همین جمله راهی خانۀ شوهرشان میشوند. در چنین شرایطی زنان مجبور به تحمل میشوند و در چرخهای گیر میفتند که روزی مادرشان، مادر بزرگ شان و زنان بسیاری در آن گیر افتاده بودند. شاید تقصیر از هیچکس نباشد یا شاید هم از همه باشد. زهرا یگانه نیز جزو همین زنان بود و وسیلهای برای ادامه دادن به همین چرخه و سیستم. مادر زهرا و مادر شوهرش نیز همینطور؛ حتی شوهر و برادر زهرا نیز جزو همین سیستم اند و نقشهای مهمی را در ادامه دادن آن بازی میکنند. زمانی که ظلم در حق زهرا و همجنسهای او عادی میشود و هیچ واکنشی در پی ندارد، دیگر بحث شخصی بودن یک جرم نیست؛ در حقیقت بیان اندیشۀ یک جامعه است. طرز فکری که سالها به همین منوال ادامه یافته است.
روایت داستان زهرا یگانه، تجربۀ زیستۀ هزاران زن جامعۀ افغانستان است. کافیست در کنار زنی بنشینی و از دردهایش بپرسی و متوجه خواهی شد که چقدر این تجربهها به هم مشابه اند. پس میتوان چنین نتیجه گرفت که داستان زندگی زنان افغانستان از قبل نوشته شده است و فقط بازیگران آن عوض میشوند. اینجا دیگر شوهر زهرا، مادرش و مادر شوهرش، هیچکدام مقصر نیستند. هر کس دارد نقشی را بازی میکند که پذیرفتۀ جامعه است. نقشی که باعث میشود برادر زهرا راضی به کار کردن او نباشد و خواهرش را از دید مردم قضاوت کند. همین نقش مادرش را مجبور میکند که او را در خردسالی به خانۀ شوهر بفرستد. در واقع، گیر افتادن در همین چرخه است که شوهرش را وا میدارد تا او را فقط همبسترش بداند، نه همسر و دقیقاً همین نقش است که زهرا را مجبور به سکوت و تحمل میکند. زهرا به عنوان همسر کسی، دختر کسی، خواهر کسی، عروس کسی و… باید سکوت کند تا دیگران از او راضی بماند و «فرشتهها به خانهاش بیاید» و همیشه باید متعلق به دیگری باشد تا شناخته شود. زهرا باید حرفی نزند تا کسی بر «شیری که خورده، لعنت نفرستد». در همین نقش است که زهرا باید مهری بر دهن بزند تا مبادا صدای فریادهای او را کسی بشنود. باید زیر مشت و لگد همسرش آرام آرام گریه کند تا مبادا صدایش به گوش نامحرمی برسد.
به باور من هیچکس مقصر نیست و همه مقصر اند. نه زهرا که سکوت کرد، نه همسرش که ظلم کرد، نه مادرش که زهرا را مجبور به تحمل کرد، نه هیچیک از اعضای خانوادهاش مقصر است چون همه دارند کاری را انجام میدهند که پذیرفته شدۀ این جامعه است. کاری که معمول است و خلاف آن تعجبآور. از طرفی همه مسؤول و مقصر اند. اینکه نقششان را پذیرفته اند و هیچ تلاشی برای تغییر نمیکنند. اینجا دیگر کل جامعه مقصر است. جامعهای که سالها بستری برای سرکوب زن بوده است و بیتوجهی به حقوق زن، برای هیچکس جای سؤال نیست.
زهرا با آگاهیاش توانست این تغییر را رقم بزند و خودش را از این چرخۀ تعریف شده بیرون کشد. او در مورد حقش دانست و برخلاف مادرش، راه دیگری را در پیش گرفت؛ راهی غیر معمول. زهرا قوانین از پیش تعیین شده را زیر سؤال برد و این توانایی را یافت که دیگر خودش باشد؛ «زن»، بدون هیچ اضافهای. او انتخاب کرد تا کسی برای او تصمیم نگیرد و نه تنها مظلوم باقی نماند، بلکه برای حقوق زنانی چون خودش ایستاد و دفاع کرد.
در این روزگار که طالبان بار دیگر در افغانستان حاکم شده اند و نگاه زن ستیزانه در جامعه سریعتر از قبل رشد میکند، مردم بیشتر از پیش در نقشهای شان فرو میروند و این را میتوان از ازدواجهای زیر سن، ممنوعیت تحصیل، دختر فروشی و افزایش خشونت خانوادگی علیه زنان و دختران دانست. در چنین زمانی به زنانی چون زهرا بیشتر احساس نیاز میشود. زنانی که توانایی ایستادگی در مقابل تابوهای جامعۀ زنستیز را داشته باشند، زنان آگاه.

