
شب است، بی هیچ نوری در گوشهای اتاق نشستهام، آنچنان که اگر همین لحظه کسی بیاید، و بخواهد در این تاریکی چیزی را بردارد، متوجهی حضور من نخواهد شد؛ هرچند دیده نشدن را در ذات خود میبینم. من در روز روشن هم دیده نمیشوم.
این را امروز فهمیدم وقتی بعد از ساعتها کار، که احساس میکردم بندبند وجودم خسته است و نیاز به استراحت دارم، به خانه آمدم، «سلام» گفتم و هیچکس پاسخی نداد. نه اینکه هر روز پاسخ بگویند، ولی امروز در تمام راه به این فکر میکردم. به این که اگر سلامم را پاسخ ندهند، دعوا راه میاندازم. فریاد میزنم، آنقدر بلند تا بفهمند من هستم. حالا نپرسید این کار را کردی یا خیر؟
اگر هم میپرسید، بیایید درست از خود من بپرسید تا پاسخ بدهم.
فکر نکنید مغرور هستم؛ لطفاً چنین فکری نکنید. من میخواهم حرف بزنم، میخواهم کسی بهجز دربارهی حساب و کتابهای دفتر، حاضری و غیاب کارمندان یا افزایش معاش با من صحبت کند. اما وقتی شما حرفی جز این خزعبلات برای گفتن ندارید، چرا فکر میکنید من باید به آن موضوع از پیشتعیینشدهی شما آمادهی حرف زدن باشم؟
صدایی از سرم را میشنوم که پرسید: آیا امروز به محض ورود به خانه دعوا کردم؟
«خانه» چیز خوبیست. راستش را بپرسید، شاید حتی بسیار زیاد هم خوب باشد. من که جوانتر بودم، مثلاً وقتی مردی بودم هنوز در دههی سوم زندگی، خانه را خیلی دوست نداشتم. میفهمید دیگر؛ مادر میآید و میپرسد: «غذا خوردی یا نه؟» برادرها و خواهرها از اینکه روزت چگونه گذشت میپرسند. در این میان دوستانی هم داری که گاهاً احوالت را میگیرند و البته این وسط ممکن منتظر باشی کسانی دیگری هم بخواهند حالت را بدانند. برای من این همه شلوغی چیز دوستداشتنی نیست؛ من ترجیح میدادم وقتم را روی یادگیری مهارت جدید بگذارم، پول بیشتری داشته باشم، قدرت و برتری زیادی نسبت به دیگران داشته باشم.
حالا چی؟ نمیفهمم. هیچ نمیفهمم اما این را میدانم که همینکه موفق شوید، همه دشمن شما میشوند. دیگر هیچکس موفقیت شما را برنمیتابد؛ حتی مادرتان هم.
مادرم تحمل نتوانست پسرش موفق باشد؛ این برتری من از دیگر خواهرها و برادرها را تحمل نتوانست. یک روز که من مصروف ساختن برند شخصی خود بودم، پشت سر هم زنگ میزد. برنداشتم؛ آخر میدانستم آن وقتِ روز مادرم برای اینکه بهیادم بیاورد من هنوز برای او کودک هستم، و البته برای اینکه با کودک شمردن من، سهم خودش را در موفقیت من بیشتر بداند، زنگ میزد. میگفت: «غذایت را بخور … جان.»
نامم را نمیگویم. دیریست نامم را نشنیدهام. حالا من «رییس» یا «جناب/آقای رییس » هستم و فقط همین یک نام دارم.
بگذریم، آن روز اما مادرم برآشفت؛ نتوانست این را قبول کند که من طغیان کردهام، شام که خانه رفتم، همه گریه میکردند و بر من خشمگین بودند. بلی، مادرم فوت کرده بود. با خود گفتم این اندازه از خودخواهی زیاد است. آخر برای اینکه من میخواهم از چارچوبهای این «خانه» بیرون شوم، مرا اینگونه مجازات نمیتوانند.
خواهرها برادرها عصبانی بودند؛ خواهر پیش آمد. نمیدانم کدام یکی بود، فقط خواهر بود. به رویم سیلی زد که تا حالا یادم نمیرود؛ بعد، بیحس و گریهکنان مرا در آغوش کشید و گفت: «مادر از دیشب که در شفاخانه بود، فقط میخواست ترا ببیند»
دیگر نمیدانم چی شد. آدمها بسیار خودخواه هستند؛ مثلاً مادرم. درست که به من جان دادی و مرا به دنیا آوردی، ولی چه نیازی بود بخواهی مرا ببینی و این را روبهروی همهی دیگر دخترها و بچههایت بگویی؟ حالا خوشحالی؟ خوشحالی که همه مرا ترک کردند، مادر؟ خودخواهی نیست، چیست این؟
خاموش شدم، دوباره در سکوت شب من هم…
احساس میکنم که اشک میریزم. نمیدانم اما این شاید بیاختیارترین گریهی عمرم باشد، حتی اگر خیلی گریه نکرده باشم.
من برای مادرم گریه نتوانستم. وقتی خواهرها رفتند هم گریه نتوانستم. برادرها… آنها هم دوتا بودند، بله، دو برادر داشتم؛ با آنها که تا لحظهی رفتن شان دستبهیخن بودیم.
این تجربهی تلخ از «خانه»، مرا از هر خانوادهی دیگر هم میترساند. اگر زنم مثل مادرم تحمل برتری من را نداشت، چی؟ اگر کودکان احتمالیام میخواستند جلوی صعود من به قلههای سعادت را بگیرند، چی؟ سعادت؟ چه واژهی مضحکی…
سعادت! آهای مردم، ببینید چه فردی سعادتمندیام من که جز به «رییس صاحب» نمیشناسندش.
حالا در دههی ششم زندگی به خانه میآیم، «سلام» میگویم و با همهچیز درگیرم. امروز دعوا کردم، باور نمیکنید؟ ببینید دستم خونآلود است؛ ببینید ببینید.
کی ببیند آخر… آهی میکشم و برایتان تعریف میکنم چه دعوایی شد امروز.
به دیوار خانه زدم. به دیوار خانه زدم چون همهچیز از همین دیوارها شروع شد. چون اگر این دیوارها برای من ترسناک نبودند، اگر از فرود آمدنشان بر سرم نمیترسیدم، اگر «خانه» را برای من اینقدر کوچک تعریف نکرده بودند، هیچگاه… تکرار میکنم، هیچگاه من با خیال اینکه دیوارها را میشکنم، با دیوارهایی که مرا محصور کرده بودند، راه نمیرفتم.

